تبليغاتX
دست دوم
از یادداشت های خصوصی یک استاد قلابی
سلام. شرمنده از این همه تاخیر.

گرفتاریات باعث شده چند ماهی از فضای نشریات و طنز فاصله بگیرم که امیدوارم به زودی این فراق به وصال یا هر دختر دیگه ای تبدیل بشه!

اینم طنزی که چند وقت پیش برای شماره جدید ستون آزاد نوشتم.


از یادداشت های خصوصی یک استاد قلابی

بچه های محل اگه بفهمن از خنده غش می کنن!

قسمت اول

مقدمه: همیشه به این استادم مشکوک بودم. جلسات اول ترم با چیزهایی که بچه ها از این استاد می شنیدند، همه بچه ها فکر می کردند ایشان استاد درس دیگری است و اشتباهی سر کلاس ما می آید ولی برای خنده اش هم که شده صدایش را جلوی آموزش در نمی آوردند! استاد تمام تلاشش را می کرد تا بچه ها نفهمند دارد نهایت تلاشش را می کند مبادی آداب صحبت کند ولی بچه ها می فهمیدند!

وقتی دیدیم استاد سوالات بچه ها را هم به نحوی نه چندان هوشمندانه می پیچاند و بعضاً موقع سوال های زیاد بچه ها، وسط کلاس کاری برایش پیش می آید و کلاس را تعطیل می کند، به آموزش مراجعه کردیم و متوجه شدیم اشتباهی رخ نداده است! بچه ها فقط تا همین جای قضیه همپای من بودند و می گفتند «چه بهتر که استادش استاد نیست! ما هم درسش رو استاد می کنیم! یک امتحان گلاب هم می گیره و درس به این سختی به راحتی پاس میشه میره پی کارش!» همچنین با توجه به اینکه اتاق این استاد پر از تقدیرنامه های خارجی بود که به در و دیوار چسبیده بود و کتابخانه ی پر از کتابی هم داشت، بچه ها به دانشگاه ها، ژورنال ها و موسسات بین الملی هم می خندیدند و می گفتند «خوش به حال عنکبوت ها، جایی اکازیون تر از کتابخانه ی اساتید برای تاربستن پیدا نمی کنن!» با تمام این تفاسیر من برخلاف بقیه حضور همچنین استادی را توهین به استادهای دیگر و دانشجویان می دانستم و تصمیم گرفتم تحقیقات بیشتری انجام بدهم و می خواستم از اتاقش شروع کنم. شاید مدرکی دال بر قلابی بودن این استاد پیدا کردم. به همین خاطر در اولین فرصت که سالن گروه خلوت بود و استاد داخل اتاقش بود، دو عدد چوب کبریت سالم را داخل قفل، ناسالم کردم و جیم شدم! حالا روزها وقت می برد تا مستخدم گروه قفل را درست کند. مخصوصاً که تامین اعتبار هزینه این قفل باید می رفت توی کمیسیون موارد عام دانشکده و اگر نامه «قفل خراب شده به وسیله دو عدد چوب کبریت» تصویب میشد برای تایید می رفت پیش منشی معاونت مالی و سپس معاونت مالی ( و یا برعکس!) و سپس دبیرخانه و اگر نامه داخل دبیرخانه گم نمیشد، بعد کارپردازی و اگر کارپرداز صلاح می دید که قفل باید خریداری شود، می رفت انباری تا ببیند قفل دست دوم داریم یا نه! و اگر نداشتیم پس از خرید اجناس اولویت دار دیگر شاید قفل را می خرید و توی انبار می گذاشت تا مراحل صدور قبض انبارش طی شود! و درصورت تایید کمیسیون موارد عام و منشی معاونت و خود معاونت و دبیرخانه و کارپرداز، به مستخدم گروه تحویل داده شود! پس موافقین که زمان می برد!

استاد از اتاقش که خارج شد شروع کرد به زورزدن برای فرو کردن کلید اسرار...ببخشید کلید اتاق در قفل اتاق. ابتدا فکر کرد کلید را برعکس فرو می کند که فرو نمی رود ولی بعد از برعکس کردن کلید متوجه شد الان برعکس است و قبلی عکسِ عکس بوده است! وقتی موفق نشد، استادِ از خدا بی خبر تشرّی به مستخدم از همه جا بی خبر ولی از خدا با خبر زد که تقصیر اوست و دستور داد به سرعت قفل را درست کند. (به همان سرعتی که در بالا ذکر شد!) مستخدم که با سرعت رفت نامه ی کمیسیون موارد عام رو آماده کنه، من وارد اتاق شدم. اولین کاری که کردم کشوها را گشتم. آخر استادها معمولاً مدارک دال بر قلابی بودن استاد را در کشوها می گذارند! (البته مدارک استادهای دیگر را!) یک سری کاغذ پیدا کردم که رویش نوشته شده بود، «یادداشت های خصوصی، لطفاً کسی نخواند!» به نظر یک چیزهایی مثل روزنوشت می آمد. با توجه به توصیه استاد شدیداً مشتاق خواندن بودم!:

یادداشت های خصوصی، لطفاً کسی نخواند!:

امروز روز اولی بود که وارد دانشگاه می شدم و به بالاخره به آرزوم می رسیدم و قرار بود تدریس کنم. تدریس! چه غلطا! بچه های محل اگه بفهمن از خنده غش می کنن!

وارد کلاس که شدم همه بلند شدند. اِ.... دخترها هم که هستن! نشستم و به دانشجویانم نگاه کردم. پسرها رو خیلی متوجه نشدم ولی توی دخترها همه رقم دختری بود! به نظر خیلی هم مودب و متشخص میومدن! منظورم هم دخترهاست هم پسرها! البته قبلا از استادها شنیده بودم که می گفتن این اولشه. دو تاشون رو که بندازی، ادب و تشخص یادشون میره.

اول حضور غیاب کردم. مجبور شدم کلی «غ» بزنم! حدس زدم معمولاً استادها توی این جور مواقع «غ» میزنن! باید درس رو شروع می کردم. هر چی بیشتر مکث می کردم، بیشتر مشکوک میشدن. لعنت به تدریس! توی عجب هچلی افتادم! خیلی استرس داشتم! ولی دلمو زدم به دریا و شروع کردم. حسابی تپق می زدم. وسط درس توی اوج استرسی که داشتم و حواسم به همه چی بود به جز چیزایی که می گفتم و می نوشتم، یکی از این پسرهای نکبت شروع کرده بود به مزه پرونی. این و یکی دوتا دیگه از دوستاش مزه پرونی می کردن و پسرها و دخترها هر و هر می خندیدن. زبان کوچیکه توی دهان هاشون هم داشت سر کلاس درس من حرکات موزون می کرد و اینجوری مسخرم می کرد! وقتی هم که مزه پرونی تعطیل میشد به تلالو خورشید بر روی کله ی کچل من می خندیدند. لعنت به این کلاس. مستخدم گفته بود که این کلاس، بهترین کلاس آفتابگیر کل دانشگاه است!

چشم به هم زدم، زمان کلاس به آخرهاش نزدیک شد. ای دهنتون سرویس، یه خسته نباشیدی چیزی بگین آخه! نمی دونم اینا کار و زندگی ندارن، وقتشون رو به بطالت میگذرونن! یک چند تا سرفه ی الکی کردم تا شاید یکی دو تا صدای نازک بشنوم که «استاد بهتر نیست برین استراحت کنین؟!» و همزمان مزه پران کلاس،  با لحنی آروم طوری که من متوجه نشم بگه که «بابا این استاده مریضه که! سل داره!» و بچه ها بزنن زیر خنده! ولی نه، اینطور نشد. همانطور که به سرفه های زورکی ام ادامه می دادم و هر آن مویرگ های بیشتری پاره می کردم، از همان مزه پران شنیدم که گفت «استاد مثل اینکه سینه تون به گچ حساسه.» کلاس باز بیخود و بی جهت خندید. این دانشجوها عادت دارن به جرز دیوار هم بخندند. با خودم گفتم این پسرک بی مزه آدم شده و دلش به حال ما سوخته، گفتم «نه، عادت دارم.» این جمله به مثابه بنزین روی آتیش عمل کرد و این بار کلاس بلندتر خندید. اینا رسماً دیوانه اند! گیج شده بودم ولی وقتی تخته وایت برد و ماژیک داخل دستم رو دیدم فهمیدم اوشکول کیه و از گیجی دراومدم! خوش به حال دانشجوهای این کلاس، سوژه خنده شون جور شده بود! بعید میدونم جلسه بعدی لازم باشه توی لیست دانشجوهام «غ» بزنم! توی همین فکرها بودم که یک دفعه یکی از دخترها می خواست سوالی بپرسه. لعنت به هر چی سواله! خب یکی نیست به این بگه ندانستن عیب نیست، پرسیدن عیب است! خلاصه برای اینکه دلم نیومد دل دختر بیچاره ی مظلوم مودب متشخص رو بشکونم، سوالش رو شنیدم و هر چیز خزعبلی به ذهنم رسید سرهم کردم و جوابش رو دادم. با اینکه مشخص بود نه دخترک و نه هیچ کدوم از دانشجویان و نه خود من! متوجه حرف های من نشده بودند ولی همه سر تایید تکان می دادند که انگار متوجه شده اند! (یادم باشه حالم که مساعدتر بود از یکی از دانشجوها بخوام جواب سوال رو خوب برام تشریح کنه!) پشت بند این دختره می خواستم کلاس رو تعطیل کنم که یکی از پسرهای نکبت می خواست سوال بپرسه ولی من سریع پریدم توی حرفش و گفتم سوالت رو بذار برای جلسه بعد. عجب غلطی کردم! کی گفت همچین چیزی بگی! کاشکی کلاس های دانشگاه طوری بود که میتونستی با نشون دادن کارت قرمز به یک دانشجو، اونو از حضور در جلسه بعدی محروم کنی! این رو توی دلم گفتم و سرفه کنان از کلاس خارج شدم.

ادامه دارد.....
+ نوشته شده در 88/07/14ساعت 14:16 توسط بهمن مهران |

توضیح کلمه نوشت های دیروزانه من 1
مدتهاست به دلیل یه سری مشغله درسی، فرصت (و شاید همت) نمی کنم طنز بنویسم. و از اونجایی که مدتهاست وبلاگم رو به روز نکردم و به همین دلیل سیل انتقادات و سوالات بیشمار در مورد عدم آپیدگی وبلاگ، به سمت اینجانب سرازیر که نشد هیچ!، هیچکی اصلا نفهمید ما یکی دو ماهه چیزی تو دست دوممون نیست!

حالا خارج از چرندیات فوق، این مشغله های درسی باعث شد غده هیپوفیزم بزنه تو تروییدم و جفتی باهم از تو غدد لنفاوی در بیان! و در نتیجه تصمیم گرفتم هر چند روز یکبار، روزانه نویسی کنم، البته روزانه نویسی از نوع دست دوم:

دیروز این کلمات برام پیش اومد:

ساسات- ریچارد براتیگان- احمد نوری- غفوریان- اصول تصفیه آب- کولر*

ساسات

دیروز کامپیوتر یه بار روشن می شد، دفعه دیگه که میخواستی روشنش کنی روشن نمیشد! قرار شد ساساتش رو بکشیم، تا دفعه بعد زودی روشن شه!

اطلاعاتی در مورد ساسات

ریچارد براتیگان

دیروز کتاب پنجم یا شیشم، شایدم چهارم از کتاب های مرحوم براتیگان رو هم تموم کردم. واقعا نابغه ای بوده برای خودش. مخصوصا وقتی قراره مخاطب رو سرکار بذاره یا بپیچونش. این کتاب هفتمی که دیروز تمومش کردم، اسمش بود یک زن بدبخت. البته  هیچ کدوم از کتاب هاش به کتاب اولی که ازش خوندم و معتادش شدم نمیرسه، یعنی در رویای بابل. البته این کتاب سومی هم که دیروز تمومش کردم بد نبود!

اطلاعاتی در مورد ریچارد براتیگان

احمد نوری

دیروز بعد از تموم کردن کتاب هشتم از مرحوم براتیگان یاد احمد نوری افتادم. نور به قبرش بباره! نه بابا، احمد نوری حالا حالاها زنده اس! منظورم براتیگان بود! باور کنین این احمد نوری روح براتیگان رو هم شاد کرد! تو روحش! اینجا دیگه دقیقا منظورم احمد نوریه! اگه حافظه ام درست یاری کنه، چهار سانت بالاتر از اینجا، دقیقا همین جا، نوشتم که «هیچ کدوم از کتاب هاش به کتاب اولی که ازش خوندم و معتادش شدم نمیرسه، یعنی در رویای بابل.» (الان که اومدیم خط بعد شد چهار و نیم سانت بالاتر!) خود نابکارش بود که به من جنس فرهنگی داد و معتادم کرد! و باعث شد بیست سی هزار تومن بسلفم و سری کامل کتاب های ترجمه شده به فارسی براتیگان رو بخرم. فوتبال سالنی هفتگی چهار راه مخابراتِ جلسه ای دو هزار تومن رو هر چند هفته یکبار میرم تا پول جنسام دربیاد! خانواده هم کم کم مشکوک شدن! تازه من خودمم کم کم دارم مشکوک میشم! به خودم نه ها، به احمد نوری! نکنه این بابا مسئول خود انتشارات چاپ آثار براتیگان در ایران باشه!

البته نگران نباشید، یا بهتر بگم نباشم! این احمد نوری یه شصت هفتاد تومنی از من میخواد. شاید بیست سی تومنش مشمول جریمه بشه! اعتراض کنه میرم کتاب های ترجمه نشده براتیگان رو هم واسه خودم میخرم!

اطلاعاتی در مورد احمد نوری

غفوریان

این چیزی که اول میخوام بگم ربطی به غفوریان نداره، چون اینجام گیر کرده باید بگم: آخه احمد نوری! تو که دوزار اطلاعات تو ویکی پدیا نداری جنس دست بچه مردم میدی که چی؟!....آخیش! راحت شدم!

یه بنده خدایی به نام غفوریان یه ماشین یک سال پیش از ما خریده ولی هنوز سندش رو انتقال نداده. همون پارسال یک ماه بعد از خریدش زنگ زد گفت «مرد حسابی، این چه جور ماشینیه؟! نصفش تو تصادف رفت که!» چند وقت بعدش زنگ زد گفت «مرد ناحسابی، این چه جور ماشینیه؟! چرا آتیش میگیره؟!» (توضیح: 405 نیست، اگه بود که همون اول می گفتم! بیخود هم اصرار نکنید نوع ماشین و مدلش رو بگم! با کامنت های افشاگرانه هم به شدت برخورد میشه! الکی نیست که، ما آبرو داریم!)

خلاصه، دیروز بعد از مدت ها زنگ زده بود و گفت «از پارسال تا الان ماشین به صورت قول نامه ای چهار دست چرخیده و الحمدا... صاحب آخرش هم از ماشین راضیه! و اگه میشه چند روز آینده بیاین سند بزنین.»

اینو که گفت ناخودآگاه گفتم: اون ماشینی که نصفش رفته بود، چیزیش هم باقی مونده که برای دفعه چهارم معامله شده باشه!

خدا قسمت کنه این جور مشتری ها رو!

اطلاعاتی در مورد غفوریان

اصول تصفیه آب

اون مشغله درسی که گفتم حتما یادتون هست. یادتون نمیاد یک وجب بالاتر رو نگاه کنین. فعلا دارم برای اون مشغله درسی کتاب اصول تصفیه آب، مرتضی حسینیان، چاپ 1347 رو می خونم. از کتابخونه گرفتم. چاپ سنگی فکر کنم باشه! البته مشکوک به پَرنویسی هم هست! (پَر نه پُر، پرِ کلاغ پر منظورمه)

دیروز سرچ کردم دیدم خدا رو شکر چاپ 1387 اش هم هست. گرون هم هست! و با این شرایط ممکنه تو رفرنس های این مشغله ی درسیم، سال چاپ ناغافل عوض بشه بخوره چاپ 1387!

اطلاعاتی در مورد اصول تصفیه آب

کولر

و اما پایان بخش«توضیح کلمه نوشت های دیروزانه من» ماجرای کولره.

توی خونه ما هر روز در مورد کولر دعواست. قبل از این لازمه بگم که توی خونه ما هر چیز جدیدی خریدیم صدا میکنه! یخچال جدید خریدیم، دوبلِ قیمتش رفت رو اعصاب! پنکه جدید خریدیم لق لق کرد!، ماشین لباس شویی جدید خریدیم، کسی نبیندش فکر می کنه تانک تو خونه روشنه! و.... البته این طور که یادم میاد همون چند سال اولی که همه وسایل جدیدالخرید ما صدا میکرد سخت بود، بعدش عادت کردیم! الان دیگه اگه صدا نکنه خوابمون نمی بره! حتی تو خریدهای جدیدمون هم تاثیر گذاشته! و فروشنده حسابی از درخواست ما تعجب می کنه و بعد لبخندی میزنه و میگه اتفاقا یکی اکازیون ویژه شما تو انبار دارم! ولی این تنها مشکل ما نیست. وسایلی که خریدیم صدا هم نکنه، یه عیب و ایراد دیگه داره! بخاری برقی خریدیم، برقش خراب بود! تلویزیون مدل جدید خریدیم، موقع خاموش کردن تصویر جمع میشد و تبدیل به یک نقطه میشد و بعد خاموش میشد! گاز خریدیم در فِرِش رو باز کردیم دیدیم طرح فِره! پیرهن خریدیم لک داشت، از اون مدل دلخواه ما هم دیگه نداشت! فروشنده گفت تو بازارم نگردین نیست، همین مدل رو هم تازه از پارسال برام مونده بود! خونه خریدیم، ... و....

دیروز این کولر ما صدا می کرد، هر کسی توی خونه ما متخصص کولر شده بود و یه نظریه در مورد صدای کولر میداد. البته من نظری نداشتم. در آخر نظر جمع بر این شد که من! برم بالا پشت بوم و ببینم کولر گازیمون! چشه! من رفتم و تشخیص بود، یعنی ته همه کولرهای آبی خیصه! یه مخزن داره که آب جمع میشه و وقتی هم آب جمع میشه، قاعدتا باید تش خیص باشه دیگه! خلاصه من رفتم و تهشخیس! ندادم چشه. بعد یه تکنیسین کولر اومد (البته آچار کلاغی با خودش آورده بود، که من هر چی به کولر نگاه کردم نفهمیدم آچار کلاغی به کجای کولر میخوره! ازش که پرسیدم چرا آچار کلاغی آوردی، گفت «اوستام رفته مسافرت!») خلاصه روغن زد و درست شد. بعد از رفتن تکنیسین همه اهالی خانه متفق القول نظرشون این بود که نظریه شون در مورد صدای کولر درست بوده و اگه فلانیِ بی عرضه ی [...] (نه براتیگان و نه احمد نوری، منظورشون من بودم!) که رفت بالای پشت بوم، مغز تو اون کله پوکش بود باید میفهمید که با یک روغن کاری درست میشه و بیخودی باعث نمیشد مزاحم اوستا بشیم!

چون این کلمه «کولر» ممکنه در «کلمه نوشت های روزانه من» زیاد تکرار بشه، بیشتر از این در موردش توضیح نمیدم.

اطلاعاتی در مورد کولر

+ نوشته شده در 88/05/02ساعت 1:36 توسط بهمن مهران |

سفر- همایش نامه یک مهمان همایش ندیده ی همایش!

سفر- همایش نامه یک مهمان همایش ندیده ی همایش!*

هشتمین همایش مدیران مسئول نشریات دانشگاهی

نوزدهم تا بیست و یکم فروردین ماه هشتاد و هشت – مجتمع تحقیقاتی عصر انقلاب

 توی خونه نشسته بودم که یه نفر از خانه نشریات دانشجویی زنگ زد گفت شما رو به عنوان مهمان بسیار ویژه هشتمین همایش مدیران مسئول نشریات دانشگاهی که قراره نوزدهم تا بیست و یکم فروردین برگزار بشه، به برنامه دعوت کردن و گفتن که حضور شما متمنی خاطر بازماندگانِ مایه خوشحالی است!.... و منم با اینکه برنامه کاریم پر بود ولی بعد از کلی اصراری که کردند قبول کردم. البته قول صددرصد ندادم که اگه نتونستم برم ناراحت نشن.

...... البته این یک روی قضیه بود. اون روی قضیه که به واقعیت نزدیک تره، اینه:

توی خونه وایستاده بودم که یادم اومد قراره هشتمین همایش مدیران مسئول برگزار شه. پس زنگ زدم خانه نشریات و گفتم میشه منم بیام توی همایش؟ گفتن نچ!... گفتم بخدا من همایش ندیده ام! راه دوری نمیره اگه بذارین بیام! ثواب داره بخدا! گفتن ... خلاصه از ما اصرار و از اونا انکار! بعد از کلی رایزنی گفتن حالا بیا ببینیم چی میشه. اگه نیومدی متمنی خاطر بازماندگان مایه خوشحالی نمیشه!... ولی من که برنامه بیکاریم! پر بود، با اینکه اصراری هم در کار نبود، گفتم میام! قول صددرصد هم دادم که میام تا اگه یک درصد هم زلزله شد یا ناغافل در صور دمیدن!، نتونستم برم، از الان خوشحال نباشن!

.... از این به بعد سعی می کنم به واقعیت بیشترتر نزدیک شه! :

از دو سه روز قبل همایش چیزی نخوردم تا بتونم از محتوای همایش به بهترین نحو استفاده کنم! حتی همکوپه ای هام در قطار هم از اینکه نافم به نخاعم چسبیده بود تعجب کرده بودند! و من به خاطر اینکه تابلو نشه گفتم مادرزادیه!

خلاصه رسیدم تهران. همایش قرار بود شهریار برگزار شه. با راهنمایی یکی از همشهری های! تهرانیم از راه آهن رفتم چهارراه ولیعصر و از اونجا یه بلیط دادم و با «بی ام و» رفتم میدون آزادی! چی؟ با یک بلیط مگه میشه سوار «بی ام و» شد؟! بله که میشه! برا ما که شد! یه «بی ام و» بزرگ و قرمز بود، میگفتن مسیر ویژه داره! چی؟ اون «بی ام و» نیست، «بی آر تیه»! ولی بی انصاف ها کرایه «بی ام و» رو از من گرفتن! حالا بگذریم. رسیدم آزادی و از اونجا با اتوبوس های شهریار رفتم کجا؟ خب با اتوبوس های شهریار تبریز یا اهواز که نمیرن! میرن شهریار دیگه!

اولش فکر می کردم شهریار هم مثل طرقبه ی مشهده که پات رو از خونه بذاری بیرون، میره تو طرقبه! ولی نه، طولانی تر بود. من روی صندلی های عقب اتوبوس نشسته بودم که نزدیک شهریار تصمیم گرفتم برم پیش راننده ازش آدرس مجتمع عصر انقلاب رو که قرار بود همایش اونجا برگزار شه، بپرسم. ولی چشمتون روز بد نبینه، همین که از روی صندلی های عقب اتوبوس که ارتفاع بیشتری نسبت به سایر صندلی ها داره بلند شدم، اتوبوس رفت رو سرعت گیر! ملاج ما هم رفت تو سقف اتوبوس! سقف اتوبوس که غُر شد، ولی فدای سرش، بیمه است! من چی؟! با سر برآمده رفتم سراغ راننده که آدرس مجتمع عصر انقلاب رو ازش بپرسم که گفت من همچین چیزی تا به حال ندیدم ولی مطمئنم باش توی این راسته ای که تا شهریاره، نیست، مسیر هر روزمه! توی خود شهریار باید باشه!... ما هم از همه جا بی خبر با سر برآمده تا شهریار رفتیم.

توی شهریار همه من رو با اون پیرمرده رئیس مدرسه ی کیو سان اشتباه می گرفتن! ازشون آدرس مجتمع رو پرسیدم. اکثرا بلد نبودن! از یه راننده تاکسی پرسیدم که یه مسیر اشتباه و پرپیچ و خم از داخل شهریار رو به عنوان مجتمع عصر انقلاب معرفی کرد! شانس آوردم سر کرایه تاکسی باهاش به توافق نرسیدم وگرنه معلوم نبود کلیه ملیه برام میموند یا نه؟! یه تاکسی دیگه گفت فلان قدر می گیرم می برمت. بهم گفت آی کیو مجتمع عصر انقلاب نرسیده به شهریاره، اول همین مسیری که با اتوبوس اومدی، میتونستی پیاده شی!... منم با سر برآمده ناچاراً کرایه رو قبول کردم و سوار تاکسی شدم.

توی تاکسی داشتم زیرلب یه چیزایی می گفتم که راننده گفت خدا به شما توفیق بده که دائم ذکر میگی. التماس دعا!... دیگه بهش نگفتم حاج آقا ذکر نمی گم دارم، جد و آباد راننده اتوبوس رو آباد می کنم!، گفتم محتاجیم به دعا! اینو که گفتم یکدفعه ساعتم رو نگاه کردم که دو بعد از ظهر رو نشون میداد. نهار قرار بود فقط تا ساعت دو سرو بشه. به راننده گفتم آقا گازشو بگیر وقت نماز داره دیر میشه! اونم گازش رو گرفت!

با سر برآمده رسیدم به مجتمع. مجتمع در یه جای پرتی قرار داشت که اگه قرار نبود همایش ممایش توش برگزار شه، به نظرم بدرد فعالیت های هسته ای میخورد! با سرعت وارد شدم. رفتم پذیرش. وقتی فهمیدن من کی ام، روحیه شون به کل عوض شد! منتظر بودم کارهای پذیرشم تموم شه تا زودتر هدیه همایش یعنی از اون کیف قشنگ ها که اون گوشه بود به من بدن. نوبت کیف دادن که شد گفتن چون شما مدیرمسئول نیستی و مهمان همایشی هدیه بهتون تعلق نمی گیره. بعدش خوب که فکر کردم دیدم کیف هاش مالی هم نبود!

سریع رفتم غذاخوری برای نهار. فکر کنم نفر آخر بودم! آخ جون نهار جوجه کباب بود! جوجه کباب که میگفتن این بود! من قبلا فکر می کردم کله ی جوجه هم به سیخ جوجه کباب وصله، آدم دلش نمیاد بخوره! .... خلاصه نهار و متعلقاتش رو در جیک ثانیه خوردم و زود رفتم به سالن افتتاحیه.

افتتاحیه قرار بود ساعت دو و نیم شروع بشه. آقای حسینی سده مدیرخانه نشریات با جنب وجوش داشت مقدمات کار رو فراهم می کرد. قرار بود دکتر حدادعادل رئیس کمیسیون فرهنگی مجلس، دکتر حسینی قائم مقام وزیر، دکتر خرمشاد معاونت فرهنگی وزارتخونه و دکتر اسلامی مدیر دفتر امورفرهنگی در افتتاحیه حضور داشته باشن. با اینکه ساعت دو و نیم شده بود ولی هنوز از افتتاحیه خبری نبود. من نگران زمانبندی همایش بودم. نکنه ستاد اجرایی که اینقدر زحمت کشیده، خللی توی برنامه هاش ایجاد بشه و با دیر شروع شدن افتتاحیه مجبور شن برخی از برنامه ها رو حذف کنن. مثلا طبق برنامه ای که به ما داده بودن قرار بود ساعت چهار بعد از ظهر تا چهار و نیم پذیرایی داشته باشن! شانس که نداریم، همین رو ورمیدارن حذف میکنن!

خلاصه اینقدر نشستیم تا اینکه حدود سه، سه و نیم افتتاحیه شروع شد. با حضور همون مهمون هایی که گفتم. آقای حداد رو تا حالا اینقدر از نزدیک ندیده بودم. دوست داشتم بهش دست بزنم، بعد برم پیش بچه محل ها پز بدم! ولی حیف که نشد. فقط تونستم یه عکس یادگاری غیر مستقیم باهاش بگیرم! به این صورت که عکاس می خواست از ردیف های اول سالن یعنی آقای حداد و بقیه ی آدم حسابی ها عکس بگیره و من ناحسابی با تمام وجود سعی کردم توی کادرش باشم! هر چی عکاسه کادر رو می آورد پایین تر، منم کله ی برآمده ام رو می آوردم پایین تر! و بالاخره من پیروز شدم!

افتتاحیه با شعرخوانی مجری( یک دو سه تا دیوانی رو حداقل خوند!) ، سخنرانی آقایان دکاتر! حداد عادل، خرمشاد، حسینی و اسلامی و آقای حسینی سده و آقای پذیرایی به پایان رسید. حرف های آقای پذیرایی از همه بیشتر به دل مدیران مسئول نشریات دانشجویی نشست!

پشت بند افتتاحیه جلسه پرسش و پاسخ با حضور دکتر اسلامی و دکتر حسینی و آقای حسینی سده برگزار شد. کلی سوال مکتوب پرسیده شد. همون کلی سوال مکتوب بدون سانسور توسط دکتر اسلامی خونده شد و با توجه به کمبود وقت بعضا پاسخ داده شد. آخر جلسه که همه خسته و کوفته شده بودند، تعدادی از «بیش فعالین» دانشجویی خواستار پرسیدن سوال شفاهی شدن و با برهم زدن جو جلسه سوالشون رو هم پرسیدن و خوشحال مراسم رو ترک کردند!

قرار بود شب قبل از شام برنامه استخر و از این جور برنامه های آبکی برقرار باشه ولی من از اونجایی که حدس زدم می ریم تو استخر یکی ورمیداره شوخی شهرستانی میکنه، کله ما رو زیر آب میکنه، سقط میشیم، شام رو از دست میدیم! ، بی خیال شدم و رفتم اتاق برای استراحت تا وقت شام برسه. البته بعدا فهمیدم به علت کمبود وقت به جای استخر، ملت رو بردن سینما. اگه فیلم ترسناک برده باشنشون ممکنه همزمان استخر هم ایجاد شده باشه!

نفر اول بودم که با سربرآمده وارد غذاخوری شدم. شام رو زدیم و برگشتم اتاق و زودی لالا کردم تا صبح خواب نمونم و صبحانه از دست بره!

صبح با سربرآمده و با دیدن خوابی که تعبیرش صبحانه بود!، از خواب بلند شدم. رفتم غذاخوری و از انواع و اقسام چیزهای همگون و ناهمگونی که برای صبحانه وجود داشت میل کردم!

بعد صبحانه نوبت سمینارهای آموزشی «اصول روزنامه نگاری دانشجویی» و «اصول مصاحبه در نشریات دانشجویی» بود. بین دو تا سمینار هم قرار بود پذیرایی باشه. سمینار و پذیرایی و سمینار به ترتیب انجام شد و بعد نوبت رسید به سمینهار! و باز مستفیض شدیم! همزمان ثبت نام کاندیداهای عضویت در شورای مرکزی ناظر بر نشریات هم انجام میشد و مثل اینکه سی و نه نفر هم ثبت نام کردن. بعد از اون هم گوشه کنار کاندیداها داشتن رای جمع می کردن.

بعد از ظهر سمینار «سایبرژونالیسم» برگزار شد و بعدش هم سخنرانی های کاندیداها شروع شد و هر کسی اومد از سابقه دار بودن خودش! گفت و برنامه هاش رو تشریح کرد.

شب من به جز همه! منتظر اعلام آماده بودن شام بودیم که گفتن آقای نمی دونم چی چی بهرام چی چی بیضایی از کارگردان های چی چی سینمای چی چی ایران! حضور دارن و قراره فیلم «وقتی همه خوابیم» ایشون رو پخش کنن و بعدش هم نقد و بررسیش کنیم. وقتی همه خواب و گشنه بودیم فیلم پخش شد! آخرهای فیلم بود که یکی منو از بیرون سالن صدا زد و من رفتم بیرون. اون به من گفت نگاه کن با توجه به کله ی برآمده ات به نظر میاد بتونی برای حفظ آبروی دانشجوها یکی دو تا سوال فنی از استاد بیضایی بپرسی.... بعدشم یکی دو تا سوال فنی به منِ غیرفنی داد که بپرسم و تاکید هم کرد توی جلسه نقد و بررسی انتقاد نکنی ها! منم گفتم چشم! اینقدر تاکید کرد که بهش گفتم درسته که من مخم غُر شده ولی مغزِ توش هنوز سالمه! گرفتم چی میگی!...

بعد که اومدم تو سالن نشستم، دیدم همون یارو همراه استاد چی چی بیضایی وارد سالن شد و همه کف و هورا کشیدن. من یه جای پرت سالن نشسته بودم. یارو مجریه با شروع نقد و بررسی پرسید کی سوال داره و با اینکه کلی آدم جلوی من دستشون بالا بود، زرتی ورداشت گفت: اوشون! میکروفن رو بدین به اوشون! ...آره منظورش من بودم. همه تعجب کرده بودن که پرت ترین جای سالن رو انتخاب کرده! منم با ترس و لرز میکروفن رو گرفتم و با تته پته به استاد خوش آمد گفتم.... راستی چی قرار بود بپرسم؟! یادم رفته بود! میخواستم همون جا از مجریه بپرسم گفتین از استاد چی بپرسم که یکدفعه یه سوال انتقادی غیرفنی به ذهنم رسید و پرسیدم! استاد هم به فنی ترین شکل ممکن جواب داد و همه دانشجوها سر تایید تکون دادن که انگار فهمیدن!

جلسه با اهدای لوح تقدیری به استاد بهرام بیضایی به اتمام رسید و رفتیم برای شام.

شام رو که خوردم، میخواستم برم استراحت کنم ولی گفتن میخوان بچه های یک ائتلاف رای گیری کنن و نامزدهاشون رو برای انتخابات فردا معرفی کنن. منم گفتم یکم فعالیت برای هضم شدن غذا خوبه. اینجوری جا برای صبحانه و دو سه نوبت پذیرایی و نهار فردا که روز آخره باز میشه! وایستادم و با برگزاری انتخابات ائتلاف همراه شدم. نیمه شب بود که نامزدهای این ائتلاف انتخاب شدن و قرار شد حامیان این ائتلاف به نفع دو تا نامزد انصراف بدن و همین کار رو هم کردند.

صبح روز بعد صبحانه آخر رو باز هم با سری برآمده و با چشمانی اشکبار خوردم! و منتظر شروع انتخابات شدم. چون مدیرمسئول نبودم حق رای نداشتم و فقط میتونستم دست به سینه نگاه کنم. انتخابات جالبی بود. از سی و نه نفر اولیه فقط بیست نفر مونده بودن و بقیه انصراف داده بودن. همه داشتن مشارکت می کردن. حتی بین انتخابات پذیرایی هم داشت انجام میشد که فقط من رفتم ژتونم رو دادم و پذیرایی آخر رو با چشمانی اشکبار گرفتم! برای بقیه انگار مهم نبود نعمت خدا داره حیف میشه! طفلی ها ستاد اجرایی هم فکر می کردن من با توجه بر سر بر آمده ام از لحاظ مخی کم دارم که همیشه متفاوت از بقیه عمل می کنم!

خلاصه انتخابات با نظارت خود مدیران مسئول برگزار شد و دو تا نامزد همون ائتلاف دیشبی یعنی آقای آذین و آقای زیرک رای آوردن. اعضای علی البدل هم آقای تیموری و آقای سلمانی شدن. جالبه که هیچ اعتراض مشهودی هم به روند کار وجود نداشت.

بعد از انتخابات همه راضی رفتن برای نهار و من هم با چشمانی اشکبار نهار آخرم رو خوردم!

بعد از ظهر نوبت برگزاری اختتامیه بود. قرار بود توی اختتامیه حاج آقای رنجبران معاونت فرهنگی نهاد مقام معظم رهبری و عضو شورای مرکزی ناظر و آقای دکتر اسلامی حضور داشته باشن.

استقبال خیلی خوبی از اختتامیه نشد. آخه طبق برنامه بعدش خبری از پذیرایی نبود! سخنرانان به نوبت صحبت کردند و نماینده سابق مدیران مسئول در شورای مرکزی ناظر هم گزارش کار داد. بعدش هم از حضور همه تشکر شد و همه باهم عکس یادگاری گرفتن. البته عکاس ها هر چی لنز رو عقب جلو کردن، نتونستن همه رو توی عکس بندازن!

زرشک! همه فکر کردن مراسم تموم شده و رفتن. ولی من با کورسوی امیدی از پذیرایی، سوت زنان دور و بر سالن پلکیدم و یکدفعه اعلام شد فلان جا داره پذیرایی انجام میشه و به منم اصرار کردن برم پذیرایی رو بگیرم! فقط تاکید کردن از شام خبری نیست و بهتره زودتر مرخص شم. داشتم مقاومت می کردم که یکدفعه یکی لنگه کفشش رو به سمت کله من پرت کرد! و این طور شد که من هم با خاطره ای خوب و سرشار از ویتامین و انرژی و با سری برآمده محل همایش رو ترک کردم!

* میدونم که هیچ کس این مطلب رو نمیخونه!

اینم لینک دانلود شماره 40 ستون آزاد:
http://rahekahi.persiangig.com/sa/PDF-40.rar
+ نوشته شده در 88/02/10ساعت 19:51 توسط بهمن مهران |

زودتربرین گم شین بیرون دیگه، حوصله تون رو ندارم!

این مطلب رو دو سال پیش نوشتم ولی جایی چاپ نشد تا اینکه این هفته در سوسه چاپ شد 

زودتربرین گم شین بیرون دیگه، حوصله تون رو ندارم!


" تشریف داشتین حالا. در خدمتتون بودیم. جنابعالی مراحمین . به روی چشم . و ... و ... و" بعضی وقتها این چیزها رو که می شنوم حالم یه جور بدی می شه. آخه اگه این جملات و عبارات مودبانه از روی صداقت باشه یه چیزی ولی وقتی یارو با پلک های روی هم رفته ساعت یک و نیم نصف شب میگه "تشریف داشتین حالا" منظورش چیه؟ یعنی اینکه  زودتربرین گم شین بیرون دیگه، حوصله تون رو ندارم! باور ندارین پس خوب توجه کنین:

-          خانوم این برادر زن عزیز شما کی قراره قدماش رو روی جفت چشای ما بذاره؟

-          تا الآن باید می اومد دیگه. نمی دونم چرا دیر کردن.

-          طوری نیست حتماً توی این ترافیک سنگین گیر کردن.

.... زینگ...

-          اِ... مثل اینکه اومدن....تیلیق.... بـَ....ه ، سلام محمود آقا. خوش تشریف آوردین. ما رو قابل دونستین.

-          اختیار داری صادق جان. رسیدیم خدمتتون تا احوالتون رو بپرسیم. خلاصه دوباره مثل همیشه مزاحمتون شدیم.

-          حالا تشریف بیارین تو.دم در بده. بچه خوشگلت هم که پشت سرته. بیا بغل عمو. گوگوی مگوری.

-          دست بوس شماست.

....چند ربع ساعت بعد...

-          بیخود به ساعت نگاه نکن. ایندفعه رو دیگه باید برای شام وایستی.

-          نه. زحمت نمی دیم دیگه.

-          اختیار دارین شما مراحمین.آخه چه زحمتی. یه لقمه نون و ماسته باهم می خوریم دیگه.

[بعد از کلی اصرار]

-          باشه. ولی شما هم یه دفعه باید بیاین خونه ما تادر خدمتتون باشیم.

-          چشم. حتماً توی زحمت میندازیمتون.

... موقع شام...

-          محمود جان چقدر کم میل کردی. یک کم دیگه بریز. تو خانواده ات همه تون خجالتی هستین ها!

-          نه صادق جان. این خواهر عزیزم اینقدر این بشقاب ها رو پر کرده که آدم حسابی سیر میشه.

.... موقع رفتن...

-          اگه اجازه بدین دیگه ما رفع زحمت کنیم.

-          نه، کجا؟ تشریف داشته باشین حالا.

-          نه دیگه دیروقته. شما هم احتیاج به استراحت دارین.

-          نه بابا تازه سر شبه.

-          نه دیگه. به خاطر پذیرایی خوبتون هم دستتون درد نکنه. از ما یاد بگیرین. طرف های ماهم تشریف بیارین.

-          همین که اومدین خیلی لطف کردین. خداحافظ شما.

و حالا اون روی سکه:

-          آهای... این داداش آویزونت کی قراره بیاد اینجا تلپ بشه.

-          نمی دونم این نادون چرا باز دیر کرده. احتمالاً باز تقصیر اون زن اِکبیریشه.

-          از اون برادر آسمون جلت غیر از این بر نمی یاد. حتماً باز جورابش رو توی یخچال گذاشته و پیداش نمی کنه!

.... زینگ...

-          اِ... مثل اینکه شروع شد. دارن روی سر ما خراب میشن...تیلیق... علیک.... باز که اینورا پیداتون شد. دوباره شام نداشتین؟!

-          اینم اصرار بچه ها بود وگرنه صد سال سیاه هم پامو توی این خراب شده نمی ذاشتم. اصلاً کلاس ما کجا و شما کجا؟

-          هوی... کجا کله ی پوکت رو انداختی میری تو. هر وقت گفتم خاک انداز خودت رو جلو بنداز.

-          حالا که رفتم تو. چه قار قاری می کنی.

-          اِ... این بچه ات چرا پرید توی بغل من. چه بویی هم میده.

-          سلام عمو جون.

-          ایول مثل اینکه این یکی ادب داره. علیک سلام عمو جون. خوش اومدی.

-          تف!!!

-          ای بی تربیت. تو هم به اون بابات رفتی!

....چند ربع ساعت بعد...

-          دیر وقته ها. قصد ندارین چترتون رو بردارین، برین. فامیل های دیگه هم هستن ها!

-          نخیر تازه سر شبه. تازه مگه تو مرغی که سر شب بخوابی. این وقت شب حال میده که به من بگی حال بی صاحابت چطوره؟!

-          بتوچه...[...]...[...]!!!

-          می دونم که قصد نداری برای شام مزاحممون بشی ولی به خاطر اینکه ادب رو به جا آورده باشیم... حالا برای شام تشریف داشته باشین! (آخ، حالم بد شد!)

-           چون اصرار میکنی باشه!

... موقع شام...

-          بیا ما رو هم بخور دیگه! ته اش رو بالا آوردی که! توی گاوداری هم اینقدر...

-          [آروغ!]....

.... موقع رفتن...

-          خانوم این پیژامه من رو از خونه آوردی؟ آخه امشب می خوایم اینجا بخوابیم!

-           پاشو جمع کن. اگه هم می خوای اینجا بخوابی طویله بیرونه!

-          پس تو اینجا چیکار می کنی؟!

-          چی؟

-          لئوناردو...

-          پیچ پیچی!

-          باشه. ما که رفتیم خونه مون. فقط خدا کنه با این غذاهای مزخرفی که به خورد ما دادین، صبح تو سینه قبرستون نباشیم!

-          نگران نباش تو حالا حالاها توی موزه ها کار داری! تو میراث فرهنگی ای هستی برای خودت!

-          دیگه حوصله ریختت رو ندارم. ما که رفتیم. فقط یه وقت اونورا پیدات نشه ها. خودم شب عید برای خونه تکونی بهت زنگ می زنم!

-          باشه. ولی جراحی لاستیک رو برای امثال تو گذاشتن ها اکبیری نکبت!

و این شاید واقعیت ماجرا باشه! 

 

چاپ شده در سوسه - روزنامه قدس

+ نوشته شده در 87/12/15ساعت 0:48 توسط بهمن مهران |

کنکور سخنان حکیمانه ماه

  

بوش: وقتي خودم را در آينه مي بينم ... مي كنم.

1) آرايش!
2) استفراغ!
3) مي فهمم چقدر زشتم و سريع فرار
4) افتخار
رامين: صحنه سياسي كشور با شخصيتهاي .... كسالت آور مي شود
1) فعلي
2) بي شخصيت!
3)سياسي
4) بازنشسته
مشاور مطبوعاتي رئيس جمهور: مطبوعات به ... نياز دارند.
1) حمايت
2) كمك مالي
3) نويسنده مورد تأييد ما
4) مرخصي استعلاجي
رئيس دولت اصلاحات گفت: آمدن ما ممكن است .... مملكت را .... كند.
1) پيشرفت - سريع تر
2) هزينه - كمتر
3) پيشرفت - كندتر
4) هزينه گ زياد تر
جاسبي: .... نياز به ... ندارد.
1) كاهش شهريه ها - سفارش
2) صدور مدرك دكتراي آزاد - پول دارد كي گفته
3) بركناري من - خشونت!
4)رياستم - تمديد
كروبي: هرگز كنار ...
1) نمي روم
2) نمي روم
3) نمي روم
4) همه موارد!
.... از تلويزيون فرانسه حذف شد
1) طنزهاي نود شبي
2) پخش برنامه هاي تلويزيوني!
3) تصاوير همسر نيكولاي ساركوزي
4) پيام بازرگاني
سخنگوي دولت: نرخ تورم ... ، ... مي يابد
1) شب به شب - كاهش
2) از روز تا شب - افزايش
3) از شب تا روز - افزايش
4) روز به روز- كاهش
سخنگوي دولت در جمع خبرنگاران: دولت وارد بازي .... نمي شود.
1) با تيم ملي
2) پلي استيشن
3) بدون توپ
4) سياسي
ضرغامي: موسيقي .... نبايد پخش شود
1) اصلاً
2) خلاف
3) خلاف دل من
4) خلاف شرع
حجازي: اينكه مي گويند فدراسيون فوتبال ايران بهترين فدراسيون آسياست؛ ....
1) دروغ محض است.
2) كي گفته؟!
3) حتماً هست ديگه!
4) لطيفه اي بامزه است!
گلزار: در .... سابقه دارم.
1) بازيگري
2) خوانندگي
3) همه چي
4) بدنسازي
درصد بالاي ... در بين دانشجويان غير خوابگاهي
1) درس خواني
2) بومي بودن
3) همه چيز
4) اعتياد
وزير بهداشت در گفتگو با برنا خبر داد: پزشك ... خيلي ... است.
1) حاذق - كم
2) سركار - زياد
3) غير متخصص - زياد
4) بيكار - كم
* پاسخ تمام گزينه ها، «دال» است.

توضیح: قبول دارم مطلب آنچنان خوبی نبود. ولی توی اوج گرفتاری به خاطر دوست و استاد عزیزم، مسئول صفحه سوسه این رو نوشتم.

چاپ شده در سوسه

+ نوشته شده در 87/10/25ساعت 23:38 توسط بهمن مهران |

نشر اکاذیب!

به زودی احمدی نژاد رئیس جمهور ایران می شود!

جلسه ی پرسش و پاسخ الهام سخنگوی دولت برگزار شد. به گزارش خبرنگار ما در این جلسه یکی از حضار از آقای الهام سوالی پرسید مبنی بر اینکه در صورتی که شما رئیس جمهور ایران شوید به احمدی نژاد چه پستی می دهید؟ با وجود اینکه حضار حدس می زدند جناب الهام بگویند به دلیل مشغله های کاری فرصت ندارم رئیس جمهور شوم! ولی پاسخ شنیدند: «در صورتی که رئیس جمهور شوم احمدی نژاد را رئیس جمهور ایران می کنم! البته قبل از تمام این حرف ها می خواهم از رئیس جمهور بپرسم نانت نبود، آبت نبود، رئیس جمهور شدنت چه بود که ما را از دانشگاه و مدرسه جدا کردی»* پس از شنیده شدن این جملات، همهمه ای در سالن ایجاد شد که پس رای مردم چی؟! قانون اساسی کشک؟! که با صدای یک نفر که از انتهای سالن گفت:«تکبیر!» این همهمه ها خاتمه یافت! همچنین در ادامه حضار پرسیدند منظور شما از اینکه ما را از دانشگاه و مدرسه جدا کردی چه بود؟ که جواب شنیدند: «منظور این بود که ما (اعضای هیئت دولت) را از دانشگاه و آقای کردان را از مدرسه جدا کردی!» همچنین در پایان جلسه حاضرین از آقای الهام درخواست کردند که از طرف آنها از رئیس جمهور بپرسد نانت نبود، آبت نبود، رئیس جمهور شدنت چه بود؟!

* مستند از صحبت های غلامحسین الهام

***

به زودی رئیس سازمان تربیت بدنی با اعضای تیم ملی فوتبال دیدار خواهد کرد.

به گزارش یک منبع ناآگاه و نزدیک به سازمان تربیت بدنی پس از اینکه رئیس سازمان تربیت بدنی به خاطر درخشش مهدی رحمتی در بازی تیم ملی مقابل امارات و جلوگیری از شکست مفتضانه تیم ملی جایزه ای 5 میلیونی اعطا کرد، تصمیم بر این شد که به علت دفاع جانانه تیم ملی مقابل امارات و تساوی غرورآفرین و اشک درآر تیم ملی، دیداری ویژه با اعضای تیم داشته باشند. این منبع ناآگاه در پاسخ یک خبرنگار که پرسید: چرا جایزه درخشش تیم ملی فوتسال نفری دو میلیون است و رحمتی 5 میلیون؟! و چرا تیم ملی به خاطر نتیجه و بازی ضعیفش تنبیه نمی شود، گفت:«من آگاهی ندارم!»


***

به زودی میانگین قد هیئت رئیسه مجلس اندازه گیری می شود!

پس از اینکه آقای ابوطالب از نمایندگان مجلس هفتم اعلام کردند که قد هیئت رئیسه مجلس هفتم کوتوله بوده است، یک منبع کاملا آگاه به امور قد و وزن هیئت رئیسه های ادوار مجلس گفت:« در دوره هفتم طبق تحقیقات بنده، آقای حداد مشکل قدی نداشتند، فقط مقداری مشکل وزنی داشتند و میانگین وزن هیئت رئیسه را پایین آورده بودند که تا همین اواخر دوره هفتم کسی نفهمید! وگرنه بقیه اعضای هیئت رئیسه دوره هشتم از جمله آقای باهنر همان اعضای دوره قبلی هستند که میانگین قدی شان فرقی نکرده است مگر آنکه آقای باهنر فکل گذاشته باشند که من بی خبرم! البته این نکته هم قابل ذکره که اندازه گیری های بنده از قد هیئت رئیسه تمامی ادوار با در نظر گرفتن پاشنه های ضخیم کفش اعضا بوده است!»

***

به زودی ارسال فیلم های مستهجن نهادینه می شود!

پس از اینکه در خبرها داشتیم که در استان آذربایجان، شرکت پست ناآگاهانه به ارسال فیلم های مستهجن مبادرت می ورزیده است، یکی از مسئولان که مدعی بود به مسئولان پست خیلی نزدیک است و خیلی دوست داشت ما نامش را فاش کنیم، ولی نمی کنیم! گفت:« از آنجا که بسته های پستی امانت مردم در دست ماست ما نمی توانیم آنها را باز و بررسی کنیم. اگر خدای نکرده داخل بسته پستی فیلم مستهجن باشد ما با باز کردن بسته سه کار ناشایست انجام داده ایم. اول اینکه بسته مردم را باز کرده ایم، دوم اینکه با بررسی محتوای بسته از طریق دستگاه پخش سی دی چیزهای بد دیده ایم!، و سوم اینکه رایت کردن سی دی کار بدی است و دزدی محسوب می شود! » وی همچنین ادامه داد: «به علت اینکه ما تا به حال پنجاه درصد مشکلاتی که در سیستم پستی کشور بود حل کرده ایم(گرفتن بسته از مشتری) و فعلا تمرکزمان برای حل کردن پنجاه درصد باقیمانده مشکل پستی کشور (رساندن بسته به مقصد!) است، برای این مشکل راه حلی نداریم. رسیدن این بسته هم استثنا بوده و قول می دهیم دیگر از این مشکلات بوجود نیاید!»

***

مردم زنجان پیشنهاد بازی در فیلم «اره 6» را رد کردند!

پس از اعلام رئیس جمهور در سفر استانی به زنجان مبنی بر اینکه « شما مردم ایران با چاقوی زنجان دست و پای متجاوزان را قطع خواهید کرد!» بلافاصله کارگردان هالیوودی پیشنهاد بازی در فیلم اره 6 را به مردم زنجان ارائه کرد! به گزارش خبرنگار ما مردم زنجان پس از بررسی این پیشنهاد جواب نهایی خود را بدین صورت اعلام کردند: «ما به خاطر ارج نهادن به ارزش های کشورمان و به خاطر اینکه مشغول قطع کردن دست و پاچه متجاوزانیم پیشنهاد شما را رد می کنیم!»
+ نوشته شده در 87/09/10ساعت 14:5 توسط بهمن مهران |

5 شنبه . کام/// حرف رحیمانه!


اخیراً یه جایی خوندم «ایرانی ها نان خورترین مردم جهان هستند.» با توجه به این تورم هم بعضی وقت ها نرخ نان به روز مشخص میشه! از ترکیب این دو جمله هم سعی نکنین به زور چیزی در بیارین! همین الآن بگم منظور من این نبوده!

***

خبر جالب دیگه اینکه « از این به بعد می توانید شیر مادر را با طعم های مختلف میل کنید!» با شما نبودم! با اون کوچولو بودم! جدیداً مادران با خوردن یک سری کپسول طعم دهنده میتونن شیرکاکائور، شیرموز، شیرنارگیل و... به خورد نوزادهای خوش اشتها بدن! شنیدم یکی گفته اگه مادران عزیز آب به مقدار زیاد بخورن اون وقت میتونن شیریارانه ای به نوزادها بدن!

***

توی یک ماه اخیر معاون یک نفری گفته بود ما ایرانیها با مردم یک جایی یک احساس خاصی (منظورم فقط دوستیه!) داریم و به خاطر همین حرف «رحیمانه» کلی بلبشو ایجاد شد. ولی با این وجود نماینده های مجلس با حسن نیت و با نادیده گرفتن اشتباه استراتژیک این فرد، بهش لطف کردن و فقط ازش خواستند به خاطر این حرفش از مردم عذرخواهی کنه و بگه منظورم از اون حرف یک چیز دیگه بوده! ولی این فرد با غرور «اسفندیار» مآبانه گفته «عذرخواهی که نمی کنم هیچ، منظورم دقیقاً همون بوده!» اخیراً یه جایی خوندم نماینده ها با جدیت ازش خواستن استعفا بده! با خودم گفتم گفتن عذرخواهی کنه اون حرف رو زده، حالا که گفتن استعفا بده معلوم نیست چیکار کنه!

***

یه جایی خوندم که معاون فرهنگی وزارت ارشاد گفته که سرانه کتابخوانی ما ایرانیها غیر از کتاب های درسی، مجلات و مقاله های علمی، 10 دقیقه در روز است!

البته تا قبل از این، آمار «رسمی» به ما می گفت سرانه همین نوع مطالعه توی ایران 56 ثانیه در سال است! و این آمار «رسمی» 56 ثانیه در روز در اون مقطع حرف و حدیث های زیادی برای وزارت ارشاد و دولت ایجاد کرد تا اینکه آمار«دولتی» یعنی 10 دقیقه در روز منتشر شد! منابع نزدیک به دولت خبر از سرعت روز افزون این سرانه و احتمال رسیدن این سرانه به 25 ساعت در روز تا اواخر اردیبهشت سال آینده می دهند! و اینجا بود که ما متوجه شدیم آمار «رسمی» ممکنه با آمار «دولتی» فرق کنه!

***

یک جای دیگه خوندم یکی از استان ها در حرکتی جدید تصمیم گرفته گوشی موبایل دختران و پسران جوان را در معابر عمومی چک کند!

من بعدا از خوندن این خبر با برداشتی که از این خبر کردم به تصمیم مسئولین این استان احسنت گفتم! من برداشت کردم که مسئولین با دیدن کسادی بازار خرید و فروش موبایل تصمیم گرفتند یه عده رو بفرستند توی شهر تا گوشی های ملت رو چک کنند و با قیمت خوب ازشون بخرند تا بازار رونق داشته باشه! با توجه به درایتی که از مسئولین سراغ دارم مطمئنم تنها منظورشون از این خبر همین بوده!

***

توی خبرها بود که « یخهای قطب تا 5سال دیگر تمام می شود.»

پدربزرگ ما می گفت «پدربزرگش براش تعریف کرده پدربزرگش گفته بچه که بوده توی اینترنت خونده! که لایه اوزون مدتهاست که سوراخ شده، باید مواظب باشیم گل کوچیک که بازی می کنیم توپمون اونور نیفته!» ما هم که دیدیم توی دوره ما هم هی میگن رعایت حال این اوزون بدبخت رو بکنین، ناخوش احواله! باور کردیم که این سوراخی اوزون شوخی ای بیش نیست! اگه شوخی نیست چرا پاره نمیشه بره رد کارش! به همین خاطر اصلا تعجب نمی کنم اگه بیست سال دیگه بگن خطر ذوب شدن یخ های قطب در آینده ای نزدیک بشر رو تهدید می کنه! یا بگن سوخت فسیلی به زودی تموم میشه! یا اینکه بگن یارانه ها برای هدفمندشدن به زودی برداشته میشه! همش شوخیه باور نکنین!

+ نوشته شده در 87/06/03ساعت 14:42 توسط بهمن مهران |

تیتریکاتور/ افتضاح المپیکی

* فیلم منتشر شده از ورزشکاران ایرانی در المپیک رسوایی اخلاقی به بار آورد!...کفاشیان: من را در فیلم مونتاژ کرده اند!

* خبرفوری/// دقایقی پیش سمینهار دو نفره آسیب نشناسی نقش سازمان تربیت بدنی و کمیته بین المللی المپیک در کسب نتایج ضعیف با حضور روسای سازمان تربیت بدنی و کمیته بین المللی المپیک آغاز شد.

* مجلس تمامی ورزشکاران ایرانی را برای ادای پاره ای توضیحات به صحن علنی مجلس فراخواند!

مانتوی رنگی هما حسینی پرچمدار تیم ورزشی ایران در مراسم افتتاحیه از مصادیق تبرج شناخته شد!

* احمدی نژاد: با اجرایی شدن طرح تحول اقتصادی، در المپیک لندن مدال ها را درو خواهیم کرد!

* علی آبادی: حیف که دیکس! کمرم درد می کرد وگرنه خودم به جای احسان حدادی دیکس! را پرتاب می کردم!

* مشایی: ما باید از تجارب ورزشکاران خوب اسرائیلی استفاده می کردیم!

* پالیزدار: همه چیز را افشا می کنم!

* کردان: افراد تحصیل کرده باید وارد شوند!

* سایت الف: مدارک داوران مسابقات ورزشکاران ایرانی باید بررسی شود!

* فاطمه رجبی: به خاطر این نتایج ضعیف، رفسنجانی و قالیباف باید رسماً از مردم عذرخواهی کنند!

* لاریجانی: سیاست استراتژیک ما در قِبَل ملل دُوَل متحدالممالک شرکت کننده در المپیک ، باید بصورت پارادایم دیالکتیک نامتجانس باشد!

* الهام: بیخود به من نگاه نکنید! من بی تقصیرم! استعفا هم نمی دهم!

* شریعتمداری: بحرین هم در المپیک مدال گرفت ولی ما نگرفتیم!

* کروبی: خوابم یا بیدار؟! این چه نتایجیه!

* رضازاده: یا ابوالفضل، عجب گندی زدن!

* کفاشیان: فوتبال ما حضوری امیدوارکننده در المپیک پکن داشت!

* قراخانلو: توقع مدال گرفتن در المپیک لندن از ما نداشته باشید!

* حجه الاسلام علیپور: با توجه به دستورات منشور اخلاقی، اگر ورزشکاران سیبیل می گذاشتند قطعا مدال می گرفتند!

* علی آبادی: همین که ورزشکاران ایرانی غیرت خودشان را نشان دادند برای ما کافی است! و این حاصل زحمات سازمان بوده است!

* صفایی فراهانی: با نتایج بدست آمده ممکن است کلا به حالت تعلیق در بیاییم!

* مایلی کهن: دایی باعث باخت سوریان شد!

* قلعه نوعی: وقتی کاظمی و طالب لو رو از ما گرفتند طبیعی هم بود این نتایج را در المپیک بگیریم!

* جعفر پناهی فیلم «ایران، افتضاح در المپیک» را به زودی کلید می زند!

* .... : صحنه را ندیدم!

* علی آبادی کلنگ اجرایی شدن عملیات پروژه عمرانی و جدید سازمان تربیت بدنی را به زمین زد: ساختن ورزش کشور از اول!

کاری از بهمن مهران+ علی هنرور

به پیشنهاد یکی از کامنت نویس های عزیز این مطلب، لازم دونستم بگم که این دوستان وبلاگ تیتریکاتور بودند که ایده نوشتن تیترهای مسلسل وار رو توی دهکده مجازی طنز باب کردند. و متاسفم از اینکه مدتهاست این وبلاگ آپ نشده.
.....
و خوشحالم که این وبلاگ بالاخره آپ شد.

بازتاب این مطلب در برنا:

http://www.bornanews.com/Nsite/FullStory/?Id=184005
http://www.bornanews.com/Nsite/FullStory/?Id=185190

+ نوشته شده در 87/05/31ساعت 0:24 توسط بهمن مهران |

5 شنبه. کام / دوره های چند روزه دکترای پیشرفته!


دو سال پیش خبری رو خوندم با این مضمون که آقای قاليباف گفته بود که «با توجه به اتمام ظرفیت بهشت زهرا بايد براي احداث گورستان جديد در تهران چاره‌انديشي كنيم.» اون موقع با خودم گفتم با توجه به اینکه خیلی از ایرانی ها به دلیل خدمتگزاری های ویژه مسئولین با مشکلات زیادی زندگی می کنند و همه امید و آرزوشون اینه که خدا قسمت کنه و بمیرند(!) گفتم مسئولین حتما یه فکر برای این مرده ای بی زبون که با کلی امید و آرزو رفتند اون دنیا می کنند تا اینکه چند روز پیش یه خبری خوندم با این مضمون که آقای قاليباف گفته بود که «با توجه به اتمام ظرفیت بهشت زهرا بايد براي احداث گورستان جديد در تهران چاره‌انديشي كنيم!!!»

***

یه جای دیگه خوندم که جدیداً این بنده خداها یعنی همون گروه خودروسازی سایپا در اقدامی «بنده ی خدا» پسندانه اعلام کرده که میخواد به مناسبت اعیاد شعبانیه انواع اتومبیل هاش رو برای عروسی زوج ها توی این ایام در اختیارشون بذاره!

شنیده های ما حاکی از اینه که جوونا با توجه به اینکه موانع ازدواج یکی دو تا نیست گفتن با این چیزها طاووس نمیشن! تازه این ایده یه مشکل جدید ایجاد کرده و اون اینه که افراد مسن انجمنی با عنوان «حاج یونس مرامان شرق!» تشکیل داده اند و اعلام کردند با این طرح سایپا ما شدیداً تمایل به ازدواج های مجدد پیدا کرده ایم! با هر نوع اتومبیل سایپا میخوایم یه بوقی زده باشیم!

***

خبر دیگه اینکه وزارت ارتباطات برای کاهش قیمت اینترنت به شرکت ها فراخوان داده. یه عده آدم مغرض مفلوک بی ارتباطات میگن که این فراخوان به شایعه استیضاح وزیر ارتباطات ربط داره! یه عده آدم آسیب پذیر هشت گرو نه نون خالی خور کارمند! هم میگن خدا کنه مجلس برای وزیرهای گوشتی...نه ببخشید وزیر گوشت هم یه استیضاح الکی ملَکی جور کنه شاید این دم ماه رمضونی گوشت ارزون بشه! یه عده آدم فهمیده ی ارتباطات دار هم میگن که این کار در راستای خدمتگزاری های دولت نهمه!

یه خبر دیگه هم خوندم که گفته بود که مخابرات به زودی کاملاً خصوصی میشه. خب احتمالا من مغرض مفلوک نفهمم که فکر می کنم تلاش برای کم کردن قیمت اینترنت یه مقدار با این به زودی خصوصی شدن در تضاده! ای آدم مغرض مفلوک...دق دق دق [خودم رو دق کردم!]

***

آقای دکتر، بعد از اعتراض گسترده رسانه ها به مدرک سرپرست سابق و وزیر جدیدِ رای اعتماد آوردونده شده کشور که استاد دانشگاه هم هستند، گفتن که «مگر خدمتگزاری نیازی به این کاغذ پاره ها دارد؟!» اولاً یه سوال دارم و اون اینه که دولت برای همین تیکه کاغذپاره ها داره با زیاد کردن ظرفیت ورودی دانشگاه ها، جوونا رو تشویق به وارد شدن به دانشگاه میکنه؟! بعدش هم اینکه یکی زیر این خبر کامنت گذاشته بود و گفته بود:« آقای دکتر حرف راست گفتن. من تحصیلاتم پنجم دبستانه، مهم خدمت گذاریه دیگه. آره؟! می شه من رو هم وزیر کنید؟ یا دستور بدین توی دانشگاه تهران عضو هئیت علمی بشم؟!»

آقای وزیر جدید هم پس از شدیدتر شدن اعتراض ها با قاطعیت اعلام کرد: « من امروز مدرک دانشگاهی ام را منتشر می کنم!» خیلی جالبه که بعد از به اوج رسیدن اعتراض ها آقای وزیر هم یادش اومده که مدرک دکترا داره و برای رو کم کنی باید رو کندش! البته من که تعجب نکردم. آخه جدیدا دوره های چند روزه دکترای پیشرفته اومده تو بازار! من خودم پشت شیشه تایپ و تکثیری محلمون خوندم!

***

دادستان متهمان دانشگاه زنجان هم بعد از مدت ها برگ برنده اش رو رو کرده و گفته که «متهمان دانشگاه، صیغه کرده بودند!» خب معلومه که وقتی اون آقای معاون دانشگاه استاد قرآن و حدیث بوده، طبیعیه که فوت و فن کار رو هم بلد بوده دیگه!

+ نوشته شده در 87/05/27ساعت 1:24 توسط بهمن مهران |

5شنبه دات کام/ نگو جدیداً برق هم حسابی موثره!


توی خبرها بود که امسال هم مثل دوره های قبلی، المپیک به طور مستقیم پخش میشه. چند وقت قبل حتی معاون امورهماهنگی ورزش صدا و سیما گفته بود شاید مسابقات بانوان رو هم با شرایطی ویژه پخش کنیم! که ما از ایشون درخواست می کنیم همون مسابقات آقایون رو بدون سانسورهای الکی پخش کنن، راضی به زحمت پخش مسابقات بانوان نیستیم! از ماهواره نگاه می کنیم! خواهشاً مخاطب رو هم پپه فرض نکنید! به این مجری هاتون بگین هی نگن «ارتباط ما قطع شده، به محض برقراری ارتباط...» بعد خودتون پشت صحنه دارین نگاه میکنین! دوره های قبلی که مدام در و دیوار و آسمون و کلاغ رو به اسم پخش مستقیم المپیک پخش می کردین و ما مجبور می شدیم به زور تخمه بشکنیم و لذت ببریم!

مسئول فنی صدا و سیما گفته که این قطع و وصل شدن های برق توی کشور ممکنه روی اختلالات شبكه فیبر نوری و ارسال درست تصاویر تاثیر منفی داشته باشه. ما قبلاً فکر می کردیم فقط قطع و وصل «آب» توی صدا و سیما تاثیر داره نگو جدیداً «برق» هم حسابی موثره!

***

یه خبر دیگه اینکه یه تلفني به بازار جهانی اومده كه به احساسات افراد پي مي‌بره! اين تلفن به‌ محض دريافت تغيير وضعيت احساسي كاربر كه شامل بالا رفتن تن صدا يا دماي بدنه، به هر دو شكل صوتي و بصري بهش هشدار ميده! البته از اونجاییکه این تلفن نسبت به خامونایی که بعد از ده ساعت صحبت تلفنی نه تن صداشون تغییر می کنه نه دمای بدنشون، هیچ عکس العملی نشون نمی ده!، بهتره یه قیچی هوشمند به این تلفن ها وصل باشه تا در موقع لزوم سیم تلفن رو قطع کنه! و این بهترین هشداره!

***

یه خبر جدید دیگه که عمراً تا حالا شنیده باشین اینه که خوردن ماهی به مقدار زیادی برای سلامت بینایی مفیده! البته توی ادامه خبر توضیح نداده بوده که خوردن ماهی به چه مقدار برای سلامت جیب آدم مضره!

***

یه جا هم خوندم که « در برخی از کشورهای عربی اگر مردی پیامکی برای همسر خود بفرستد که در آن سه بار آمده باشد، من تو را ترک می کنم! ، این به معنای طلاق دادن زن از سوی شوهر اعتبار دارد!»

باز خوبه همچین چیزی توی ایران اعتبار نداره! علت اولش اینه که زیادی توی پیامک فرستادن شوخ طبعیم! قضیه پیامک کمک به بهزیستی و قبض های میلیونی موبایل که یادتونه! دلیل بعدیش هم اینه که آقایون جدیداً برای خانوم هاشون خط موبایل هدیه می گیرند و این مشکوکه! شاید به امید اینن که روزی این نوع طلاق هم توی ایران اعتبار پیدا کنه!

***

و اما یه خبر جالب دیگه اینکه به خاطر شاهکار یک بانک،  زيان 2 ميليارد دلاري به دولت وارد شده! یک دیالوگ از اتاق بررسی علت این زیان و ارائه راه حل:

- ای بابا، بازم که به ما زیان وارد کردین.

- گیر نده دیگه! حالا کاریه که شده! قضاقدر بوده!

- راست میگی ها! نباید به خاطر این مسائل جزئی جلوی حرکت چرخ اقتصاد کشور رو بگیریم! ولی جواب مردم رو چی بدیم؟

- مگه نفت الآن چنده؟!

***

و آخرین خبر اینکه تهراني‏ها متخلف ترين رانندگان کشور شناخته شدند.

بابا این بنده خداها توی ترافیک تهران چه جوری میتونن مثلاً مرسوم ترین تخلف رانندگی یعنی سرعت غیرمجاز برن و تخلف کنن؟!


و سری 17 فتوکاتورها در سایت جهان ...کلیک کنید...

 

+ نوشته شده در 87/05/18ساعت 12:30 توسط بهمن مهران |

5شنبه.کام / محض رضای خدا فرستاده تو بازار!
                                    

در خبرها بود که سگ ها هم توی آمریکا درجه نظامی دریافت می کنند! به نظرم خبر عجیبی نیست! بالاخره هر جنبنده ای از جمله یک نفر سگ یا یک نفر شتر و حتی یک قلاده میمون! توی این آمریکایی که ما دیدیم میتونه از یه درجاتی برخوردار بشه. جا برای پیشرفت هم زیاده، حتی ممکنه درجات اینقدر زیاد بشه تا اینکه بر اساس شایستگی هاش به رئیس جمهوری آمریکا هم منصوب بشه!

توی ادامه خبر اومده که یه سگ بین تفنگداران دریایی آمریکا وجود داره که هم درجه نظامی بالایی داره و هم مدالهای افتخارش بیشتر از بسیاری از تفنگدارنه! و بعدترش گفته که البته این سگ سابقه توبیخ شدن به علت خوابیدن در حین ماموریت رو داره!

به نظرم سان دیدن این سگ موقع صبحگاه از تفنگداران دیدن داره!

***

در خبر ها آمده بود با چاقها دوست نشوید! چون وقتی مدت زیادی که در کنارشون باشین اضافه وزن براتون عادی میشه و تحت تاثیر اونا کم کم چاق میشین!

مگه اختلاف پتانسیل الکتریکیه که با در کنار هم بودن تحت تاثیر قرار بگیره پدرجان؟! با عقل جور در نمیاد که. چاق و لاغر یادتونه؟! هیچ وقت ندیدم لاغره تحت تاثیر چاقی اون چاقه قرار بگیره. فقط یادم میاد تحت تاثیر آی کیوی بالای چاقه قرار گرفت و نزدیک بود سر به بیابون بزنه!

***

یه خبر دیگه این بود که يه شركت تجاري به تازگي يه پوشش پلاستيكي براي گوشي تلفن همراه‌ طراحي كرده كه با استفاده از اون به راحتي ميشه اين گوشي رو به زير آب برد و تا حداکثر مدت 450 ساعت زیر آب باهاش مکالمه کرد!

البته به نظرم منظورشون این نبوده که این 450 ساعت یکدفعه اتفاق میفته! منظورشون این بوده که این زمان به دو قسمت تقسیم میشه: اولش یکی دو دقیقه زیرآب یارو صحبت میکنه بعد سریع دایورت میکنه اون دنیا، 449 ساعت و چند دقیقه بقیه اش رو صحبت میکنه!

***

توی خبرها همچنین بود که سازمان سنجش در مورد موسساتی که برای انتخاب رشته کنکور پول میگیرن و مشاوره میدن هشدار داده که اینا دنبال پر کردن کیسه هاشونن. البته بلافاصله اش اعلام شد که امسال سازمان سنجش CD و کتاب مشاوره انتخاب رشته رو منتشر کرده و به قیمت 2800 تومن فرستاده تو بازار محض رضای خدا!

***

یه خبر دیگه اینکه برای نخستين بار در كشور بافت مثانه انسان رو بصورت مصنوعی دارن درست میکنن! یه جای دیگه هم خوندم که مردم از کمبود سرویس های بعداشتی عمومی  ناراضی اند! از این دو تا خبر نتیجه می گیرم که بررسی شده دیدن اگه بافت مثانه درست کنن و مثانه های ملت رو با وصله پینه گشاد کنن، ارزون تر از ساخت سرویس های بهداشتی درمیاد!

***

و دو خبر جالب دیگه:

- پس از بازگشت غررور آفرین و قهرمانانه تیم فوتبال ساحلی کشورمان - که در مسابقات جهانی با سه شکست در سه بازی به خانه برگشت،- مسئول این تیم علت این نتیجه ی درخشان رو حاصل زحمات رئیس فدارسیون فوتبال، کمیته فوتبال ساحلی، مقدار اندکی دعای خیر(شاید هم آق!) پدر مادر!، و از همه مهم تر ماسه های غیراستاندارد کشور ما که با ماسه های مسابقات جهانی فرق می کرد، دانست!

- حداكثر شهريه مدارس غيرانتفاعي شهر تهران در پيش‌دانشگاهي پسرانه منطقه 3 تهران، 17 ميليون و 430 هزار تومان و حداقل شهريه در پيش‌دانشگاهي پسرانه منطقه 5 تهران، 200 هزار تومان است! به نظرتون کدوم خانواده ها فرزندانشون رو توی این مدارس ثبت نام میکنن؟! 1) مسئولین 2) مشمولین 3) مشغولین 4) محکومین (مثل شهرام جزایری و پالیزدار اینا!)

+ نوشته شده در 87/05/12ساعت 11:52 توسط بهمن مهران |

5شنبه. کام / ممکنه بگن جزو اراذل و اوباش سیاسی ایم!

 

با نصب دوربین در تونل ها: شهروندان در جریان فعالیت های شهرداری تهران در زیرزمین قرار می گیرند.- خبرگزاری ها

- بابایی این سریال «داستان یک شهر» کی تموم میشه؟! مردیم از بس در و دیوار تونل ها و آسفالت ریزی و... رو دیدیم. یه پا مهندس عمران شدیم برا خودمون!

- پسرم فکر کنم تا نزدیکی ها انتخابات سال بعد این سریالش طول بکشه!

 

احمدي‌نژاد و خاتمي در مستند حسين رضازاده – خبرگزاری ها

میگن قراره یک مستند در مورد حسین رضازاده که در آستانه کسب سومین مدال خوش رنگ المپیکیش (شاید طلا!) قرار داره ساخته بشه و توی اون مستند احمدی نژاد و خاتمی هم حضور داشته باشن. ولی خودمونیم، کسی اینجا نیست بعید میدونم خود حاج حسین هم با توجه به دل بزرگی که داره توی قاب کوچک دوربین قرار بگیره! حالا خاتمی و احمدی نژاد چه جوری جا میشن خود کارگردان میدونه! (حالا  آقای احمدی نژاد رو شاید بشه یه جوری جا داد!)

 

پيرزن 70 ساله دوقلو زاييد! – خبرگزاری ها

به حق چیزهای نشنیده! توی این دوره زمونه به دلیل مشکلات فیزیولوژیکی و هیپودرمی و کوتیکول حاد و سی پلاس خفیف و خیلی چیزهای پزشکی دیگه مثل همین چیزایی که گفتم و نمی دونم چیه!  نیم قلو هم به زور میزان! چه برسه به دو قلو! بعد این پیزن توی هفتاد سالگی... ( البته توی خبر بود که ایشون به دليل نداشتن شناسنامه، سن واقعي‌اش مشخص نيست! یعنی برو بالای صد، صد وبیست سال!)

 

سازمان ملل متحد با راه اندازی یک سایت اینترنتی سال 2008 را «سال سیب زمینی!» اعلام کرد! – خبرگزاری ها

خب چی بگه آدم از این سازمان ملل متحد بی غیرت! سازمان سیب زمینی بی رگ! آدم توی هزاره جدید به چه امیدی زنگی کنه! امسال سال سیب زمینی سال بعد چاغاله بادام! سال بعدش سال... تازه از این سازمان ملل متحد از سیب زمینی به عنوان جواهر جهانی یاد کرده! بابا اینا کی ان دیگه! بیاین ایران ببینین جواهر چیه. ( مخصوصاً نواحی شرقی کشور!) تازه ما قبلاً فکر می کردیم فقط یه نوع جواهرجهانی داریم اونم «جواهری در قصره!» که خود یانگومه!

 

درخواست جاسبی برای مبارزه فراگیر با اراذل و اوباش سیاسی! – خبرگزاری ها

 به دلیل برخی مسائل ترجیح میدیم سکوت کنیم و فقط بگیم که ... ولش کن! همون سکوت کنیم بهتره چون ممکنه بگن جزو اراذل و اوباش سیاسی ایم!

 

فتح ا... زاده: قطبی یاردوازدهم استقلال است! – خبرگزاری ها

مثل همون وقت هایی که صدا و سیما یاردوازدهم تیم ملی بود و تیم ملی صعود نکرد دیگه! آره؟!

 

اکستازی اسلامی توسط یکی از مبتکرین و مخترعین بسیجی کشف شد! – خبرگزاری ها

توی خبر بود که این دارو بر روی 80 نفر در طی سه سال امتحان شده. که احتمالاً مراسم پرده برداری از این دارو، یادواره آن 80 مرحوم برگزار خواهد شد!

حالا خارج از شوخی ادامه خبر این بود: «اکستازی اسلامی» جهت جلوگیری از انسداد رگهای قلبی می باشد که از عصاره 6 گیاه از جمله گیاه آمگا ،عصاره بید مشک و عصاره گیاه نعناع بدست آمده و به صورت نوشیدنی می باشد.

 

شخصی در ازای روزی یک صلوات برای مدت دو سال به زوجی جوان اجاره داد!- خبرگزاری ها

و برای صد سال بعدش هم با روزی یک نماز جعفر طیار قابل تمدید است!

ولی توی این دوره زمونه عجب آدم هایی پیدا «نمیشن» ها!


چاپ شده در صفحه سوسه


اینم سری اخیر فتوکاتورها که به دلایلی خیلی دیر و با تعداد خیلی کم رفت رو سایت جهان. اونایی که کار نشد رو به زودی میذارم روی دست دوم.
....کلیک کنید....
+ نوشته شده در 87/05/03ساعت 23:47 توسط بهمن مهران |

برنامه ریزی اوقات فراغت برای جوانان این مرز خوب!

هیئت گرامی دولت گرامی برنامه ریزی دقیق و مهر ورزانه ای  را برای اوقات فراغت تابستانی به سازمان های مربوطه ابلاغ می کند:



30_1 تیر ماه:

  • برنامه ریزی برای رسیدن به فراخنای پست مدرن و رسیدن به افق های گرم در تاریکی های بی مورد امروز و بهره گیری از صدا و سیما برای ترویج فرهنگ خوب در شما جوانان آینده سوز برای مواجهه با دیالکتیک و تاکتیک تهاجمی دشمن در بازی های پیچیده منطقه در مقابل  تیم علی دایی و تعیین خط مشی های فراکسیون سوسیالیسمی، امپریالیسمی و روماتیسمی جهت بهبود فضای امنیتی جام ملت های اروپا و تعدیل قیمت واشر سر سیلندر جهت پربار تر شدن قله های رفیع فرهنگی این مرز و بوم !

 31 تیرماه:

  • به علت طاقت فرسا بودن اوقات فراغت تعریف شده در بخش قبلی امروز به عنوان استراحت مطلق در نظر گرفته می شود!

30-1 مرداد ماه:

  • گذراندن قله رفیع عرش گونه توسط جوانان پر افتخار و نجیب و ناز مملکت ، پس از گذر از پستی _ بلندی های تعبیه شده!و آمادگی برای جنبش علمی و هم چنین غیر علمی(حرکات موزوون!) در این مسیر و کنکاش در ژرفای درونی فراسو محور به گونه ای که موجب مفسده ای در بحث برنج و گوجه فرنگی نشود!

31مرداد ماه:

  • قبول داریم اوقات فراغت مرداد ماه نیز با اعمال شاقه بود! تنفس!

31-1 شهریور ماه:

  • حضور در صحنه های مجاز دائمی کشور برای تقویت بنیه جسمی و بکارگیری آن در جهت ازدیاد جمعیت تولید کننده علم و عملی 120 میلیونی ! و شنا در جهت های مخالف امپریالیسمی برای مبارزه با فعالیت های ظلم ستیزانه و نژاد پرستانه پس از جنگ جهانی دوم نازی با b.f اش!

شایان ذکر است سازمان های ذیر ربط!! می توانند با همان دید باز همیشگی این برنامه را به فراخور روز شرح و بسط دهند.

 

 برنامه ریزی سازمان های ذیر ربط برای اوقات فراغت:


15-1 تیر ماه:

  • از آن جا که شما فرزندانِ تولید علم و گلچین توده عظیم دانشجویی این مرز عزیز در به نتیجه رساندن درسهای خوانده شده در طول ترم هستید، لازم است از روزهای پایانی امتحانات بهره کامل را ببرید و مطمئن باشید که علی رغم ایجاد مشکلات عمیق و گسترده در نواحی انتهایی بدن به علت سختی امتحانات، همین روزها خاطره می شود ! ( لازم به ذکر است که استفاده از سالن های بدنسازی در تقویت بنیه بدن در این مدت ضروری است.)

 

31-15 تیر ماه:

چقدر شما جوانان خوب ِ این مرز پر گهر پر رو هستید ! همین که در این ایام امتحان ندارید و می توانید هیچ کاری نکنید ، خودش اِند اوقات فراغت است! باز توقع دارید که ما برنامه ریزی کنیم؟! ولی از آنجا که ما چشم انتظاری شما جوانان این خاک پر مغاک (جاده ها و خیابوناش بیشتر مغاک داره!) را برای دیدن برنامه ریزی ما در اوقات فراغت، نمی توانیم تحمل کنیم، برنامه زیر را اعلام می کنیم:

  • استفاده از بنیه تقویت شده  برای دویدن به دنبال اساتید برای پاس کردن 80 درصد درس های ترم.(20 درصد دروس شامل تربیت بدنی بوده است!) همچنین لازم است پس از ایام امتحانات، همیشه و در همه حال با حضور قلب از برنامه های تابستانی صدا و سیما بهره معنوی لازم را ببرید!(البته آمادگی این را داشته باشید که با قطعی های  مکرر برق از دیدن جشنواره فیلم های سینمایی شبکه 2 محروم شوید!)
  • شرکت در انواع و اقسام مسابقه پیامک!
  • شایان ذکر است در این ایام می توانید با مختان ور بروید و کل چرندیاتی را که در ایام امتحانات حفظ کرده اید هر چه سریع تر از کله مبارکتان بیرون بریزید! چون نه به درد دنیایتان می خورد و نه به درد آخرت !

15-1 مرداد ماه

و اما طرح ویژه اوقات فراغت سازمان های رو ربط:

  •  شرکت حداکثری مردم همیشه در صحنه در دور صدم طرح امنیت اجتماعی!
  • گشت روزانه در بلوار سجاد مشهد برای تقویت ماهیچه های چشم ویژه مشهدی های عزیز!! ( سایر شعبات در سایر شهرستان ها دایر می باشد!!)
  • چرخاندن زنجیر!
  • پوشیدن لباس های چسبان دارای نوشته I am a dog ! تا بالای ناف و پوشیدن شلوار لی تا زیر ناف! (یک نوار از کمر مشتمل بر ناف بایستی دیده شود !)

31-15 مرداد ماه:

  • شرکت در کلاس های فوق برنامه تقویتی قوه!
  • بازی در زمین های خاکی و یا خوردن خاک صحنه به امید علی اکبر استاد اسدی و یا محمد رضا گلزار شدن در آینده! (ضمنا" با توجه به برگزاری مسابقات المپیک 2008 مسئولین ذیر ربط و رو ربط جهت گذراندن اوقات فراغت به همراه خانواده محترمشان در چین به سر می برند، خودتان یک جوری خودتان را سرگرم کنید! نمی شود که هر چی کار سخت است ما انجام دهیم!)

15-1 شهریور ماه:

  • شرکت در امتحانات شهریور و آمادگی برای پر کردن فرم تک ماده ! (ویژه دانش آموزان عزیز )
  • بسته به زمان انتخاب واحد دانشگاه ها، گشتن به دنبال جای خالی در لیست انتخاب واحد برای اضافه کردن حداقل یک درس جدید نسبت به ترم قبل!
  • استقبال از رییس جمهور در دور سوم سفرهای استانی!
  • از آنجا که در مناطق پر جاذبه و پر گردشگر خیز کشور از جمله سولوقون ،دربند، لاله زار ، پارک ملت ، اوشون فشم ،ورزشگاه آزادی ، سر کوچه و....!! کلیه امکانات رفاهی و بهداشتی (همراه با آفتابه اشانتیون) را فراهم کرده ایم ، لازم است از این مکان ها استفاده لازم را برده و برای اموات ما فاتحه نثار کنید ولیکن خرما خیرات نکنید ! بیایید خرمایش را به خودمان تحویل بدهید!

31-15 شهریور ماه:

  • اجرای طرح سامان دهی غرق شدگان دریای خزر!!
  • پخش مکرر برنامه گشت نامحسوس و ابراز خرسندی نسبت به کمتر شدن تصادفات رانندگی در تابستان 87!
  • گرفتن زانوی غم به بغل و عزاداری به مدت 16 شب همراه با نوحه خوانی خودتان به مناسبت شروع ترم جدید! و آمادگی برای گرفتن آمار دختران دم بخت ورودی جدید(ویژه پسران بد بخت!)
  • آمادگی برای جوابگویی به پرسش مهر n !
  • و بالاخره سوپرایز ویژه فرهنگی _ مذهبی سازمان های ذیر ربط و رو ربط و بی ربط: آوردن ماه رمضان به اواخر تابستان !
کاری مشترک از خودم و یک محمد - منتشر شده در ستون آزاد!
+ نوشته شده در 87/04/23ساعت 23:50 توسط بهمن مهران |

مراقب کنکور(تکرار پست)
من یک مراقب کنکور، سن زیادی دارم!
ناگفته های کنکور از زبان یک مراقب کنکور

1) مدتها بود كه انتظار چنين روزي را مي كشيدم. آخه هميشه به حال مراقبان كنكور كه يك پايشان را بر روي پاي ديگر مي انداختند و در مدت كنكور هر كاري مي كنند به جز مراقبت، غبطه مي خوردم!
۲) وقتي رسيدم، دم در ورودي آزمون ازدحام عجيبي بود. خنده ام گرفته بود. از تك تك داوطلبان بيچاره كارت ورود چك مي كردند و كلي علاف مي كردند تا راهشان مي دادند !خب ولي هرچه باشد بايد يك فرقي بين كنكوري و مراقب كنكور باشد ديگر!
- آقاي نگهبان خسته نباشي. با بچه هاي كنكوري خوب تا كن.
- اين چيزها به شما ربطي ندارد! شما كارت ورود به جلسه ات را نشان بده!
- بابا من مراقب كنكورم نه كنكوري.
- ولي قيافه ات مي خوره ديپلم ردي باشي !كي تو را كرده مراقب كنكور؟
- اين چيزها به شما ربطي ندارد !دايي جانم است، دوستم دارد!
- حالا فعلاً وايستا كنار. من حدس ميزنم دروغ مي گي.
3)] يك ربع بعد؛ محل آزمون [خيلي طول كشيد تا توانستم بهش بفهمانم من مراقب كنكورم. زبان نفهم بود سيريش !كلي معطلم كرد تا راهم داد. قبل از جلسه بهمان صبحانه دادند، توجيهمان هم كردند، و آماده مراقبت از سلطان كنكور عزيز شديم!
4) همه جور داوطلبي آمده بودند. از داوطلبي كه فرق كنكور را با ساندويچ سه نون نمي دانست تا داوطلبي كه قرار بود زحمات حداقل يك ساله اش را در چند ساعت خلاصه كند واين از قيافه اش پيدا بود....داوطلبان به ياد داشته باشند تنها با مداد سياه نرم پررنگ.... وكلي توصيه هاي اعصاب خردكن ديگر را مجبور بوديم همراه با كنكوريها بشنويم تا كنكور آغاز شود... رابطين اجراي بند1... بله كنكوريها در اين بندها گير كرده بودند و بايد اين بندها را تا آخر كنكور تحمل مي كردند... داوطلبين عزيز، شروع كنيد... استرس در چهره خيلي ها نمايان بود و در چهره خيلي هاي ديگر هم كه 5 دقيقه اول را مشغول تا كردن برگه اول دفترچه بودند، ديده نمي شد!
5) زمان زيادي ازكنكور نگذشته بود كه يك عده كه با مدادي به قد دو سانت و پلاستيكي پر از خوراكي وآبميوه تشريف آورده بودند، آزمون خودشان را شروع كردند !فكر مي كنم اينها توي سينما اين قدر نمي خورند كه توي كنكور خوردند !در ضمن مي دانيد كه درهاي محل آزمون يك ساعت قبل از آزمون بسته مي شود!... آره، يك ربع از آزمون گذشته بود كه هنوز دوستاني كه قرار بود وارد دانشگاههاي انسان ساز شوند، وارد محل آزمون مي شدند و تازه مي پرسيدند آقا شما نمي دانيد صندلي من كدام اتاق است؟!
6) با گذشت زمان آزمون، بايد بالاخره يك جوري ثابت مي كردم كه به من مي گويند مراقب كنكور نه برگ چغندر !به همين خاطر با گامهاي بلند بين صندلي ها شروع به راه رفتن كردم و با چرخش و درشت كردن چشمانم (در حد رضا شفيعي جم!) بر روي پاسخنامه هاي داوطلبان و گاهي نشستن بر روي صندلي هاي غايبين و درآوردن قيريژ و قوروژ آن صندلي ها وجدانمان را آسوده كرديم كه برگ چغندر نيستيم !حالا داوطلبان چقدر قيريژقوروژ صندلي ها را شنيده باشند، خدا مي داند!
7) مهلت جواب دادن به هر كدام از دفترچه ها كه تمام مي شد، مي ديديم كه پس از جمع آوري دفترچه ها دكمه هاي پيراهن بعضي از مراقبين عزيز همين جوري يك دفعه باز مي شود و يك چيزي شبيه به دفترچه سؤالات داخل مي رود !البته ما كه وجدان لامصبمان بيدار بود و نشد اين كار را بكنيم!
8) بله موقع توزيع آن كيك معروف فرا رسيده بود. توزيع كه تمام شد، دوستاني كه از اول آزمون در سيكل آب معدني، شكلات، كيك، دستشويي و دوباره آب معدني(!) قرار داشتند، زودتر از همه به جان كيك افتادند !آن چنان با سرعت اين كيك را بالا مي دادند كه گويي براي ثانيه به ثانيه آزمونشان برنامه ريزي دارند !البته براي ما چايي هم آوردند اون هم با قند زياد !يعني تا آخر آزمون مي شد مثل مراقب هاي آزمونهاي خودم، قندها را خرت و خرت بالاي سر داوطلبين بجوم!
9) - شما زحمت بكشين فردا دوباره تشريف بيارين.
- اِ... مگه عصر آزمون نيست؟
- چرا. عصر خانوم ها آزمون دارند و از مراقبهاي خانوم استفاده مي كنيم!
- آخه... !ما كه بچه خوبي هستيم!
البته حرفهاي بالا را مسؤول حوزه امتحاني به من نزده ها !تازه به من تعارف زد عصر هم باشم !اين حرفها رو به اون مراقبي زد كه در مدت آزمون يك ربع توي دستشويي بود و با ازدست دادن آزمون عصر، ناهار ظهر محل برگزاري را از دست رفته مي ديد!
10) به مرور و با گذشت زمان آزمون، بندهاي 2 و 3 و 4 ... هم از دست و پاي داوطلبين باز مي شد تا آنها نفس راحتي بكشند و از فردايش گروهي ديگر آسم بگيرند !به اميد روز و راهي كه شايسته ها بدون هيچ گونه استرسي وارد دانشگاه شوند. روز و راهش را از من نپرسيد!

+ نوشته شده در 87/04/08ساعت 20:34 توسط بهمن مهران |

ایرانسل...بازی... ستون آزاد

روزی که هواپیمای ایرانسل را برنده شدم!

دیشب حسابی خوابیدم. خواب خیلی خوبی بود. تا دیروقت توی جشن پایانی جشنواره ایرانسل بودم. بعد از اینکه هواپیما رو تحویل گرفتم زدم تو خط عشق و حال توی خیابونها. تصمیم گرفتم زیادی بلندپروازی نکنم. پس کمربند ایمنی رو بستم، بعدش هم یه تیک آف اساس و دِبرو! پشت چراغ قرمز که وایستاده بودم هی گاز میدادم. اوووم...اووم خیلی حال میداد! بعد از یکی دو بار قانونی عمل کردن زدم تو خط خلاف! با خودم گفتم حتماً ایرانسل این خلافی ها رو هم اشانتیون رو هواپیمای به این گرونی حساب میکنه دیگه! توی میلانهای کوچیک گاز میدادم و به ته میلان که می رسیدم دستی می کشیدم! بعدش از توی آینه بغل که پشت سرم رو نگاه می کردم می دیدم یکی دو نفر از ته میلان با چشای پف کرده از خونه بیرون اومدن و با دستشون یه چیزی به من میخواستن بفهمونن! حدس زدم دارن دستی کشیدن ماهرانه من رو تشویق می کنن که منم براشون بوق زدم و شستم رو بهشون نشون دادم! آخر شب زدم تو خیابونهای بالاشهر و پیاده روها رو با دقت زیر نظر گرفتم و... بعد بعد بعدش اومدم خونه و گرفتم حسابی خوابیدم.

سر صبح که از خونه بیرون رفتم تا هواپیمام رو برم به بر و بچ نشون بدم دیدم این دزدهای نامرد قفل کتابی در کابین خلبان رو شکستن و ضبطش رو بلند کردن! ولی عیب نداشت میدم بچه ها یه بوق باهاش بزنن به جاش یه ضبط برام بخرن! آخه ساب ووفرهایی که رو بالهاش نصب کرده بودم، بدون ضبط چه به درد می خورد؟! از شانس ما استارت هم نمی خورد. به آمپر بنزینش نگاه کردم دیدم دیشب با اون عشق و حال اساسی که کردم تا ته باکش رو هم نون کشیدم! متاسفانه کارت سوختی هم نداشتم که باهاش بنزین بزنم. پس باید می رفتم کارت سوخت رو از شرکت ایرانسل می گرفتم. پیش مسئول شرکت ایرانسل که رسیدم، شروع کرد به بد و بیراه گفتن که:

آدم خانوادگی از سرویس های همراه اول استفاده کنه ولی یه مشترک ایرانسلی مثل تو نداشته باشه! آخه تو خجالت نمی کشی؟! خوبه باز هواپیمای ما رو برنده نشدی! یک ژیان با آرم حک شده ایرانسل برنده شدی اونم بدون کارت سوخت! آخه بی جنبه همچین ماشینی رو بدون کارت سوخت توی بازار پول دستی هم روش میذارن بهت میدن! آبروی ما رو بردی با دستی کشیدن، رد کردن چراغ قرمز، بستن کمربند ایمنی(آخه سرعت ژیان با دنده چهارش حداکثر مثل دنده یک دوچرخه کوهستان عمل می کنه! توی اینجور ماشین ها بستن کمربند ایمنی خطرش بیشتره و جریمه داره!)، و .... ای بی ظرفیت! تو میدونی از دیشب تا حالا فروش زانتیا چقدر اومده پایین؟! تو آبروی شرکت سیتروئن سازنده سری ماشین های ژیان و زانتیا رو هم بردی!

و من با گریه و و باز با توهم داشتن یک هواپیمای تک نفره، ترمز دستی هواپیما رو خوابوندم و شروع به حرکت می کردم اگه با حرکت من موتور این ژیان لعنتی از ماشین جدا نمی شد!



 

دوست خوبم غرغرو منو به بازی انتخاب بهترین مطلب وبلاگ دعوت کرده ولی چکار کنم که همشون مثل بچه هام میمونن! به همین خاطر لینک بچه سیدهام رو این زیر میذارم!:
http://www.dastedovvom.blogfa.com/post-117.aspx
http://www.dastedovvom.blogfa.com/post-102.aspx
http://www.dastedovvom.blogfa.com/post-104.aspx
http://www.dastedovvom.blogfa.com/post-72.aspx
http://www.dastedovvom.blogfa.com/post-75.aspx
http://www.dastedovvom.blogfa.com/post-79.aspx
http://www.dastedovvom.blogfa.com/post-81.aspx
http://www.dastedovvom.blogfa.com/post-94.aspx
http://www.dastedovvom.blogfa.com/post-67.aspx
http://www.dastedovvom.blogfa.com/post-65.aspx
http://www.dastedovvom.blogfa.com/post-59.aspx
http://www.dastedovvom.blogfa.com/post-57.aspx
http://www.dastedovvom.blogfa.com/post-55.aspx
http://www.dastedovvom.blogfa.com/post-44.aspx
http://www.dastedovvom.blogfa.com/post-47.aspx
http://www.dastedovvom.blogfa.com/post-26.aspx


این هم دو سری فتوکاتورهای مبارزه با بدحجابی که میگن خیلی طرفدار پیدا کرد!:
سری 1
سری 2


شماره جدید ستون آزاد(33) منتشر شد. برای دانلود نسخه الکترونیکی کلیک کنید

+ نوشته شده در 87/04/05ساعت 15:23 توسط بهمن مهران |

به من مربوط نمي شود!

به من مربوط نمي شود!

چند وقت پيش وزير بازرگاني يك كشوري گفت كه گراني های اخیر به من مربوط نمي شود! ما هم با توجه به اين اظهار نظر فيلسوفانه با خودمان گفتيم، اگر قرار باشد هر مسؤولي از اين كشور به طوري كه در زير مي بينيد، از بار مسؤوليت شانه خالي كند، كشور به كجا خواهد رفت؟! خدا كند مسؤولان ايران ما اين گونه نباشند!
وزير مسكن و خانه خالي: هم نرخ بودن خانه در تهران و پاريس به من مربوط نمي شود!
وزير بهداشت و بيماريها: وضعيت بهداشتي روستاها به من مربوط نمي شود!
وزير آموزشِ پروارش: مفيد نبودن ساعات درسي مدارس به من مربوط نمي شود!
وزيركِشدارورزي: نرسيدن به خودكفايي در محصولات كشاورزي به من مربوط نمي شود!
وزير رفاه فردي: حقوق كم بازنشستگان به من مربوط نمي شود!
وزير نفت و كمبود انرژي: جدا كردن نفت از سفره مردم به من مربوط نمي شود!
وزير نيرو و قوي ترين مردان: قطعي برق به من مربوط نمي شود!
وزير راه و ترانبري: خريد توپولوف هاي تاريخ گذشته و سقوط هواپيماها به من مربوط نمي شود!
وزير كار و اشتغال سركاري: بيكاري جوانان به من مربوط نمي شود!
وزير ارشاد و متبوآت: ندادن حتي يك مجوز روزنامه در ايام اخير به من مربوط نمي شود!
رئيس سازمان محيط دوزيست: قطع كردن درختان جنگل گلستان به من مربوط نمي شود!
رئيس سازمان برفك: ساخت برنامه هاي آبكي به من مربوط نمي شود!
رئيس سازمان جوانان خوب: برنامه ريزي براي اوقات فراغت جوانان به من مربوط نمي شود!
رئيس سازمان ورزش همراه تهذيب: تركيب تيم ملي و فدراسيون به من مربوط نمي شود!
نخست وزير ( یا رئیس جمهور!): هيچ كار كشور به من مربوط نمي شود!

راستی یک مطلب مهم!...کلیک کنید....

+ نوشته شده در 87/03/24ساعت 1:2 توسط بهمن مهران |

وقتی کنترل نامحسوس پررنگ می شود!
وقتی کنترل نامحسوس پررنگ می شود!


روز- داخلی- داخل ماشین کنترل نامحسوس

پلیس بغل دستی به پلیس راننده: همین زانتیاهه خوبه، زیادی داره ویراژ میره. کلی هم داره خلاف می کنه.

پلیس راننده به پلیس بغل دستی: آره. احتمالا چیزی باید مصرف کرده باشه.

- آره احتمالاً. جامعه باید از لوث وجود این اراذل و اوباش پاک بشه... حواست رو جمع کن. ولش نکن. همین جور پشت سرش برو. بذار خوب خلاف کنه تا با توپ پر نگهش داریم.

- خجالت هم نمیکشه مرفه بی درد. خدا خرو شناخت بهش زانتیا داد!

- یک ضرب المثل رو هم درست نمی تونی بگی!

- حالا تو هم هی حواسم رو پرت کن تا گمش کنم!

- خودمونیم ها لایی کشیدن توی بزرگراه هم حالی میده ها! داریم به بهانه گم نکردن زانتیا جلویی تا می تونیم خلاف می کنیم! گفته باشم دفعه دیگه نوبت منه پشت فرمون بشینم ها!

- باشه حالا! زانتیا ندیده! [چند لحظه مکث] خب دیگه کافیه. بذار نگهش دارم.[میکروفن داخل ماشین را بر می دارد] زانتیا سفید، زانتیا سفید بزن کنار.

- چرا پرشیای جلوی زانتیاهه هم زد کنار؟

- پرشیا با تو نبودم. تو برو.

[پرشیا یک دفعه گازش را تا ته می گیرد و می رود]

[زانتیای کنترل نامحسوس و زانتیای تحت تعقیب، کنار شانه خاکی پارک می کنند و پلیس های زانتیای کنترل نامحسوس پیاده شده و به سمت زانتیای جلویی می روند]

روز- خارجي- كنارجاده

راننده زانتیا خطاب به پلیس ها [با عصبانیت]: کله پوک ها چرا گفتین پرشیا بره؟! من نگهش داشتم!

پلیس ها با ترس و لرز! : س س س لام جناب سرهنگ! مگه امروز شیفت کنترل نامحسوس شما هم هست؟!

سرهنگ[با عصبانیت]: مطمئن باشین برای هر دوتون گزارش می کنم. برای اولین بار سرعتم داشت به 250 می رسید که شما نذاشتین!

 

چاپ شده در شماره 31 ستون آزاد (لينك دانلود نسخه الكترونيكي اين شماره)
+ نوشته شده در 87/03/02ساعت 20:54 توسط بهمن مهران |

انشایی از کودک هشت ساله
با تاخیر هفته معلم رو به تمام معلمین میهنم تبریک میگم. فکر می کنم مطلب زیر حدوداْ سه سال پیش چاپ شده باشه. ضمناْ به یک تایپیست قهار نیازمندیم!

                       

+ نوشته شده در 87/02/23ساعت 18:42 توسط بهمن مهران |

تکرار پست/سیزده س دیگه!/
                                                      سيزده س ديگه!

                                          

سيزده نحسه. سيزده بدر رو هم يه عده دزد از خدا بي خبر علم كردند و نحسي سيزده رو هم بهانه كردند تا مردم براي رفتن به طبيعت از خونه شون خارج بشن تا اونا بتونن به راحتي به عيد ديدني خونه خالي اونا برن و خودشون از خودشون پذيرايي كنند!"
اينها همه حرفهاي بابامه كه در مورد سيزده بدر مي زد. ولي به نظر من نحسي و اين جور چيزا همه اش خرافاته و سيزده بدر رفتن هم فقط براي آشتي با طبيعت است نه رفع نحسي! براي همين براي اين كه به بابام ثابت كنم كه نظرش اشتباهه با كلي اصرار و خواهش راضي اش كردم كه امسال همراه فاميل بريم سيزده بدر. شب سيزده دايي ام يه جورايي غيرمستقيم به بابام براي اين كه اعتماد به نفسش رو ثابت كنه گفت كه نه، ما خودمون چند ساعت ديرتر مي آييم. روز سيزده ما چند ساعت ديرتر از بقيه راه افتاديم و به همين علت توي يك ترافيك ديوونه كننده گير افتاديم. داشتيم توي ترافيك توي ماشينمون به جاي صداي ضبط به غرولندهاي بابام گوش مي كرديم كه ... اِ... چرا دنده ماشين از جاش در اومد؟! اِ... چرا توي اتاق ماشين پر از دود شده؟! سرتون رو به درد نيارم، بابام با كلي غر و پر و با گوشزد كردن نحسي سيزده به ما در به در دنبال تعميركار بود ولي گير نمي آورد. در همين گير و دار بوديم كه ديديم ماشينها دارند برعكس مسير صبح حركت مي كنند. ساعت رو نگاه كرديم ديديم پنج بعد از ظهره و خانواده ها دارند از سيزده بدر برمي گردند، ولي ما هنوز...

خلاصه، از آخر با يك تكه طناب دنده رو از توي موتور يه جورايي مهندسي گونه (بابام مي گفت روشش مهندسي سازه!) وصل كرديم و با كلي اعصاب خوردي سرانجام ساعت شش رسيديم خونه و ناهار خورديم! بابام هم مدام با عصبانيت مي گفت: "سيزده اس ديگه!"
سيزده بدر پارسال شانسي اون جوري شد. امسال ديگه مطمئنم كه هيچ مشكلي پيش نمي آد. بابام اين دفعه با حرفهاي من راضي نشد و ما مجبور شديم خودمون براي سيزده بدر بريم. هواي خوبي كه از شب سيزده فروردين حاكم شده بود، حكايت از يك سيزده بدر خوب و به ياد ماندني داشت. قرار هم بود كه ما بدون بابام بريم خونه پدربزرگم اينا و از اونجا به اتفاق اونا بريم بيرون شهر. آفتاب دلچسب سر صبح هم انگيزه ما رو براي رفتن چند چندان(!) كرده بود. وقتي رسيديم خونه پدربزرگ، آماده رفتن بوديم كه ديديم يهو هوا ابري شد و باران شروع به باريدن كرد. اولش با خودمون گفتيم كه اين بارون كم شدت چند دقيقه ديگه قطع ميشه، پس بهتره صبر كنيم ولي... چند دقيقه تبديل به چند ساعت شد و ... باور كنين كه در تمام عمرم باروني به اين شدت و به اين مدت نديده بودم! البته به نظر من اين بارون نحسي سيزده نبود بلكه تقصير هوا بود. هواي امروز گرگ و ميش نبود، بلكه خر بود. هواي خر هم كه سيزده بدر حاليش نيست!
خلاصه، آشي را كه مادربزرگ برايمان پخته بود، خورديم (البته اين آشي بود كه باران برايمان پخته بود!) و دست از پا درازتر به خونه برگشتيم. به محض رسيدن به خونه بابام كه از قيافه آبكشيده ما همه چي رو فهميده بود، گفت: "سيزده اس ديگه!"
امسال ديگه من به هيچ چيز كار ندارم. بايد به بابام ثابت كنم كه سيزده نحس نيست. خودم برداشتم زنگ زدم به دايي و خاله و ... همه شون رو اجير كردم تا بريم سيزده بدر. شب مامانم غذا درست كرد و همه چي رو آماده كرد براي رفتن. شب آماده خواب بوديم كه يهو تلفن زنگ زد. گوشي رو برداشتم. دايي كوچيكم بود. احتمالاً زنگ زده بود كه ساعت رفتن رو هماهنگ كنه. بعد از احوالپرسي و كري خوندن براي گل كوچيك فردا توي بيرون شهر از سوي من، دايي ام گفت كه مثل اين كه حال يكي از فاميلهاي دورمون بد شده. گفتم خدا رو شكر كه حالا فقط حالش بد شده و يهو نمرده كه سيزده بدر ما بهم بخوره. كه دايي ام در جواب من گفت: "اتفاقاً يه جورايي حالش بد شده كه مرده!" بابام كه داشت مكالمه ما رو مي شنيد، گفت: "سيزده اس ديگه!" و ما شب فقط خواب سيزده بدر را ديديم كه دارند يك نفر را تشييع جنازه مي كنند!
البته حالا كه فكر مي كنم مي بينم ممكنه يه مقدار هم سيزده نحس باشه! آدم نبايد اينقدر خود رأي باشه كه! خود رأيي غير از اين كه گناه داره، باعث ميشه كه آدم مدام سوسك بشه! حالا مي فهمم كه اصلاً ما سيزده بدر نريم، سنگين تريم!

+ نوشته شده در 87/01/13ساعت 18:18 توسط بهمن مهران |

از انشاهای کودک هشت ساله

                                        با عیدی هایتان چکار خواهید کرد؟

                                      

ما عیدی گرفتن را خیلی دوست داریم. بابای ما هم عیدی گرفتن را خیلی دوست دارد! ما يك بار عيدي مي گيريم ولي بابای ما كه کارمند است دو بار. يك بار عیدی خودش را می گیرد و يك بار هم عیدی های ما را! خانوم معلممان پرسیده با عیدی هایمان چکار خواهیم کرد؟ بابای ما اگر بخواهد هم نمی تواند با عیدی اش کار خاصی بکند! بابایمان همیشه می گوید رفتگر محل بیشتر از 200 تومان عیدی جمع می کند! ولی ما با عیدی هایمان خیلی کارها می کنیم. یعنی بابای ما خیلی کارها می کند! بابای ما به جای عیدی هایمان برایمان شکلات آبنباتی«کپل» می خرد! بابایمان به ما گفته قیمت«کپل» خیلی بیشتر از عیدی های ما است! ولی ما می دانیم که با عیدی های ما غیر«کپل» یک آدامس هم می شود خرید!

ما عیدی هایمان را به سختی جمع می کنیم. یعنی وقتی به عید دیدنی می رویم آنقدر پسته و فندق از ظرف آجیل جدا می کنیم تا عمو از رو برود و عیدی ما را بدهد و تا خسارت آجیلی بیشتری نزده ایم، مرخص شویم! گفتنی است ما عمو زیاد داریم! اگر قیافه ی مرد هر فامیلی که به خانه شان می رویم، تیریپ عیدی دهنده داشته باشد، عموجان صدایش می کنیم! البته ما رِنج عیدی ای که باید از هر نفر بگیریم، ثابت است و اگر کمتر از آن بگیریم، آجیل و شیرینی های بیچاره باید جورش را بکشند!

ما عیدی زیاد می گیریم ولی عیدی زیاد نمی دهیم! بابای ما بیشتر به جای عیدی، بچه های فامیل را ماچ و بوس می کند! و می گوید این هم عیدی ما! و از آنجا که ما آجیلمان بیشتر تخمه و نخود است، به اندازه معده بچه های فامیل خسارت نمی بینیم! این بود انشای من.

چاپ شده در شماره ویژه نوروز ستون آزاد (۲۹)

+ نوشته شده در 86/12/29ساعت 13:55 توسط بهمن مهران |

نامه محرمانه شهرام!
 

سال پيش حدوداَ همين موقع ها بود كه موضوع فرار شهرام جزايري و بعدش هم دستگيري جالبش اتفاق افتاد. بد نديدم مطلب پارسالم رو كه نامه محرمانه و منتشرنشده! شهرام جزايري از مخفيگاهش خطاب به مردم ایران بود دوباره توي اين پست تكرارش كنم:

 

بچه تا من این نامه رو می نویسم بپر اون بره رو برای من کباب کن! نه ... وایستا بیا در حین نوشتن این نامه من رو باد بزن. مهمتره! بره رو هر خر دیگه ای هم می تونه کباب کنه. قبل از نوشتن نامه لازمه یه کار دیگه هم بکنم...کله ات رو بیار پایین...شترق!!! این پس کلگی سهمیه امروزت رو هم زدم! آخیش دلم خنک شد! حالا چرا گریه می کنی؟ بیا این تراولها رو بگیر اشک هات رو پاک کن... بیا... نه راستی این تراول ها که کثیفن.دماغم رو باهاشون پاک کردم! برو از توی جاتراولی گلریز(!) تراول بردار اشک هات رو پاک کن. برو دیگه. بعد از فرار هیچ نامه ای به ایران ننوشتم! ممکنه نگرانم شده باشن!

 

 

 

نامه ای به مردم ایران

کلاه بر میداریم...!

سلام به ایران و ایرانی؛

من شهرام جزایری عرب فرزند ایران؛ تکه نانی دارم! خرده هوشی! .... [بچه تندتر باد بزن، مثل اینکه اینجا هاواییه ها!] خب داشتم می گفتم راستش اینجا هوا بس ناجوانمردانه گرمه، این کلفت نوکرامونم هم هر چی پس کله شون می زنیم، تراول بهشون می دیم کارشون رو درست انجام نمی دن.قربون همون زندان توی ایران!!!

خب از کجا تعریف کنم راستش من اولش بستنی فروش... فکر کنم خیلی رفتم عقب... یه کم میریم جلوتر...راستش فقط چند روز مونده بود به صدور حکم نهایی.ما هم که مثل بچه های خوب آماده حبس ابد! هر چی هم فرت و فرت توی جلسات دادگاه می خندیدیم اینا باور نمی کردن که ما خوشحالیم و فکر می کردن که ما داریم ژست ژئوپلیفئودالیک تبلیغاتی(یه ژست خیلی...خیلی...خیلی مهم و خوب!) می گیریم. تا اینکه یه روز ما تصمیم گرفتیم برای خود شیرینی یک یه ذره دیگه از کارامون رو افشا کنیم.چیزی که از ما کم نمی شد! خلاصه با مامورا داشتیم می رفتیم به جایی که من گفته بودم که یهو یکی از مامورا چیزش گرفت! رفت چیزش رو انجام بده که مامور دیگه گفت از اونجا که این رفیق ما هفتاد و دو ساعته که هیچ کار خاصی انجام نداده چیزش زیاد طول می کشه! پس تا وقتی اون بیاد بیا قایم باشک بازی کنیم. حالا کی چشم بذاره؟ سربازه گفت دستمون رو توی دماغمون می کنیم هر کی انگشتش بالاتر بره اون میره قایم میشه! گفتم خیلی کثیفی ولی باشه.خلاصه تا تونستیم انگشتمون رو به سمت بالا فشار میدادیم! من یه لحظه احساس کردم به مغزم رسیده! ولی نه مثل اینکه از کنارش گذشته بود! خلاصه من برنده شدم و قرار شد که برم قایم شم. منم مستقیم اومدم فرودگاه قایم شدم (نیست فضاش بازه! (حتی به سمت کشورهای خارجی!)) هنوز قایم ...گرومب! چی شد پسرم؟ چی شکست؟ «هیچی باباجون این گلدون عتیقه هه بود که آقای[...] بهتون داده بود افتاد.» ناراحت نشو باباجون قضا بلا بود.بیا حالا این تراوله رو بگیر برو لپ لپ بگیر ببین شانست چطوره؟  «ولی بابا جون من هیچ وقت توی هیچ چی شانس نداشتم.» درست مثل بابات! بیا اصلاً این تراولها رو بگیر برو کارخونه لپ لپ رو بخر! شاید شانس بیاری!

خب داشتم می گفتم که هنوز قایم نشده بودم که دوستان به ما گفتند که از همه جا بهتر برای قایم شدن توی هواپیماست! ما هم که حساس و ساده، به حرف کردیم! هر چی توی هواپیما نشستم که اینا بیان دنبالم نیومدن. از آخر از هواپیما اومدم پایین که برم بازی رو تموم کنم که دیدم اِ... چرا این جا خواهرا حجابشون کامل نیست! نکنه دوباره انقلاب شده؟! آقاجون پرس و جو که کردیم فهمیدیم که  هواپیما ما رو اشتباهی آورده هاوایی! ما گفته بودیم میدون ونک پیاده میشیم ولی...! چند لحظه بعد یهو چند نفر پریدن توی بغل ما که یکیش بچه ام بود! از خانواده که پرسیدیم شما کجا اینجا کجا و توی آسمون ها و از این جور حرفها ، گفتند که هواپیما ما رو هم اشتباهی آورده اینجا! تا سه چهار روز بعد که من افسردگی گرفته بودم و هی پامو به زمین می کوبیدم و می گفتم که من زندون خودم رو می خوام! ولی مثل اینکه روزگار سر ناسازگاری با ما داره! و باید شرایط رو تحمل کنیم!

شنیدم بعد از سی ساعت از قایم باشک من، خبرش از تلویزیون پخش شده! گفتن همش تقصیر مامورا بوده و اونا هم دستگیر و زندانی شدن.ولی دوستان از ایران خبر دادن یکی از مامورا همون جایی که بازی رو شروع کردیم ،هنوز داره میگه: «هشتاد نود صد! بیام! عیب نداره یه باردیگه میشمارم ده بیست...!» واون یکی دیگه هنوز توی[...] ! و یه چیز دیگه هم شنیدم. شنیدم که توی ایران هنوز دارن دنبال من می گردن! بازم این همتشون جای تقدیر داره! من که فکر می کنم به زودی توی یکی از گوشه موشه های ایران من رو پیدا کنن! و احتمالاً توی رادیو تلویزیون اعلام میشه طی تلاش ... شهرام جزایری دستگیر شد و برای گذراندن حبس ابدش مستقیماً به زندان انتقال داده شد و امکان هیچ گونه تصویربرداری ازش نداریم!

در پایان لازم می دونم به بعضی ها یه توصیه هایی بکنم. اول اینکه خواهش می کنم اون شمش ها رو در راه درست مصرف کنین! و خلوص نیت! خلوص نیت چیز مهمیه آقا ، خیلی! داشته باشینش! همچنین پول زیادی بده، باعث میشه آدم چاق بشه، تازه فرت وفرت هم بخنده که اولی باعث سکته خود آدم میشه و دومی باعث سکته بقیه!

در ضمن هر چی ما میگیم از این سوسول بازیها خوشم نمی یاد باز اینا گوششون بدهکار نیست. سوییسی ها توی کشورشون یه بانک به نام شهرام جزایری تاسیس کردن و فقط مسئول رسیدگی به حساب های من کردنش! آخه فقط یک بانک که...!

دیگه بیش از این نمی تونم براتون بنویسم، ممکنه از توی ایران ردیابی بشم! (خنده) راستش دیگه وقت ندارم. به خاطر اینکه امشب با رئیس اینتر پل(پلیس بین الملل) قرار شب نشینی داریم. دیر برم باید بهش دلار بدم! دلارهم بهش بدم ارزش پول کشور هاوایی تغییر می کنه! و باز مسئولین هاوایی از دست من شاکی میشن!

 

+ نوشته شده در 86/12/21ساعت 23:23 توسط بهمن مهران |

از انشاهاي كودك هشت ساله

                                        امر به مروف ونحي از منكر را چگونه ارزيابي مي كنيد؟!

                                                از زبان كودك هشت ساله بخوانيد

                                     

                                    

ماه گذشته در هفته امر به مروف و نحي از منكر قرار گرفته بوديم! و خانوم معلممان گفته كه در اين مورد انشاع بنويسيد.

من ميخاهم چيزهاي امر به مروفي و نحي از منكري را به همه بگويم كه بد است! اگر چه با وجود سردار لادان، همه مردم دلشان ميخاهد كه امربه مروف و نحي از منكر را به منسه حضور برسانند. تازه اگر كسي هم دلش نخاهد، نبايد كه نخاهد! زيرا با وجود معمورين امنيت اجتمائي دلشون خاهونده خواهد شد! و اين خاهونده كردن دل به نظر من كودك هشت ساله هم خوب بايد است! اصلاً يعني چي كه آدم افراط و تفريط كند. در تابستان جوراب بپوشد تا زير قوضك پا، و در زمستان چكمه بپوشد تا زير گلو! همه چي بايد تا كمر باشد!

همچنين به علت اينكه اشتغال زايي يكي از برنامه هاي خوب اصلي خوب دولت خوب نهم خوب است، اميدوارم كه منكرات هميشه زياد باشند! زيرا در صورت نبودن منكرات، غير از نهاد امر به مروف و نهي از منكر كشور، معمورين امنيت اجتمائي هم ممكن است بيكار شوند! و اين اشتغال زايي را بد مي كند! ضمناً همانطور كه فرهنگ سازي از ورزشگاه ها شورو مي شود، مبارزه با بدحجابي هم بايد از داخل خانه ها شورو شود. زيرا همه مي دانندكه داخل خانه ها بدحجابي اش از بيرون خيلي بيشتر است!

حتي بعضي كارمندان دولت بدحجابيشان در داخل محل كار با بيرون خيلي فرق مي كند. همين خانوم معلم ما داخل مدرسه با خارج مدرسه خيلي فرق مي كند! مثل نسبت خانوم مارپل مي ماند به جليفر لوپز! و به نظرم بهتر است نمره ام را بدتر از اين نكنم!

ممنون از اينكه به دست دوم من سر زدين.خوشحال ميشم نظرتون رو در مورد اين مطلب بدونم.

 چاپ شده در شماره ۲۸ نشريه ستون آزاد

دانلود شماره ۲۸ ماهنامه طنز و كاريكاتور ستون آزاد

+ نوشته شده در 86/11/22ساعت 20:5 توسط بهمن مهران |

چاي شيرين
 

اين مطلب يكي از مطالب من در ستون ثابت"چاي شيرين" در ضميمه نوجوان يكي از نشريات است كه چند سال پيش به چاپ رسيد:

+ نوشته شده در 86/11/11ساعت 0:5 توسط بهمن مهران |

موفروشی!

شماره بیست و پنجم ستون آزاد منتشر شد:

  لینک دانلود

 

موفروشی!

من به شخصه به دنبال اصلاح خودم هستم. مخصوصا وقت هايي كه سرم زيادي شلوغ مي شود! اصلاحات كلا خوب است به شرط اينكه سياسي نباشد! مش حسن سلموني كارش يعني اصلاحات را از سياسيون بهتر بلد است! فقط حيف كه با ما كه تازه مشتري قديميش هم هستيم ( از دوم خرداد به بعد!) گران حساب مي كند. آدم توي سلموني يك چيزي را هم از دست مي دهد(موهايش را) ولي بايد يك پولي هم بدهد. ما هيچ وقت دليلش را نفهميديم تا اينكه خبري را شنيديم: « دسته اي از موي چه گوارا مبارز ضد امريکايي معروف امريکاي لاتين در يک حراجي در تکزاس امريکا به ارزش 83 هزار يورو فروخته شد.» مردم پاي چه چيزهايي كه پول مي دهند. يك روز آدامس جويده شده لمان در فينال... و  يك روز هم دسته موي چه گواراي مبارز آن هم هشتاد ميليون تومان! يادم باشد به مش حسن سلموني بگويم كه پورسانت ما را از فروش ميلياردي موهايمان فراموش نكند!

+ نوشته شده در 86/08/22ساعت 0:14 توسط بهمن مهران |

مسابقه بیست سوالی: جواب این مسابقه سنگ پا است!

                                                   

سلام باز هم با مسابقه ي ديگري از سري مسابقه هاي سنگ پا...بخشيد، بيست سوالي در خدمتتون هستيم. قبلاً بارها خدمتتون عرض كرده ام كه ما از اون مسابقه هايي نيستيم كه فرتي جواب مسابقه رو بذاريم كف دست همه! فقط شركت كننده ي باهوش ما ميتونه جواب سوال رو به ذهن كنجكاو شما برسونه.

- خب سلام عرض مي كنم خدمت شركت كننده نسبتاً محترممون.

- از منم سلام عزيزم. بوس! همين اول بگم كه من پسر تهيه كننده برنامه ام و با پارتي اومدم توي مسابقه.

- اگه اون مگس مرده ما تحت لبت رو مثل بقيه صورتت صاف مي كردي بعد ميشد در مورد ديده بوسي مون هم فكر كرد! در ضمن ما كلي زحمت كشيديم با زيرنويس مردم رو دعوت به شركت توي مسابقه كرديم. قرار نشد پته ما رو به آب بدي. توي قسمت بعدي دختر كارگردان هم ياد ميگيره، مياد همين حرفها رو ميزنه!

- خيلي لوسي حتماً به« به پاپي» ميگمت!

- شما بچه سوسول ها همه تون با سگتون دردل دل مي كنين! بهش حتماً بگي ها!

- منظورم بابامه! به بابام ميگم!

- آقاي تهيه كننده به جون پسرتون كه ميخوام دنيا سر به تنش نباشه منظوري نداشتم! ببخشيد تو رو خدا. كلي راهنماييش مي كنم. پسر تهيه كننده عزيزم بپرس اولين سوال رو.

- من شركت كننده مسابقه ام، اون وقت منم سوال بپرسم؟! پس تو براي چي از باباي من حقوق ميگيري؟!

- تو اصلاً ميدوني توي چه مسابقه هاي شركت كردي؟

- آره، مسابقه هفته!

- ايول، حتماً الآنم سال شصت و هشته. و همين چند دقيقه قبل پيش پاي شما جنگ تموم شد!

- منو سركار گذاشتي؟! مگه مسابقه تون هفتگي نيست؟

- چرا خب...

- خب و كوفت!

- مثل اينكه من مجري ام ها! درست صحبت كن.

- مثل اينكه منم پسر...

- آهان، شرمنده. قربونت برم عزيزم! اين يه مسابقه بيست سواليه. تو بايد سوال كني، منم جواب بدم تا به جواب برسي.

- اگه بيست سواليه كه جوابش همون بيسكوييت معروفه ست ديگه!

- نه خير. به اون راحتي ها هم نيست.

- زودباش راهنمايي كن. خسته شدم از بس سوال جواب كرديم!

- سوال جوابي هم مگه ما كرديم؟!

- من پسر...!

- ببخشيد يادم رفت. اينم راهنمايي: توي جيب جا ميگيره.( دلم خنك شد با اين راهنمايي چرت!)

- خب معلومه. دستمال بينيه ديگه! هَ هَ هَ پيشُو!

- دستت رو جلو دهنت بگير. اَه... نه خير. اين همه چيز تو جيب جا ميگيره، عدل بايد به همون پارچه قبيحه ي كثيفه اشاره كني!

- بابا يه راهنمايي آدميزادي كن اگه اضافه حقوق رو دوست داري!

- دوست دارم! به خاطر راهنمايي قبلي هم ازت عذر ميخوام! بعضي ها يه چيزي رو كه زياد دارن بهشون ميگن بابا اين چقدر چيز قزوينه!

- چي گفتي؟! مسابق زنده اس ها!

- يه جور ديگه بهت ميگم. اينجوري كه از اول مسابقه نشون دادي تو خيلي چي داري؟

- هوش؟!

- بلا به دور! نه يه چيزي ديگه خيلي داري.

- پول؟!

- اينجور كلمات رو به كارنبر، من حالت عاديم رو از دست ميدم!

- يه راهنمايي ديگه بكني، جواب رو گفتم ها.

- باشه. بعضي مسوولين دولتي با وعده وعيدهاي الكي اي كه ميدن غير از اون چيزي كه تو و بابات زياد دارين، اون خصيصه ي ديگه تو رو هم زياد دارن! كه به اونا هم ميگن چيز نيست كه چيز قزوينه!

- به فكر خودت نيستي به فكر شغل باباي من باش! از اول اين راهنمايي رو ميكردي ديگه. جوابتون «مشغله» اس! مسوولين دولتي مشغله زياد دارن! منم اتفاقا مشغله زياد دارم!

- آخه تو مشغله ات كجا بود پسره ي...

(درينگ درينگ...)

- الو سلام عزيزم. سرچهارراه وايستا اومدم! خداحافظ....اينم مشغله! يكي دو تا نيست مشغله هاي من كه!

- آهان. خدا نصيب كنه از اين مشغله ها! يه راهنمايي ديگه و تمام. اونم چون پسره... جواب ما يه جور سنگه.

- سنگ كليه؟!

- نه. سنگ يه جاي ديگه بدنه.

- سنگ دست؟!

-  نزديك شدي.

- سنگ كله؟!

- نه.دور شدي. دست نزديكترشه تا كله!

- سنگ بي ادبيه، مثانه؟!

- داري نزديك ميشي!

- خيلي بي تربيتي! ميگم بابام اخراجت كنه!

- مگه من چي گفتم؟! پسره ي كله پوك، جواب «سنگ پا» بود. تو هم روت زياده، هم خنگي، هم خيلي لوس و پرمشغله اي! حالا بگو بابات اخراجم كنه!

 

 

+ نوشته شده در 86/08/10ساعت 12:46 توسط بهمن مهران |

الیاس و همه! (با نام سابق انتقادهای سازنده!)

 

محال است که یک سریالی در ماه رمضان پخش شود و از آن انتقادهای به اصطلاح سازنده نشود. مخصوصاً پس از پایان ماه مبارک و سریال که کارشناس ها دور هم خردجمعی می کنند و دلایل شکست و پیروزی سریال را بررسی می کنند! یک روز می گویند شیطان را نباید در لباس انسان ها به تصویر بکشند، که احتمالاً لباس انسان برای شیطان گشاد است! و روز دیگر از عشق یک پیرمرد انتقاد می کنند که زندگی پدربزرگ، مادربزرگ های ایرانی را سست می کند! و سریال دیگر را هم که قابل انتقاد و این حرفها نمی دانند! اما بشنوید از انتقاد عملی یکی از مخاطبین از بدآموزی های یکی از سریال ها: «دختر 20 ساله گاو صندوق پدر را به تقلید از "رز" سریال اغما خالي کرد!» خب این هم یک نوع انتقاد است دیگر! البته این نوع انتقادها بیشتر از اینکه برای صدا وسیما سازنده باشد، برای کس دیگری سازنده است و آن کس، آن پدر پولدار است که کارش ساخته شده است!

ولی به نظر من اینقدر نباید یک طرفه به قاضی رفت. برای خود من سریال های امسال نکات آموزنده ای در بر داشت. مثلاً من فهمیدم که نباید آدم دسته چکش را در گاوصندق های زپرتی بگذارد! یا بنز مشکی خیلی قشنگ است! و یا اینکه گاو به کسی کرایه ندهم! تازه فهمیدم که صدا و سیما می تواند به اندازه سهم یک سال سریالهایش، در یک ماه عشق و عاشقی راه بیندازد! پری و موسوی، پری و الیاس، جودت و بردیا، پژوهان و بردیا، فرزاد و رز، الیاس و همه!، حاج یونس و هستی، فرزاد و هستی، حمید وآرام،مصطفی و غزاله، سمانه و بیژن!، کامرانی و شهین، مهندس و مریم، ایاز و مریم و دایی پرویز و هاجر خانوم!

+ نوشته شده در 86/07/28ساعت 11:34 توسط بهمن مهران |

بهمن مهران داماد شد!
این مطالبی که می بینین خلاصه دو قسمت پایانی ستون ثابتییست (با عنوانهای آخ جون شوهر! و آیا بنده وکیلم!) که با قلم ستاره.م در صفحه سوسه، صفحه طنز روزنامه قدس به چاپ رسید و در آن ستاره.م ماجراي ازدواجش را با بهمن مهران شرح مي دهد:

                                            

سلام. نمي دونين چه حاليم! بهتون گفته بودم كه يكي از نويسنده هاي صفحه سوسه قراره بياد به خواستگاريم! اسمش بهمن مهرانه! عجب اسم باكلاسي! حتماً تيپ و فرهنگ و البته جيبشم باكلاسه!خانواده اش الآن زنگ زدن و پشت تلفن دارن اصرار مي كنن كه هر چي زودتر بيان خواستگاري، ولي مي دونين كه من مي خوام پله هاي ترقي رو يكي يكي...ولش كن مامان! وقت براي اين جور حرفها زياده!بگو سريعتر بيان تا پشيمون نشدن!
                                                                ***
الآنه كه برسن ديگه. اِ...مامان يه تویوتا كمري دم در نگه داشت. حتماً همين «بهمن مهران» اينان!... اِ... پس چرا اين اصغرآقا سمساري از توش پياده شد؟! خب عيب نداره اينكه ماشينش مالي نبود! ماشين بهمن مهران اینا حتماً بهترتره!...زينگ... بله، كيه؟...بله. بفرمايين بالا. خودشونن.
                                                                ***
(بعد از چند دقيقه احوالپرسي) - جناب باباي ستاره .م! اين نزديكيهاي خونه شما كه جاي پارك هم پيدا نميشه.
- نه، اين جوري نيست. همه همسايه هاي ما كمري ها و بي ام وهاشون رو راحت پارك مي كنن.
- آره براي كمري و بي ام و جاي پاركش خوب اندازه بود! ولي نيست اين ژيان ما اندازه اش فرق مي كنه بايد دنبال جا پارك مخصوص براش بگردي! تازه يه در عقبش و يه در جلوش با كاپوت و صندوق عقبش هم توي تصادف اخير قر شده و براحتي ماشين تو جا پارك جا نميشه!
من: (ستاره.م توي دل خودم): اين باباش حتماً از اوناييه كه فكر مي كنه پول صرف خريد ماشين كردن، حروم كردن پوله و حتماً دلارهاش رو جاي ديگه سرمايه گذاري كرده!
                                                                ***
- جناب باباي ستاره.م اگه اجازه بدين اين دو تا كفتر عاشق سبكبال پرنده ی چغك! برن اون ور پذيرايي و سنگهاشون رو توي سر هم بزنن!
- بفرما. پسرم.

                                                                ***

- شما از چه رنگي خوشتون مياد آقا بهمن؟
- من قورمه سبزي رو به همه چی ترجیح میدم!
- چه كتابهايي رو بيشتر مطالعه مي كنين؟
- كتاب هاي پائولو كوييلو. بينوايانش رو خيلي مي پسندم!
- نظرتون در مورد زيبايي آسمون چيه؟
- ستاره هاش رو از همه بيشتر دوست دارم!
- ستاره هاش!
- نه! فقط يك ستاره اش رو!
- نظرتون در مورد ادامه تحصيل من چيه؟
- به شرطي كه به درستون لطمه اي نزنه از نظر من مانعي نداره!
بهمن مهران: ...عجب سؤالهاي حاشيه اي مي پرسين نوبت منه كه سؤال بپرسم!
- رک و راست بگین شما با من ازدواج مي كنين یا نه؟ باور كنين اگه بگين نه، همين الآن با خانواده ام ميرم و ديگه هم مزاحمتون نميشم.
- نه نه نه....! كجا برين؟! البته من ... ادامه تحصيل... پله هاي ترقي... راستش جوابم مثبت هست، نه كه نباشه! (شما جايي نرين يه وقت!) ولي يك كم بايد فكر كنم! فقط يه ذره ها!
- بهمن مهران (توي دلش): آره. ما هم ميدونيم كه چقدر قراره فكر كني!
                                                                  ***
...خب مثل اينكه بچه هاي گلمون حرفهاشون رو زدن. خب دخترم با توجه به شرايط اين دوره زمونه فكر نمي كنم بخواي پسر گل من رو بپروني درسته؟!!!هه هه هه!
پدر ستاره.م ( توي دلش): موقع تعيين شيربها و مهريه هم ببينم همينجوري ميتوني بخندي؟!!!هه هه هه!
«چند روز بعد»
... سركار خانوم ستاره .م آيا بنده وكيلم شما را با مهريه ... به عقد جناب آقاي بهمن مهران در آورم؟!
ستاره .م: با اجازه بزرگترها كه جاشون اينجا خيلي خاليه* ، بله!
...عروس خانوم اگر اجازه مي داديد بنده سه بار خطبه را جاري مي كردم بار دراماتيك داستان خيلي بيشتر مي شد و اين گونه گند زديد به هر چه بار دراماتيك است!
* همگي بزرگترهاي عروس و داماد در بيمارستان به سر مي برند. آخه براي مهريه و شير بها و ...حسابي چك و چونه هم رو پايين آوردند و توي سر و كله هم زدند! ولي خوشبختانه اين مسائل نگذاشت كه اين دو كفتر عاشق بهم نرسند!.... و اين گونه بود كه ستاره.م قصه ما بالاخره به خانه بخت رفت.
«چند سال بعد»
- من رفتم خونه بابام! نياي باز منت بكشي ها!

ستاره. م- بهمن مهران

+ نوشته شده در 86/07/20ساعت 17:18 توسط بهمن مهران |

ساختمان باید کمتر سیگار بکشد!

 

  • ببخشید جناب آقای کارشناس، با توجه به اینکه در خبرها بود که عمر مفید ساختمان در ایران حدود 40 سال است و باید خیلی بیشتر از اینها باشد، برای افزایش عمر ساختمانمان چکار کنیم؟
  • سوال خوبی پرسیدی جانم. به نظر من باید کمتر سیگار بکشد و بیشتر سبزیجات مصرف کند! در ضمن نوشابه هم اصلاً و ابدا!
  • منو مسخره می کنی کارشناس کچل! بیام فکت رو بیارم پایین!
  • خب جانم، اگر به این گوشه تصویر تلویزیونتان نگاه کنید می بینید که با برنامه «سلامت باشید» تماس گرفته اید! به نظر شما من چه جوابی باید میدادم؟!

... در خبر ها بود که رييس كميته برتر سازه‌هاي بتني گفته:« براساس آمار غير رسمي عمر متوسط ساختمان‌ها در ايران بين ۴۰تا ۴۲سال اعلام شده است.» در حالیکه وقتی من کارشناس( نه از نوع کارشناس سلامت باشید!) تحقیق کردم دیدم که در كشورهاي پيشرفته ساختمان‌ها را براي عمر هزار سال طراحي و اجرا مي‌كنند، بنابراين ما بايد حداقل خودمان را به عمر ۱۰۰سال برسانيم و عمر متوسط ساختمان‌ها را حداقل از عمر متوسط ايراني‌ها بيشتر كنيم. و این هدف مستلزم اینست که هر کدام از اعضای خانواده کلاه پارچه ای به سر ببندند و با آجر و مصالح بیفتند به جان در و دیوار خانه خودشان! و دولت و مسئولین امر، هیچ گونه مسئولیتی در این رابطه ندارد!!!

بابا زلزله بم عبرت نشد؟!

این هم مصاحبه طنز یک محمد(چاپ دوم) با بهمن مهران و دوستانی دیگر...کلیک کنید

+ نوشته شده در 86/07/06ساعت 12:47 توسط بهمن مهران |

پدیده ازدباج را چگونه ارزیابی می کنید؟!

 

(اول از همه عذرخواهی به خاطرطولانی بودن مطلب.ولی وقت بذارین،مطمئنم ارزشش رو داره)

                                   پدیده ازدباج را چگونه ارزیابی می کنید؟!

                                        از زبان يك کودک هشت ساله بخوانید

                                                    

قلم در دست می گیرم و انشایم را آغاز می کنم.

ازدباج پدیده ای است که به راحتی نمی شود آن را ارزیابی کرد. به دلیل این که کلاً ارزیابی کار سختی است و بستگی به ارزی دارد که می خواهیم بیابیم! مثلاً دولار و یوروع را شاید سخت بتوانیم بیابیم ولی ریال و افغانی را راحت می توانیم بیابیم! ولی چون شمایید ما یک جوری ارزیابی خوب می کنیم.

تا به اکنون ازدباج از زوایای مختلفی بررسی شده است. از زاویه چهل و پنج درجه گرفته است تا صد و هشتاد درجه. یکی دو نفر هم که خیلی شوت بودند و توی تلویزیون دیدمشان، از طریق زاویه سیصد و شصد درجه به این پدیده نگاه کردند!

بیایید نگاه کنیم که ازدباج از کجا شروع و به کجا ختم می شود:

اول از همه یک پسر جبان یک دختر جبان دیگر را می بیند و می پسندد.(البته او نباید اینقدر زیاد به دختران مردم نگاه کند تا بالاخره یکی شان را بپسندد! اصلاً به ما چه؟ ما که بخیل نیستیم! هر چی باشد از ازدباج های اینترندی و ازدباج های خیابانی که بهتر است.) بعد ایشان همراه خانواده اش برای خاستگاری می رود. در خاستگاری بعد از مدتی که دو خانواده از نرخ گوشت، آب و هوا، کارت سوخت و شعرهای مامول دیگر قبل از اصل مطلب صحبت کردند احتمالاً پدر پسره می گوید که برویم سر اصل مطلب. در این لحظه است که مامولاً پسرها سرشان را تا جای کمرشان پایین می آورند و دخترها هم رویشان را تنگ تر می گیرند تا سرخی لپ هایشان معلوم نشود! بعدش که دو خانواده همدیگر را خواستند و گوشت هم به دهان گرگ شیرین آمد! (در این دوره زمونه گوشت جای علف و گرگ ها هم جای بزها را گرفته اند!) همه چی تمام شده است، فقط مانده حرف از مهریه و شیر بلال و جهیزیه.

من خودم شنیده ام که بعضی از ازدباجها به خاطر همین شیربلال بهم خورده است!

مع الاسف باری به هرجهت مستلزم اینست که اگر در همه موارد دو خانواده به تفاوق رسیدند، قبل از عقد آزمایش جنتیک فراموش نشود. اگر آزمایش جنتیک ندهند ممکن است 9 ماه تا یک سال بعد(خواهشاً برای دانستن تاریخ دقیقش پیله نکنید!) بچه ای مبتلا به تالاسمی مینو یا شوکوپارس روی دستشان بماند.در ضمن همانطور که سعدی شیرین سخن، لسان الغیب گنجوی فرموده هرگز نشه فراموش، بچه اضافی خاموش!، اگر یک وقت آزمایش جنتیکتان خوب بود یک وقت پر رو نشوید و مهدکودک راه بیندازید ها! انشاا... بعد از نتیجه مثبد آزمایش می توانند یک عروسی توپ بگیرند و نوار حرکات موزون دار را ردیف کنند و دست خواهر عروس یا داماد را بگیرند وبیاورند وسط و باهاش...احوالپرسی کنند!( واقعاً که فکر شما دانش آموزان جغله خیلی خراب است!)

در مورد ازدباج و وقایه بعد از آن پدیده زن ذلیلی نیز مطرح است که به علت مهم و فراگیر بودنش(!) آن را برای یک انشای مغتزی دیگر می گذاریم!

ازدباج های ناآگاهانه هم بد است و منتج به دوا بین زن و شوهر می شود و این مشاجره و دوا باعث ساعیده شدن روح بچه می شود و ممکن است بچه را به بیماریهای روحی از قبیل اسکیزوفرنی، راشیتیسم، رمانتیسم، مارکسیسم و پوکی مغز استخوون مبتلا کند و حتی در حالت حاد آن ممکن است باعث شود که این بچه ها در انشاهایشان چرت و پرت و قلت قولوت زیادی بنویسند!

پدرم همیشه می گوید تو نباید جر و بحث های من و مامانت را به فامیل و آشنا و حتی همکلاسی ها و معلمت بگی. من هم همیشه می گویم که پدر جان دهان من قرص قرص است! پدرم هم همیشه به خاطر این قرص بودن دهانم چیزهای خوب خوب برایم می خرد!

یک مورد دیگر هم هست و آن اینست که امروزه در عصر تکنولوجی ازدباج سخت شده است. قدیم که این طوری نبود. ازدباج ها خیلی راحت و بی آرایش برگزار می شد. خیلی ها می گویند در قدیم مهمترین اصل در ازباج تفاهن بوده است ولی حالا مهم ترین اصل پول است. ولی من قبول ندارم. همین زن پسرعمه مان با پسر عمه مان خیلی تفاهن دارد . درست است که پسر عمه مان زانتیا کمری دارد(!) ولی این که دلیل نمی شود! در همین راستا در قدیم شاعران بزرگ شعرهای عاشقانه زیادی می سرودند از جمله همین منظومه شنبه و هنگامه! این شاعران اگر در زمان ما بودند عمراً می توانستند همچنین شعرهایی بسرایند و به جای شعر گفتن می زدند توی کار بیزیمس!

در پایان این را بگویم که زن و شوهر برای بهتر شدن زندگیشان باید کتابهایی نظیر بهبود روابط و ضوابط زناشویی را هم مطالعه کنند. از همین نویسنده، کتابهای ماشین لباسشویی و اصول مرده شویی هم منتشر شده است!

ممنون از اینکه به وبلاگ طنز دست دوم سر زدین. خوشحال میشم نظرتون رو در مورد این مطلب بدونم.

+ نوشته شده در 86/06/11ساعت 1:21 توسط بهمن مهران |

الو...رئیس جمهور؟(مزاحم های تلفنی رئیس جمهور)
الو...رئیس جمهور؟
(مزاحم های تلفنی رئیس جمهور)

"شهروندان ایرانی که خواهان ابراز «مشکلات، شکایات و پیشنهادات» خود به رئیس جمهوری هستند از چند ماه آینده قادر خواهند بود با شماره تلفن«111» تماس بگیرند."

از آنجا که ما احساس کردیم امکان ندارد تلفنی سه رقمی در کشور ما راه اندازی شود و کسی بوسیله این تلفن ها مزاحمت ایجاد نکند، پیشاپیش چند نمونه از مزاحمت های تلفن 111 را برایتان بازگو می کنیم:

  • الو...رئیس جمهور؟
  • بله، البته اینجا دفتر ریاست جمهوریه.
  • من میوه فروش محل سکونت آقای دکترم. می خواستم از ایشون تشکر کنم که این میوه فروشی ما رو یه رونقی دادن!
  • ولی اون فقط یک مثال بود که زدن.
  • در هر صورت از اون موقع به بعد ما ساعت کارمون بیست و چهار ساعته و گاهی اوقات بیشتر شده!

***

  • الو، تو رو خدا سریعتر بیاین، بچه ام روی گازه، آتیش گرفته!هه هه هه!
  • اشتباه گرفته اید جانم. 125 را بگیرید و مزاحم شوید! هه هه هه!
  • مگه اونجا آتش نشانی نیست؟! مگه دولت نهم قصد نداره با حسن مدیریت خودش آتش اختلافات رو خاموش کنه؟!
  • ها؟!!!

***

  • الو، سلام. چطوری اپراتور دفتر رئیس جمهور؟ خوبی؟ از انرژی هسته ای چه خبر بلا؟
  • سلام. انرژی هسته ای هم خوبه! به مرحمت شما!
  • بلاااا، حتما توی ایرانسل آشنا داشتی که تونستی شماره به این رندی بگیری! آره؟!

***

  • چرا delivery این sms های من به این شماره 111 نمی رسه؟!!!هه هه هه!
  • همونجایی که هستی وایستا خودم الان delivery هاش رو برات میارم!

***

  • تاکسی ارغوانه اونجا!
  • !!!!

***

  • سلام. من از« استاندارد » تماس می گیرم.
  • سلام. در خدمتتون هستیم. آقای مدیرعامل چطورن؟
  • می خواستم ببینم این آقای رئیس جمهور که همه ی استان ها رفته، این استان«دارد!» ما تشریف نمیارن؟! هه هه هه!

***

  • سلام علیکم.
  • سلام علیکم.
  • من  زنگ زدم خدمت شما کارمندان محترم دفتر آقای احمدی نژاد عرض کنم که اگر در انتخابات بعدی به بنده رای عنایت بفرمایید، نفری 50 هزارتومان تقدیمتان می کنم! البته به تمام مردم ایران...
  • ...الو حاج آقا...صدا قطع و وصل میشه!...الو...تق!

***

  • سلام آقا. من از طرف چند تا جوون دارم زنگ میزنم.
  • بله. ما در خدمتتونیم. دولت نهم پذیرای حرف جوونهاست.
  • اگه لطف کنین همون توپ ما رو که افتاده توی حیاط دفتر رئیس جمهوری بدین، خیلی ممنون میشیم! آخرِ بازیمونم هست. قول میدیم زود جمعش کنیم بریم!
  • اگه دفعه دیگه ببینم اینجا...توپتون رو پاره...!

***

  • الو سلام، هاله اونجاست؟
  • بله. همین جاست. هاله دور آقای دکتر منظورتونه دیگه؟! آره؟
  • نه بابا. اگه هاله اونجاست که بهش بگین من الافش نیستم که دو ساعت سر «پارک وی» منو کاشته! من رفتم سر قرار با ستاره!!!

***

  • شنبَه!
  • بله، چهارشنبَه!...خب دیگه شوخی بسه! قطع کن آدم حسابی ها پشت خطن!

***

  • الو، دفتر رئیس جمهور؟ من میخواستم یه مشکل اساسی رو که در کشور هست، با ایشون مطرح کنم.
  • شرمنده جناب.به علت کثرت مزاحمت های تلفنی ، این شماره به نیروی انتظامی، بخش مبارزه با اراذل و اوباش واگذار شده!

ممنون از اینکه به وبلاگ طنز دست دوم سر زدین. خوشحال میشم نظرتون رو در مورد این مطلب بدونم.

+ نوشته شده در 86/06/02ساعت 15:25 توسط بهمن مهران |

دیوید بکهام بی جنبه!
یک دانشمند گفته که سفر در زمان عملی است! واین یعنی دخترخانم ها از این به بعد میتونن برن ببینن که همسر آینده شون با ماکسیمای چه رنگی قراره بیاد دنبالشون! البته متاسفانه هنوز این بابا، نظریه اش رو اثبات نکرده! آه!( این آه رو من نگفتم دختر خانوم ها گفتن!)

- بنا بر ادعای یک هنرپیشه هالیوودی دیوید بکهام که اخیرا به تیم جدیدش توی آمریکا پیوسته در آستانه یک رسوایی اخلاقی تازه قرار  گرفته است! و این نشون میده بچه مردم جنبه اش رو  نداره که پاش رو توی هالیوود بذاره! درست مثل اوایل سفر به اسپانیاش و پیوستن به رئال مادرید که بی جنبه بازی درآورده بود!

-  در خبرها بود که نخستین رایانه شوخ طبع در جهان ساخته شده است! یعنی از این به بعد میتونین وقتی پشت رایانه تون نشستیم اول یک قلقلکی چیزی بدینش یا حتی یک جک براش تعریف کنین، ببینین حوصله داره که شما باهاش فیفا2007 بازی کنین؟!

- گفتن که با سهمیه بندی شدن بنزین قاچاق سوخت برعکس شده و از کشورهای همجوار من جمله افغانستان به ایران بنزین قاچاق می شود! یعنی یک جورایی سهمیه بندی شدن بنزین به اشتغال زایی هم کمک کرده! تازه دیگه با وجود شغل شریف قاچاق بنزین کی میره سراغ قاچاق مواد مخدر.(معادل عمویادگار که با ایران رادیاتور دیگه نمیره توی غار!) و این یعنی سهمیه بندی بنزین برنامه اصلی ستاد مبارزه با مواد مخدر بوده!( البته از موقعی که آقای الهام شده رئیسش این برنامه های نوین و متفاوت داره اجرا میشه!)

- گفتن که که نرم افزار جلوگیری از اتلاف وقت کارمندان طراحی شده. یعنی اگه خدای نکرده کارمندی چای خوردنش رو کش بده و زیادی از فوتبال و سریال دیشب برای اهل اداره تعریف کنه، یکهو اول کامپیوترش از طرف مرکز هنگ میکنه و سپس فیش حقوقیش!

خبر مهم: به زودی بهمن مهران - غرغرو و محمدرضا حسینی ۳ دست می شوند!

پ.ن:بالاخره ۳ دست اکران عمومی شد!

+ نوشته شده در 86/05/30ساعت 14:26 توسط بهمن مهران |

بیوگرافی لعنتی من!

پس از 9 ماه ورجه وورجه متولد شدم.

یک روزگی: ناخواسته، عریان جلوی یک پرستار نامحرم ظاهر شده بودم و حتی پرستار بی حیا بدون چشم های درویش شده، مدام به پشت من می زد!

یک سالگی: در حالیکه عمویم من را بالا و پایین می انداخت و هی می گفت گوگوری مگوری، یهو لباسش خیس شد!

چهارسالگی: در حین بازی با پدرم مشتی محکم بر دماغش زدم و در حالیکه او گریه می کرد، من می خندیدم! نمی دانم چرا؟!

هفت سالگی: پا به کلاس اول گذاشتم و در آنجا نوشتن جملاتی از قبیل آن مرد آمد، آن مرد با ال90 آمد را یاد گرفتم.

نه سالگی: در حین فوتبال توی کوچه شیشه همسایه را شکستم ولی انداختم پای پسر همسایه دیگرمان. بنده خدا سر شب یک کتک مفصل از باباش خورد تا دیگر او باشد که شیشه همسایه را بشکند و بعدش هم دروغکی اصرار کند که من نبودم پسر همسایه بود که الکی انداخت پای من!

دوازده سالگی: به دوره راهنمایی و یک مدرسه جدید وارد شدم. در حالی که من هنوز به اخلاق ناظم آنجا آشنا نشده بودم ولی ناظم آنجا کاملاً به اخلاق من آشنا شده بود و به همین خاظر چندین و چند منفی انضباطی گرفتم! البته به محض اینکه به اخلاق ایشان آشنا شدم، چند پلاستیک پفک در لوله اگزوز ماشینش فرو کردم!

هجده سالگی: در این سال من هیچ درسی برای کنکور نخواندم ولی در رشته فراگیرغیرانتفاعی شبانه ی علمی کاربردی کاردانی میخ کج کنی در دانشگاه آزاد واحد بوقمنچزآباد (البته یکی ازشعب توابع روستاهای بوقمنچزآباد!) قبول شدم.

بیست و چهار سالگی: در این سال دانشگاه آزاد به اصرار مدرک کاردانی ام را که هنوز نیمی از واحدهایش مانده بود تا پاس شود، به من داد!

بیست و شش سالگی: رفتم زن بگیرم، گفتند باید یک شغل پردرآمد داشته باشی. رفتم یک شغل پردآمد داشته باشم، گفتند باید سابقه کارداشته باشی. رفتم دنبال سابقه کار که در نهایت سابقه کار به من گفت: بی خیال زن گرفتن!

سی وسه سالگی: بالاخره با یکی مثل خودمون که در ترشی قرار داشت قرارمدارهای ازدواج و خواستگاری و عقد و بله برون و نخیردرون و پاتخت و کنارتخت و گوشه پایین سمت چپ تخت و... رو گذاشتیم.

چهل ویک سالگی: در این سال گل پسر بابا که می خواست بره کلاس اول، دوتا پاش رو کرده بود توی یک کفش که لوازم التحریر دارا و سارا میخوام. بردمش لوازم التحریری تا انتخاب کنه. ورپریده بیشترشو سارا برمی داشت تا دارا!

شصت وشش سالگی: تمام دندانهایم را کشیده بودم و حالا باید دندان مصنوعی می خریدم. به علت اینکه حقوق بازنشستگی ما اجازه خرید دندان مصنوعی صفرکیلومتر رو نمی داد، دندان مصنوعی پدربزرگ همکلاسی سابقم رو که تازه به رحمت خدا رفته بود(!) برای حدااکثر بیست سال اجاره کردم. معلوم بود که این دندان مصنوعی ها یک بار هم مسواک نخورده ولی خوبیش این بود که حداقل شبها یک لیوان آب یخ بالای سرم بود!

هفتاد و هشت سالگی: به علت سن بالای من و همسرم، پسرانمان( شما بخوانید عروسهایمان!) ما را به خانه هایشان راه نمی دادند.

هشتاد و پنج سالگی: بلافاصله پس از خوردن یک کله پاچه درست حسابی دندان مصنوعی ها را به ورثه پس دادم تا دندانهایش را بین خودشان تقسیم کنند!

نود سالگی: همه فامیل در مورد اینکه من این همه عمر کرده بودم، زیادی حرف شده بودند وفردای همین حرف های زیادی بود که به طور نابهنگامی خدابیاورز شدم!

 

ممنون از اینکه به وبلاگ طنز دست دوم سر زدین. خوشحال میشم نظرتون رو در مورد این مطلب بدونم.

+ نوشته شده در 86/05/26ساعت 1:23 توسط بهمن مهران |

بز بی آبرو!
 
+ نوشته شده در 86/05/23ساعت 0:49 توسط بهمن مهران |

چگون از ايدز پيشگيري كنيم؟!

چگون از ايدز پيشگيري كنيم؟!

از زبا ن يك كودك هشت ساله بخوانيد

  

قلم در دست مي گيرم و انشايم را آغاز مي كنم...حتي نمي شود موضوع انشاي اين جلسه را به زبان آورد.اصلا نمي توانم چنين كلمه جساردباري را جلوي چنين معلم متين و دوست داشتني که هميشه به من نمره بيست مي دهد،به زبان بياورم! عرق شرم بر جوينم نشسته است!...راستش موضوع انشاي اين هفته مان اي..د..زه...اوفي، راحت شدم!

ايدز يا سيروس اچ آي ويل موضلي است كه كاركرد آن روز به روز گسترده تر مي شود. راههاي ابتلا به ايدز چندين و چند مورد است. مثل روابت غيرمشروط و يا ترضيق مواد مخدر. چون مرزهاي كشور ما خيلي امن است من حدس ميزنم كه اين مواد زياد بوسيله استغفارجهاني و از آسمان وارد كشور مي شود و جوانان ما را محتاط مي كند! تازه من خودم توي محله مان ديده ام كه بعضي جوانان كه باهم گپ مي زنند بعد از مدتي بهم مي گويند كه برويم بقالي سر محل و يك چيزي بزنيم تو رگ...! به نظر من اين حرف آنها مشكوك است و بايد مورد پيگرد غانوني قرار گيرد. و يا همين جوانان در نتيجه عدن آگاهي، مي شنويم كه در ماشين هايشان نوارهاي "ايدز ايدزايدز" مي گذارند كه تبليغ الني اين بيماريست!

در ضمن شايان ضرت است كه اين بيماري فراگير است و انسان و حيوان نمي شناسد. انسان ها و اكثر حيوانات را مي شود با آگاهي دادن ايدزي نكرد ولي برخي حيوانات مثل "خر" هر چي هم بهشان آگاهي بدهي چون خر ضاتاَ نفهم است، حاليشان نمي شود و باز كارشان را الني مي كنند!

مسعولان ما اخيراَ براي آگاهي دادن به حيوانات شعار" پيشيگيري از ايدز" را داده اند ولي قربان آن غلامحسين الهامتان بشوم، يعني انسانها مهمتر از" پيشي" نيستند كه مي خواهيد فقط جلوي پيشي را از مبتلا شدن به ايدز بگيريد! اگر مسعولان نيميتوانند اين رفتارشان را اسلاح كنند، بيايند سر كوچه ما پيش سلماني مش حسن آقا، يك اسلاح تيميزي مي كند كه بيا و ببين!

در كل در مورد موضوع ايدز بايد نقش حماقتي بعضي از والدين را نيز در نظر گرفت. مثلاَ طنشهاي موجود در خانواده ممكن است باعث فراري شدن يك جوان از خانه شده و او را به سوي بلاي خانمان سوز احتياط سوغ دهد. مثلا خود من يكدفعه از بابام پرسيدم كه بابا ايدز چيه؟! كه گفت: "بچگه ي (...) ، ديگه نبينم از اين حرفها بزني ها!" يا هر دفعه كه اخبار در مورد ايدز صحبت مي كند، بنده را با قول يك اسباب بازي جديد به اتاق خودم مي فرستند ولي از آنجا كه هيچ موقع اسباب بازي فوق الذكر را براي من نخريده اند، من از پشت در اتاق به اخبار گوش ميدهم. البته جاهايي را كه نبايد بشنوم، گوشهايم را مي گيرم!

در ضمن برخي از كارشناسان هم معتقدند كه كودكاني در سن من نبايد چيزي از ايدز بدانند كه من هم كاملاَ با آنها موافقم!

در پايان اين را بگويم كه ما هم به طور موازي با سازمان ممل متحد كه ايدز را چاله اي جدي و بين المملي معرفي كرده، بايد به مبارزه با اين بيماري جهانمشمول برخيزيم. اين مبارزه ما حداقل مي تباند به تثبيد اوزاع كمك كند. در اين راستا مي تبانيم كمك نهادهايي نظير يونيسف، يونسكو، يوفا، خانواده محترم رجبي و اميرقلعه نوعي و ... را هم جلب كنيم. اين بود انشاي من.

ممنون از اینکه به وبلاگ طنز دست دوم سر زدین. خوشحال میشم نظرتون رو در مورد این مطلب بدونم.

+ نوشته شده در 86/05/14ساعت 22:33 توسط بهمن مهران |

پخش مستقیم از اون لحاظ!
 

پخش مستقیم از اون لحاظ!

دین دین درین درین دین دین اوبس!...درین درین...! حتماً می پرسید اینها چیستند دیگر؟ این ها آهنگ قبل از شروع پخش مستقیم فوتبال شب هاست! البته قبول دارم که تک و توکی از نت هایش با نسخه اصلی تطابق ندارد!

هر وقت این اهنگ را می شنوم به سبکی دیکتاتور مآبانه و یا عجزولابه گرایانه از اهل خانه تقاضا می کنم که به کانال 3 مورد نظر ما بزنند که میخواهم فوتبال تماشا کنم. ولی اگر از این به بعد این آهنگ را شنیدید و آمدید پای تلویزیون و دیدید دارند مرده توی گور می گذارند تعجب نکنید!

به زودی قرار است يک شبکه تلويزيوني خصوصي در ترکيه براي پخش مستقیم مراسم کفن ودفن وترحيم مردگان آغاز به کار کند. به گفته مسئولين اين کانال خصوصي بازمندگان متوفي مي توانند با پرداخت مبالغ خاصي حتي مراسم دفن را هم به طور مستقيم پخش کنند!

حتی من به مسئولین این شبکه پیشنهاد می کنم که پس از تشییع و تدفین فرد خدابیامرز با بازماندگان متوفی مصاحبه ای ترتیب دهند و نظرشان را در مورد قبر خریداری شده ، گور کن ، داور(!) و پیشنهادهایشان جویا شوند! البته این مصاحبه فقط باید در اتاق مصاحبه های مطبوعاتی صورت بگیرد تا فدراسیون گیر ندهد!

و نکته مهم اینکه بهتر است گروه فیلمبرداری بلافاصله پس از پایان مراسم وسایلش را جمع کند و به شبکه برگردند تا به شب اول قبر و نکیر و منکر برخورد نکنند!

+ نوشته شده در 86/04/30ساعت 15:3 توسط بهمن مهران |

من يك مراقب كنكور، بيست و چندسال دارم! (ناگفته های کنکور از زبان یک مراقب کنکور)

1) مدتها بود كه انتظار چنين روزي را مي كشيدم. آخه هميشه به حال مراقبان كنكور كه يك پايشان را بر روي پاي ديگر مي انداختند و در مدت كنكور هر كاري مي كنند به جز مراقبت، غبطه مي خوردم!
۲) وقتي رسيدم، دم در ورودي آزمون ازدحام عجيبي بود. خنده ام گرفته بود. از تك تك داوطلبان بيچاره كارت ورود چك مي كردند و كلي علاف مي كردند تا راهشان مي دادند !خب ولي هرچه باشد بايد يك فرقي بين كنكوري و مراقب كنكور باشد ديگر!
- آقاي نگهبان خسته نباشي. با بچه  هاي كنكوري خوب تا كن.
- اين چيزها به شما ربطي ندارد! شما كارت ورود به جلسه ات را نشان بده!
- بابا من مراقب كنكورم نه كنكوري.
- ولي قيافه ات مي خوره ديپلم ردي باشي !كي تو را كرده مراقب كنكور؟
- اين چيزها به شما ربطي ندارد !دايي جانم است، دوستم دارد!
- حالا فعلاً وايستا كنار. من حدس ميزنم دروغ مي گي.
3)] يك ربع بعد؛ محل آزمون [خيلي طول كشيد تا توانستم بهش بفهمانم من مراقب كنكورم. زبان نفهم بود سيريش !كلي معطلم كرد تا راهم داد. قبل از جلسه بهمان صبحانه دادند، توجيهمان هم كردند، و آماده مراقبت از سلطان كنكور عزيز شديم!
4) همه جور داوطلبي آمده بودند. از داوطلبي كه فرق كنكور را با ساندويچ سه نون نمي دانست تا داوطلبي كه قرار بود زحمات حداقل يك ساله اش را در چند ساعت خلاصه كند واين از قيافه اش پيدا بود....داوطلبان به ياد داشته باشند تنها با مداد سياه نرم پررنگ.... وكلي توصيه  هاي اعصاب خردكن ديگر را مجبور بوديم همراه با كنكوريها بشنويم تا كنكور آغاز شود... رابطين اجراي بند1... بله كنكوريها در اين بندها گير كرده بودند و بايد اين بندها را تا آخر كنكور تحمل مي كردند... داوطلبين عزيز، شروع كنيد... استرس در چهره خيلي  ها نمايان بود و در چهره خيلي  هاي ديگر هم كه 5 دقيقه اول را مشغول تا كردن برگه اول دفترچه بودند، ديده نمي شد!
5) زمان زيادي ازكنكور نگذشته بود كه يك عده كه با مدادي به قد دو سانت و پلاستيكي پر از خوراكي وآبميوه تشريف آورده بودند، آزمون خودشان را شروع كردند !فكر مي كنم اينها توي سينما اين قدر نمي خورند كه توي كنكور خوردند !در ضمن مي دانيد كه درهاي محل آزمون يك ساعت قبل از آزمون بسته مي شود!... آره، يك ربع از آزمون گذشته بود كه هنوز دوستاني كه قرار بود وارد دانشگاههاي انسان ساز شوند، وارد محل آزمون مي شدند و تازه مي پرسيدند آقا شما نمي دانيد صندلي من كدام اتاق است؟!
6) با گذشت زمان آزمون، بايد بالاخره يك جوري ثابت مي كردم كه به من مي گويند مراقب كنكور نه برگ چغندر !به همين خاطر با گامهاي بلند بين صندلي  ها شروع به راه رفتن كردم و با چرخش و درشت كردن چشمانم (در حد رضا شفيعي جم!) بر روي پاسخنامه  هاي داوطلبان و گاهي نشستن بر روي صندلي  هاي غايبين و درآوردن قيريژ و قوروژ آن صندلي  ها وجدانمان را آسوده كرديم كه برگ چغندر نيستيم !حالا داوطلبان چقدر قيريژقوروژ صندلي  ها را شنيده باشند، خدا مي داند!
7) مهلت جواب دادن به هر كدام از دفترچه  ها كه تمام مي شد، مي ديديم كه پس از جمع آوري دفترچه  ها دكمه  هاي پيراهن بعضي از مراقبين عزيز همين جوري يك دفعه باز مي شود و يك چيزي شبيه به دفترچه سؤالات داخل مي رود !البته ما كه وجدان لامصبمان بيدار بود و نشد اين كار را بكنيم!
8) بله موقع توزيع آن كيك معروف فرا رسيده بود. توزيع كه تمام شد، دوستاني كه از اول آزمون در سيكل آب معدني، شكلات، كيك، دستشويي و دوباره آب معدني(!) قرار داشتند، زودتر از همه به جان كيك افتادند !آن چنان با سرعت اين كيك را بالا مي دادند كه گويي براي ثانيه به ثانيه آزمونشان برنامه ريزي دارند !البته براي ما چايي هم آوردند اون هم با قند زياد !يعني تا آخر آزمون مي شد مثل مراقب  هاي آزمونهاي خودم، قندها را خرت و خرت بالاي سر داوطلبين بجوم!
9) - شما زحمت بكشين فردا دوباره تشريف بيارين.
- اِ... مگه عصر آزمون نيست؟
- چرا. عصر خانوم  ها آزمون دارند و از مراقبهاي خانوم استفاده مي كنيم!
- آخه... !ما كه بچه خوبي هستيم!
البته حرفهاي بالا را مسؤول حوزه امتحاني به من نزده  ها !تازه به من تعارف زد عصر هم باشم !اين حرفها رو به اون مراقبي زد كه در مدت آزمون يك ربع توي دستشويي بود و با ازدست دادن آزمون عصر، ناهار ظهر محل برگزاري را از دست رفته مي ديد!
10) به مرور و با گذشت زمان آزمون، بندهاي 2 و 3 و 4 ... هم از دست و پاي داوطلبين باز مي شد تا آنها نفس راحتي بكشند و از فردايش گروهي ديگر آسم بگيرند !به اميد روز و راهي كه شايسته  ها بدون هيچ گونه استرسي وارد دانشگاه شوند. روز و راهش را از من نپرسيد!

+ نوشته شده در 86/04/22ساعت 20:35 توسط بهمن مهران |

مصاحبه اي با سرمربيان جديد تيم هاي استقبال و پرسبوليز
                                    نادر مجازي، سرمربي تيم استقبال:

                                         خارج با انگليس و آلمان فرق مي كنه!

                                                       
با عرض سلام و تبريك خدمت شما مي خواستم بپرسم برنامه شما براي موفقيت در استقبال چيه؟
من يك برنامه سه ساله براي موفقيت تيم دارم و در سال سوم قطعاً موفق مي شويم.
اگر در سال سوم موفق نشديد چي؟
هر چي هست از روي سكوهاست !به چهار تا تماشاگرِ نماي[...] استقبال پول ميدن تا عليه ما شعار «فلاني حيا كن، استقبال رو رها كن» بدن. همش تقصير اين ژنراله برنامه سه ساله داشت، بعدشم خردجمعي تشكيل داد و فرتي رفت توي تيم ملي، بعد نمي تونه ببينه كه بقيه كل يوم سه سال توي تيم محبوبشون باشن.
اصلاً چرا شما اين قدر با اين ژنرال مشكل دارين؟
شما نگاه كنين هيكل و تيپ من برازنده نيمكت استقباله يا اون. بذار يه فيگور برات بگيرم. آآآآ...بيا!
خيلي ها ميگن با برگشتن شما به استقبال خيلي از بازيكنان قديمي مثل ادموند اختر، جواد زرينچه،علي چيني و حتي آتيلا مجازي، به اين تيم برمي گردند. درسته؟
آقا هر كي به اين تيم و به من تعصب داره ميتونه برگرده. آتيلا هم توي اين 9 سال تمريناتش رو اختصاصي و مستمر انجام داده و الان كاملاً روي فرمه!
حتي خيلي هاي ديگه كه با شما عناد شخصي دارن، ميگن توي اين 9 سال كه توي استقبال نبودين، هيچ تيم درست حسابي شما رو نخواست. مطرح ترين تيم زيرنظر شما استقبال رشت بود كه 9 تا از ابومسلم خورد!
آخه من مي دونستم كه يك روزي به تيم محبوبم برمي گردم و توي اين 9 سال تمام تلاشم رو كردم كه در كلاسهاي پيشرفته مربيگري خارج برم تا ديگه بهانه دست كسي نباشه. حالا اين به كنار كه هميشه در آخرين لحظات پروازم كنسل مي شد!
ولي آقاي مجازي اين كه ملاك نميشه. مربي هاي انگليس و آلمان مدرك گرفته مون هنوز بيكارن.
نه، خارج با انگليس و آلمان فرق مي كنه!
با اين وجود مشكل سوخت بالاخره بايد در يك جايي حل مي شد ديگر!
بله. من و تمامي هواداران استقبال، حامي طرح كارت سوخت هستيم!

                                               افشين استوايي سرمربي جديد پرسبوليز:

                                                  تصويري نبودها، صوتي بود!

                                         
با عرض سلام و تبريك خدمت شما، برنامه تون براي موفقيت تيم پرسبوليز چيست؟
من از بچگي علاقه خاصي به تيم پرسبوليز داشتم. براي موفقيت هم برنامه هاي گسترده اي دارم كه الان حضور ذهن ندارم بگمش! ولي در كل تيمي كه اخيراً قهرمان جام حذفي كشور شده و آن چنان هواداري هم ندارد، بايد خيلي براي موفقيت آن در آينده تلاش كرد!
جاااان... شما سرمربي پرسبوليز شده ايد ها نه تيم ديگري!
مگه پرسبوليز همون نيست كه لباسش زرده، مديرش هم همش دوبي است!
نه آقاي استوايي. تيم پرسبوليز تيمي است كه( اطلاعات كاملي راجع به پرسبوليز بهش گفتم.)
آهان... بگو پرسبوليز، فكر كردم ميگي پرسپوليس !ولي من كلاً با اين حبيب ناقلا خيلي شوخي دارم. اون اطلاعات غلط به من ميده منم اطلاعات غلط به اون. بعدش هم كلي مي خنديم!
ميگن شما قبلاً توي آمريكا مربي تيم بانوان بودين؟!
اونجوري كه شما ميگين بانوان، مردم چه فكرها كه نمي كنن !و مشخصه كه ميخواين ما رو از نون خوردن بندازين !وقتي من اونجا سرمربي بودم، تمرين بانوان رو ضبط مي كردن، بعد نوارش رو ميدادن به من كه توي خونه آناليز كنم. نوارش تصويري نبود ها. صوتي بود!
كه اينطور. راستي ميگن الان هم توي تيم كره آنچنان كاره اي نيستين. فقط يك آناليزور ساده اين.
من؟ من؟ يك غذاهايي توي اردو براي بچه ها درست مي كنم كه انگشتاشون رو هم باهاش مي خورن !بعد من كاره اي نيستم!
براتون در تيم پرسبوليز آرزوي موفقيت مي كنم.
ما كوچيك علي آقاي پروين هم هستيم!

+ نوشته شده در 86/04/19ساعت 12:51 توسط بهمن مهران |

مگر ما چه مان از آدم های 73 سال کمتر است؟!

مگر ما چه مان از آدم های 73 سال کمتر است؟!

گفته باشیم، ما تا زیباترین وخوش صداترین و پولدارترین و با اصالت ترین و با تحصیلات عالیه ترین دختردنیا پیدا نشود، اصلا حاضر نیستیم لحظه ای به ازدواج فکر کنیم! تازه اگر هم پیدا شود اول باید عاشقمان شود و کلی اصرار کند تا آن وقت شاید اگر وقت و حوصله داشتیم و تلویزیون هم فوتبال پخش مستقیم نداشت(!)، به پیشنهادش فکرمی کنیم! .... تو باز از اتاقت آمدی بیرون؟ چرا قرص هایت را نخوردی؟!

- مگر ما چه مان از آدم های 73 سال کمتر است؟! تازه هم در امتحانات دبیرستان قبول شده ایم و هم کشاوری بلدیم! کشاورز هندی هفتاد و سه ساله عهد کرده تا در امتحانات دبیرستان قبول نشود ازدواج نکند بعد ما عهد نکنیم؟! تازه بعد از اینکه اخیراً برای سی و هشتمین بار رد شده است اعلام کرده است که ضمن تشکیل کمیته بررسی شکست هایش تصمیم دارد با یک خرد جمعی سی و نهمین بار هم شرکت کند و رکوردش را تقویت کند! در آزمون اخیر او به جز در امتحان زبان سانسکریت شان در بقیه مواد رد شده. البته حرفهایش قدرت زبان و زبان درازی اش را نشان می دهد! همچنین ایشان با خودشان عهد کرده اند که بلافاصله پس از قبولی، با دختری زیر 30 ساله ازدواج کنند! البته نزدیکانش می گویند که ایشان فقط با ننه شان این مورد را مطرح کرده اند و 40 سال است که به دختر مورد علاقه شان این مورد را نگفته اند!

کارشناسان منطقه طی اظهار نظری اعلام کرده اند که پیش بینی می کنند با راه اندازی قطار شهری شهر مشهد آن خدابیاورز هم در امتحانات دبیرستان قبول شود!

+ نوشته شده در 86/04/11ساعت 15:49 توسط بهمن مهران |

حال و ضد حال

 

ضدحال یعنی:

  • ضدحال یعنی زنگ در یه خونه ای رو بزنی و خوشحال فرار کنی بعد بفمهی برق اون منطقه چند روزیه که قطعه!
  • ضدحال یعنی خراب شدن زیب شلوار توی خیابون!
  • ضدحال یعنی رفتن برق درست قبل از شروع بازی فوتبال مورد علاقه!
  • ضدحال یعنی دو تا سور مهمونی توی یک روز که حداقل باید قید یکی اش رو بزنی!
  • ضد حال یعنی دوست قدیمی شب امتحان پایان ترمت زنگ بزنه بخواد کل ماجراهای این سالهایی که ندیدتت برات تعریف کنه!
  • ضدحال یعنی نامزدت(انشاا... که نامزد هستند!) دوست قدیمی خواهر یا داداشت در بیاد!
  • ضدحال یعنی با نامزدت(انشاا... که...!) پشت دانشکده در حال صحبت هستی یهو یکی از استادها جلوت سبز بشه!
  • ضدحال یعنی دو تا امتحان پایان ترم توی یک روز!
  • ضدحال یعنی موس خراب!
  • ضدحال یعنی پژو آردی!
  • ضدحال یعنی فلاپی!
  • ضدحال یعنی نفرِ اولِ ایستاده و بدون صندلی توی اتوبوس!
  • ضدحال یعنی ساعت خوابیده!
  • ضدحال یعنی تاکسی شخصی مدل 52!
  • ضدحال یعنی شوهر چند شلواره!
  • ضدحال یعنی"دسترسی به این سایت مقدور نمی باشد!"
  • ضدحال یعنی مرحله پلی آف!
  • ضدحال یعنی تیردروازه!
  • ضدحال یعنی افتادن سر سه گوش سفره توی مهمونی!
  • ضدحال یعنی تیپ زدی بری عروسی، به عنوان بدحجابی بگیرنت!
  • ضدحال یعنی attach کردن فایل!
  • ضدحال یعنی ندونی "ژ" کی بورد کجاشه!
  • ضدحال یعنی در قندون رو باز کنی ببینی خالیه!
  • ضدحال یعنی زنگ زدن موبایل توی دستشویی!
  • ضدحال یعنی توی کلاس دستت رو توی دماغت کنی، خونی بشه! مخصوصاً اگه دختر باشی!
  • ضدحال یعنی مختلف بودن کدهای امتحان تستی پایان ترم!
  • ضد حال یعنی صدای خر و پف!
  • ضدحال یعنی صدای چکه کردن شیر آب نصفه شب!
  • ضدحال یعنی ایستگاه اتوبوس دم مدرسه ها و دانشگاه!
  • ضدحال یعنی بری دستشویی بفهمی لوله دم خونه تون ترکیده، آب قطعه!
  • ضدحال یعنی بخوای بری یک دستشویی عمومی شلوغ، یهو ببینی درِ دستشویی ها شیشه نداره!
  • ضدحال یعنی کلی ضدحال توی ذهنت باشه ولی یهو خودکارت تموم!

***

وحالا حال یعنی:

  • حال یعنی بری دنبال خرید ایرانسل اعتباری بعد ببینی اشتباهی بهت دائم دادن.
  • حال یعنی یه شب بخوای آدم خوبی بشی بری روضه همون شب، شب آخر روضه و شام باشه!
  • حال یعنی اتوبوس وولوو!
  • حال یعنی ساندویچ با نون نون اضافه!
  • حال یعنی ADSL!
  • حال یعنی ایستگاه اول اتوبوس!
  • حال یعنی بین التعطیلین!
  • حال یعنی امتحان پایان ترم معارف تستی!
  • حال یعنی MP4 !
  • حال یعنی برگه های تبلیغاتی پشت سفید!
  • حال یعنی بخش اهدای جوایز!
  • حال یعنی اشانتیون!
  • حال یعنی DVDwriter !
  • حال یعنی تویوتا کمری!
  • حال یعنی LCD !
  • حال یعنی فس باد لاستیک دوچرخه!
  • حال یعنی دود گازوئیل!

  

 

 

+ نوشته شده در 86/04/09ساعت 0:16 توسط بهمن مهران |

دماغ قناس و عينك دودي!

                                                            دماغ قناس!

                                            

خبر: متقاضیان زیبایی مشکل روانی  دارند.

مطب دکتر؛ خانم یقه ام رو ول کن چیکارم داری. چرا اینقدر قاطی ای.

- یالا دماغمو خوشگل کن. زود باش.

باشه. فردا بیا وقت بگیر.

- نه همین الان باید دماغمو عمل کنی. تا پنج دقیقه دیگه دماغم باید بشه عینهو این شمسی خواهر شوهرم! بیا عکس دماغ قناسش رو هم آوردم!

                                                          ***

 عينك دودي ارزون!

همیشه دوست داشتم بدونم اونایی که عینک دودی می زنن از اون پشت چی می بینن؟! به همین خاطر یک روز تصمیم گرفتم که برم توی بازار و یک عینک دودی بخرم.

- آقا سلام. این عینک دودی هاتون چندن؟

- بستگی داره. از دو تومن داریم تا صد و بیست تومن.

- اِ... چه جالب چقدر شما ارزون میدین!

- چاکرتیم آقا. چه طور مگه؟

- آخه همین الآن مغازه بغلیتون می گفت که عینک هاش از دو هزارتومن شروع میشه تا صد و بیست هزار تومن!

- ما رو گرفتی ها... گفتم فقط بستگی داره وگرنه عینک دودی پونصد هزار تومنی هم هست.

- بستگی به چی داره؟

- بستگی به این داره که چشمات چقدر بی ارزن؟!

- البته فکر می کنم که چشمهای من همون دو تومن بیشتر نیرزن! آقا لطفاً یک دوتومنی اش رو بده.....

از این پشت چرا دنیا این جوره. چرا اینقدر تاریک و زشته. نگو این قدر میگن دنیا پر از تاریکی و ظلمت شده به خاطر همین عینک دودیه!

 تازه این که این قدر می گفتند با زدنش دیگه آفتاب اذیت نمی کنه، از گوشه هاي چشمم یه ذره آفتاب دیده میشه! غلط نکنم عینک دودیش از این اصل هاش نیست!

+ نوشته شده در 86/04/04ساعت 0:47 توسط بهمن مهران |

موضوع انشا: فرهنگ سازی را در کشور چگونه می بینید؟
                                                     

مداد سیاه و مداد گلی ام را در دست می گیرم و انشایم را آغاز می كنم. فرهنگ سازی یك مملكت ریشه در فرهنگ سازی آن مملكت دارد كه فرهنگ سازی از همان نقطه فرهنگ ساز آغاز می شود. ابعاد فرهنگی خیلی گسترده است، ولی چون سرانه فرهنگی همچون سرانه مطالعه و كتابخوانی در كشور ما پایین است نمی توان به تمام ابعاد آن پرداخت. آخه این چه سرانه فرهنگی است كه به كارهای فرهنگی تعلق گرفته است ( نه منظورم حق التعلیف های پایین روزنامه ها نیست ها.) فرهنگ كشور ما بالاست باید بیاورندش پایین تا دست همه به آن برسد. الآن خیلی از آنهایی كه وضع مالی فقیری دارند، پول ندارند چارپایه بخرند و زیر پایشان بگذارند تا دستشان به فرهنگ بالای ما برسد، ولی افراد متملول و پولدار یا قدشان بلند و گردنشان كلفت است و یا چارپایه می خرند و دستشان به فرهنگ بالای ما می رسد.

 البته یك راه بی خرج هم برای فرهنگ سازی برای مردم وجود دارد. وقتی بچه ها به دنیا می آیند آنها را سریع به یك ورزشگاه برسانند. چون شنیده ام كه معمولاً فرهنگ سازی از ورزشگاه ها آغاز می شود. مگر نشنیده اید توپ، تانك، فشفشه... البته خیلی ها هم هستند كه ادعای فرهنگشان می شود، در حالی كه... مثلاً همین بابای من با این كه به من پول نمی دهد تا "پلی استیشم طو" بخرم ولی همیشه از من درخواست می كند كه بعضی چیزهای خصوصیش را در انشاهایم ننویسم ولی اینطوری نمی شود كه... . این بابای ما به قول خودش آخر فرهنگ است، ولی دیروز از خونه كه اومد بیرون و دید كه جلوی خانه را كنده اند، به شهرداری یك چیز بد گفت. یا اون دفعه دیگر...

یك مشكل دیگر هم كه كشور ما دارد این است كه هر كسی برای فرهنگ، سازی می زند و این سازهای مختلف، من را به شخصه متهیر نگه داشته كه چگونه حركات موزونم را تنزیم كنم.
یكی برای فرهنگ، ساز كوبه ای می زند؛ یكی دیگر ساز دهنی می زند؛ آن یكی... من كه پیشنهاد می دهم اینها یك گروه اركرتس ایجاد كنند و یكی هم بره وسط... (منظورم اینه كه یكی بره وسط بخونه؛ چرا فكر بد می كنین!) اما باید بدانیم تا وقتی فرهنگمان پایین باشد و پایین فرض شود، فرار مغزها داریم.
همین شهین خانم همسایه خاله دوست یكی از آشناهای خانوادگی عموم اینا خودش گفت كه پسرش چون توی كشور خودمون "در پس" شده رفته فرهنگ، برنگشته.

حرف برای فرهنگ بسیار است و اطلاعات من از فرهنگ زیاد و قلم من برای فرهنگ بسیار خوب و خودم خیلی گل و مجال اندك. فرهنگ آدمها و آدمهای فرهنگی در كشور ما در بعضی جاها پایین است و من به شخصه فقط یك آدم خیلی فرهنگی دیده ام كه آن هم معلممان است. ایشان را ندیده اید. بسیار بافرهنگ و باشخصیت هستند. فرهنگ آدم فرهنگی مثل ایشان آنقدر بالاست كه با بیست دادنهایشان به انشاهایمان، فرهنگ ما دانش آموزانشان را هم بالا برده! با تشکر از معلم با فرهنگمان انشایم را به پایان می برم.

+ نوشته شده در 86/03/30ساعت 15:23 توسط بهمن مهران |

در روز دامپزشك، گاومون رو ببريم پيش يك پزشك!
                              در روز دامپزشك، گاومون رو ببريم پيش يك پزشك!

                                             

با توجه به اين كه در هفته بدون دخانيات به بهانه اشتغال زايي يك وام 30 ميليارد توماني براي احداث يك شركت دخانيات داده شد و كلنگ احداث آن شركت نيز به زمين خورد، ما پيشنهاد مي كنيم در مناسبتهاي ديگر هم اين كارها انجام شود:
در روز جهاني مستضعفان، تا مي تونيم بخوريم!
در روز صرفه جويي، تمام شيرهاي آب در كشور به مدت يك ساعت باز نگه داشته شوند!
در روزجهاني بهداشت، مسواك نزنيم !( كاشكي هميشه هفته جهاني بهداشت بود!)
در روزجهاني سعدي؛ بريم سر قبر سعدي و از شعرهاي حافظ براش بخونيم!
در روز جهاني كار؛ مرخصي بگيريم و تا ساعت 12 ظهر بخوابيم!
در روز معلم، از نحوه تدريس معلم يا استادمان انتقاد كنيم!
در روز جهاني تكنولوژي و ارتباطات، تلگراف بزنيم!
در روژ جهاني مبارژه با مواد مخدر...!
در روز صنعت نوين چاپ، بريم روزنامه رو روي پاپيروس چاپ كنيم!
در روز دامپزشك، گاومون رو ببريم پيش يك پزشك!
در روز تربيت بدني و ورزش، از فوتبال خداحافظي كنيم!
در روز پيوند اوليا و مربيان، بريم زيراب معلممون رو پيش بابامون بزنيم!
در روز بيمه، ماشين رو مدام بكوبيم به در و ديوار!
در روز خانواده، طلاق بگيريم!
در روز علوم تربيتي، به همه بد و بيراه بگيم!
در روز حمايت از مصرف كنندگان، جنسهاي تاريخ گذشته مون رو بديم توي بازار!
در روز مهندسي، زلزله بياد و همه چي خراب شه!

+ نوشته شده در 86/03/24ساعت 13:45 توسط بهمن مهران |

چین و حکومت نظامی مگسی!
+ نوشته شده در 86/03/22ساعت 15:5 توسط بهمن مهران |

هری پاتر داماد می شود!

قسمت هفتم از سری کتابهای هری پاتر

هری پاتر داماد می شود!

کتاب هفتم و سری پایانی از مجموعه کتابهای هری پاتر با عنوان" هری پاتر داماد می شود" منتشر شد که ما در اینجا چکیده ای از فصل پایانی آن را برای شما می آوریم:

در بخش های قبلی با ماجراهای مختلفی که برای هری در مدرسه هاگواتز اتفاق افتاد، آشنا شدید. همچنین با داستانهای دیوانه سازها ، جاودانه ساز ها و گرگینه ها و ... روبرو شدید. و اکنون هری بزرگ شده است. او با موفقیت هفت سال تمام در مدرسه هاگواتز تحصیل کرد و اکنون باید با خداحافظی از دوستان و استادانش با خاطرات خوشش خداحافظی میکرد و فصلی جدید را در زندگی اش بوجود می آورد. هری در همین فکر و خیال ها بود که یکی از اساتیدش در گوشی به هری گفت:" پدر و مادرت آن طرف خیابان منتظرت هستند." هری واقعا فکرش رو نمی کرد بعد از این مدت میتونه پدر و مادرش رو ببینه و داشت از خوشحالی منفجر میشد. سالها منتظر همچنین لحظه ای بود. سرعتش را بیشتر کرد تا سریعتر از خیابان رد شود و به پدر و مادرش برسد... بومب... و در همین لحظه کامیون از روی هری رد شد . هری له شد و مُرد!... خب بچه ها این بود آخرین قسمت از هری پاتر... پیام این مجموعه داستان هم این بود که باید به دستورات آقا پلیسه برای رد شدن از خیابان گوش کنیم... خب حالا باهم دیگه،یک...دو...سه: شبا که ما می خوابیم، آقا پلیسه بیداره...!

نویسنده: جی. کخ. بولینگ!

+ نوشته شده در 86/03/17ساعت 0:13 توسط بهمن مهران |

من دویوونه نیستم!(1)
                                                 مامان من پستونک می خوام!

من کاری نکرده بودم ولی اونا این چیزی حالیشون نبود و منو بردن تيمارستان و به دكترهاي اونجا معرفي ام كردن. هر چي بهشون مي گفتم بابا جون، من ديوونه نيستم ولي اونا توجهی نمی کردن. بعد از اين كش و قوس يه سري قرص به من خوروندند و يه آمپول هم به يه جاي خوب زدند(!) و گفتند برو لالا! و من يه چند ساعتي به خواب فرو رفتم.
از خواب كه بيدار شدم راه افتادم توي ديوونه خونه تا با دوستهاي ديوونه جديدم آشنا بشم.
اولين نفري كه منو ديد، به من گفت: "مامان، بالاخره اومدي! من پستونكم رو مي خوام!"
حالا ول كن هم نبود. هر چند دقيقه يكبار مي اومد پيش من و هي مي گفت: "مامان، خرابكاري كردم. عوضم كن!" منم كه از دستش كلافه شده بودم، بهش مي گفتم: "مثل اينكه تنت به تن اين مسؤولان خورده كه همش خرابكاري مي كني ها. با اين تفاوت كه اونا با اينكه بيشتر از تو خرابكاري مي كنن ولي هيچ كس عوضشون نمي كنه! حالا تو چه توقعاتي از من داري ها!"
خيلي جالب بود اونجا آدم هاي مختلفي بودند كه ادعاهاي متفاوتي هم داشتند. يكي شون مي گفت كه دكتر همون تيمارستان بوده كه يه روز موقع حضور غياب قاطي ديوونه ها شده و الانم قابل تشخيص نيست! يك كارشناس سياسي هم اونجا بود كه از صحبتهاش استفاده مي كرديم.
مي گفت:" من تحت مسايل ژئوپلتيك در قالبهاي پست مدرن رايج در بوروكراسي دموكرازه شده در لايه هاي مياني سياست ديوونه شدم!" يكي ديگه هم با اين كه مي گفت شيمي خونده ولي ادعا مي كرد كه كارشناس مسايل جوانان است و مي گفت: "مشكلات جوانان به راحتي قابل حل است. فقط كافي است كه مقدار كمي تتراكلريد كربن استفاده كنيم!" يكي شون هم كه كارشناس فرهنگي بود(به ادعاي خودش) از صحبتهايش مشخص مي شد كه واقعاً آدم بافرهنگيه يكي ديگه هم بود كه مي گفت من تام كروزم! چند ساعت ديگه هم با اسپيلبرگ جلسه دارم!
يكي ديگه هم هميشه يك زنبيل دستش بود و مدام مي گفت:"من دارم مي رم خريد. چيزي نمي خواين؟" كه ما هم جواب مي داديم: "نه، چيزي نمي خوايم." و او بعد از چند دقيقه برمي گشت و يك لنگه دمپايي از توي زنبيلش در مي آورد و مي گفت: "بياين. اين هم يك كيلو سبزي اي كه خواسته بودين! زود پاكشون كنين كه پلو قيمه ام سرميره ها!"
خدا بيامرزه هر كي رو كه اين ديوونه خونه رو اختراع كرد! خداييش چقدر كارشناس خبره داريم ها! تازه اينجا چند تا بيشتر نيستن. بقيه كارشناسامون هنوز بيرون از تيمارستان، آزادند! من از اونا هم درخواست مي كنم كه دعوت ما رو بپذيرند و با زبون خوش و بدون لباس چپه بيان خودشون رو معرفي كنن! تازه اينجا همه كارشناس ها دور همند و باعث هم افزايي يكديگر مي شن! 
                                                                                                        ادامه دارد...

+ نوشته شده در 86/03/14ساعت 12:20 توسط بهمن مهران |

حرف تو حرف(سری جدید)

مهار شلنگ آب توسط کارگردان!

 اولش: توی این مدتی که قسمتهای جدید حرف تو حرف رو توی وبلاگ نمی ذاشتم، زنگ تلفن ما یک لحظه هم قطع نمی شد. من به هیچ کدوم از تلفن ها جواب نمی دادم. فقط خبرش رو خانواده به من می دادند که از همه شهر دارند تماس می گیرند و با گریه پشت تلفن به خاطر این تاخیرت تشکر می کنند! (گریه شوق داشتند می ریختند!) تازه شنیدم یه هفته هم توی شهر جشن عمومی بوده و صداوسیما هم به همین مناسبت فیلم های ویژه تکراری پخش کرده! خلاصه ما هم که دیدیم حقوق کارمنها که بالایه و قیمت گوجه فرنگی پایینه وخوشی زیادی هم برای مردم خوب نیست، گفتیم اقلاً ما برگردیم به سمت چرند نوشتن تا یه وقت خوشی زیر دل ملت نزنه! خلاصه... ما برگشتیم.

توی قسمت های جدید حرف تو حرف سعی کردم با تغییرات و اصلاحات عمیقی و قابل توجهی که به هیچ وجه صورت ندادم مثل سابق حالتون رو بگیرم! در قسمت اول هم می خوام از فیلم وتیارت براتون بگم!

- فیلم که میدونین چیه.آره؟ خب. خیلی خوب شد. تا اینجای مطلب باهم مشکلی نداریم!

- از ملزومات فیلم سازی چند فقره فیلم خام و همچنین آب لوله کشی به مقدار کافی و یک تهیه کننده که بتونه پول ها رو پارو کنه( در موارد خاص پسر یا فک و فامیل تهیه کننده هم میتونن جزو ملزومات فیلم باشن. بستگی به توان جسمی تهیه کننده برای پارو کردن پول داره!) بقیه عوامل فیلم میتونین بعد از ساخت فیلم فقط برای تماشای اون بیان و نیازی به حضورشون در سر صحنه نیست!

- بعضی وقتها ضرورت وجود دو فقره و (چه بسا بیشتر!) چشم آبی و یا وجود گیتار در دست پسر اول فیلم برابر وجود آب لوله کشی در ساخت فیلم است!

- اکنون فیلم شما حاضر است و می تواند از طرف سینمای ایران برای فستیوال اسکار ارسال شود!

- البته برای اسکار اینا چشم های آبی و آب لوله کشی خیلی جواب نمی ده. آخه مدل های خیلی بهترش توی فیلم های دیگه هست! برای این جور جشنواره ها بهتره یه جوون مادرمرده با تمام مشکلات زندگی مواجه بشه و یا یه بچه دبستانی شب گرسنه بخوابه وباباش شبا هم بیرون کار کنه و تازه بعد چند روز صاحب کارش اخراجش کنه و بعدش هم زنش بمیره و...! خلاصه ساخت فیلم های جشنواره ای خیلی سخته چون باید همزمان با کارگردانی جلوی اشک عوامل فیلم رو هم گرفت! اگر هم یه وقت توی جشنواره های خارجی پرسیدند که چرا از نابازیگر برای فیلمتون استفاده کردین بگین آخه می خواستم یه حس صادق و واقعی پشت نقش باشه و کسی بازیگرها رو نشناسه و از این جور حرفها.یه وقت واقعیتش رو نگین ها.یه دفعه از دهنتون نپره بگین برای این بوده که این بازیگرها پول نمی گیرن، تازه یه پولی...!

- اگه سریال ها رو هم زیرمجموعه فیلم وتیارت بدونیم ، باید بگم که کارگردانی سریال ها خیلی سخت تر از فیلم سینمایی است زیرا آب لوله کشی باید هم با فشار بیشتر و هم مقدار بیشتر بیاید و از این رو مهار شلنگ آب توسط کارگردان بسیار سخت می باشد!

+ نوشته شده در 86/03/13ساعت 1:58 توسط بهمن مهران |

خبردون(5)

کلی کلاس داره که بگیم...!

جون داداش چهار سال(یا بیشتر) باید بریم درس بخونیم بعدش کار بی کار. یعنی دیگه کوزه هم جوابگوی تعداد مدرک های ما جوونها نیست و قراره هم راستا با افزایش ظرفیت دانشگاهها یه معاونت توی وزارت علوم به نام "معاونت واردات کوزه" ایجاد بشه! حتماً می پرسین قضیه بیکاری جوونها چیز تازه ای نیست. قضیه از چه قراره که من اینقدر داغ کردم. راستش چند وقت پیش توی اینترنت فقط توی گوگل رفته بودم! وفقط رفرش می زدم که خدای نکرده ارتباطم با شبکه جهانی قطع نشه! که یهو از رادیو که روشن بود خبر آمد که خبری در راه است! شنیدم که رئیس مترو گفته که با گداها برای جمع آوری پول خرد قرارداد بسته ایم! راستش ما بهمون برخورد که صنف گداها هم گداهای زیرمجموعه شون رو به اشتغال زایی رسمی رسونده ولی صنف دانشجو و فارغ التحصیل هنوز اندر خم یک ابرو هستند! البته بعدا که فکر کردم دیدم من که تابستون وقتم خالیه می خواستم برای کار برم ژاپن، میرم همین تهرون خودمون هم فاله هم...یعنی هم فال می گیریم هم گدایی می کنیم! کلی هم کلاس داره که به همه بگیم ما پیمانکار یکی از طرح های متروی تهران هستیم!

                                                                  ***

مخصوصاً زبانشان!

به جان شما نباشد به جان این وبلاگمان که می خواهیم دنیاش سر به به تنش نباشد(!) ما اصلاً دوست نداریم این زن و مردها را باهم دعوا بیندازیم ولی این کرم وجودمان خیلی دوست دارد! روی این قضیه که زن و مرد هر دو مغز دارند که حرفی ندارید؟...خب، خوب است. تا اینجای کار باهم اتفاق نظر داریم و مشکلی پیش نیامده است! و کلاً قبول دارید که توی این دوره زمانه یک نفر بیشتر کار می کند و یک نفر کمتر. و قبول دارید که مغز هر کس بیشتر فعالیت کند بیشتر مجبور به تجزیه تحلیل است. خب، پس از آنجا که مردان فعالیت فیزیکی بیشتری می کنند دانشمندان می گویند مغز زنان بیشتر از مردان عمر می کند!...اِ...چرا می زنی خواهر عزیزم؟....فسقلی یعنی توی می خواهی بگویی ما زنها از مغزمان خیلی استفاده نمی کنیم؟! ها؟!...نه خواهر جان، شما از مغزتان بیشتر در مدیریت و بخش های راهبردی و استراتژیک زندگی استفاده می کنید! ما مردها هستیم که از مغزمان فقط باید در سبزی و سیب زمینی خریدن استفاده کنیم!...آخیش!

البته دانشمندان ضمن اشاره به اینکه خانم ها از مغزشان بیشتر برای حافظه و زبانشان( مخصوصاً زبانشان!) استفاده می کنند، از روند پیشرفت بعضی عمرانی کشور نیز انتقاد کردند!

               ***                                                                   

 

تیدذزتش.ی.وتیمگگظ.بوویجگط!!!

به گفته برخی افراد نزدیک به منابع آگاه که نخواستند نامشان فاش شود(!) به زودی طرح بلیط الکترنیکی به صورت کارت هوشمند در ایران اجرا می شود. و هم چنین قضیه کارت هوشمند سوخت هم از خرداد عملیاتی می شود. ما دیشب این خبرها را که از اینترنت و از سایتهایی که "دسترسی به این سایت مقدور می باشد" خواندیم، قصد کردیم در مورد این خبرها چیزی بنویسیم؛ پس word را باز کرده و شروع به تایپ کردیم که یهو روی کیبورد خوابمان برد... خواب دیدیم که توی شهر همه یکی یک کارت هوشمند دستشان است و دارند از خوشحالی بالا و پایین می پرند! یکی دارد کارتش را توی عابر بانک می کشد، راننده اتوبوس کارت را از مسافر می گیرد و می شکندش(به جای پاره کردن بلیط!)، یکی کارت هوشمندش را توی کیف موبایلش گذاشته و دارد به آن افتخار می کند! فروشنده دارد به جای بقیه پول مشتری به او سه تا کارت بلیط اکترونیکی می دهد! خلاصه شهر شلوغ پلوغ شده بود. بعد از این خواب پربار سرم را که از روی کیبورد برداشتم دیدم تایپ شده: تیدذزتش.ی.وتیمگگظ.بوویجگط....!

+ نوشته شده در 86/03/10ساعت 0:50 توسط بهمن مهران |

خبردون(4)

دستا بالا، نوبت منه!

- جون داداش با اینکه ما هنوز کارمون تموم نشده ولی حاضریم فضا رو برای شما خالی کنیم ها. دنیا ارزش گنده تر از این حرفها رو نداره بعد تو به خاطر یکی دو لیتر این کار ها رو میکنی. اصلا همش مال خودت! البته جسارت نباشه برادر ولی به نظر من هر کی خربزه می خوره باید توی نوبت دستشویی اش هم وایسته دیگه! این دلیل نمی شه که شما فرتی بزنی یارو رو بکشی که! خلاصه ما هر رقمه حاضریم در خدمت باشیم فقط سر اون اسلحه رو یک کم اونورتر بگیر خطر داره یهو کله می کنه توی ملاج ما و کلاً دیگه به دستشویی احتیاج پیدا نمی کنیم!...قضیه از این قراره که توی هنگ کنک یه آقایی که زیادی کار داشته سر نوبت دستشویی رفتن با همسرش گلاویز میشه و اون رو به قتل می رسونه! والبته بعدش هم به حبس ابد محکوم میشه. آخرین خبرها حاکی از اونه که مثانه کلیه زندانیان هنگ کنگی باد کرده! آخه جرئت نمی کنن برن دستشویی!

***

برنامه های خلئکی!

یک سری از نماینده های مجلس در اقدامی نمادین تصمیم گرفتن که به خاطر سیاستهای خاص صدا و سیما، برای به سخره گرفتن این سازمان طرح بدن که اسمش عوض بشه! جدی درسته؟ به جای اینکه بیان طرح بدین توی این نزدیکیهای تابستونی مشکل آب مشهد برای مشهدیها و زائرین حل بشه میرین به پر و پای "عزت" می پیچین؟! با شما هم هستم پدرام خان نماینده محترم مردم. خوبه از فردا شما رو "مراد" صدا کنیم! آخه به اسم جاهای دیگه چیکار دارین؟ آخه کم میارین چرا طرح های بیخود می خواین بدین؟ خب مثل بچه های خوب بگین ما چند روز مرخصی می خوایم تا کله هامون بتونه هوا بخوره! با این طرح های جدیدی که ما میشنفیم خوبه خودتون به خودتون هم جایزه دادین و هشت ماه هم به خدمت صادقانه تون اضافه کردین! عزت جان تو خودت و سازمانت رو ناراحت نکن وگرنه همین برنامه های آبکی و مایع که دارین به خورد ملت میدین هم ممکنه در اثر همین ناراحتی ها به برنامه های بخارکی و چه بسا خلئکی تبدیل بشن!

***

همشهری صبور عیدت مبارک!

بله یه چند روزیه که کار شوراهای جدید شهرو روستا شروع شده و قراره به مدت چهار سال طرح های خوب خوب برای مردم تصویب کنن. در همین چند روز از بعضی از این شوراها خبر رسیده که برای انتخاب هیئت رئیسه و شهردار کار به گیس و گیس کشی رسیده و بعضی جاها هم برای اینکه دعوا نشه دارن پالام پلوم پلیچ میارن تا هر کی برد شهردار مورد نظرش رو بیاره! از یه سری جاها هم خبر میرسه که دارن خرد جمعی اش می کنن تا بتونن از توی خرد جمعی خرد فردی شون رو بیارن روی کار! نیست همه این منتخبان مردم دارن می رمیرن برای خدمت پس بعید به نظر می رسه که ماجراهای تعیین شهردار شهرها به این زودی ها به پایان برسه. توی مشهد خودمون هم که چشم بهم بزنی چهار سال تموم میشه و یک هفته مونده به پایان دوره، شورای شهر با افتخار اعلام می کنه که به محض خرید واگن قطار شهری مشهد راه اندازی خواهد شد! و قطار شهری هم هر سال دم عیدی پرده میزنه که همشهری صبور عیدت مبارک! راستی شما ساختمون شرکت قطارشهری مشهد رفتین؟ که فقط نگهداریش...!

+ نوشته شده در 86/03/04ساعت 23:26 توسط بهمن مهران |

بی شغله بودن خطرناکه حسن!
                                             بی شغله بودن خطرناکه حسن!

                                                

من حسنم. همه چي از همون قديم نديما شروع شد. اول كه يه گله گاو و گوسفند، يك كم كاه و يونجه شون دير مي شد صداي حسنك كجايي شون عالمو برمي داشت. يك كم جلوتر، من يعني حسن رو جمعه زوركي به مكتب مي فرستادند كه يه ضرب المثل هم شده به مجموعه ضرب المثلهاي فارسي اضافه بشه! تازه توي خونه كوكب خانوم هم يكي از مهمونهاي افتخاري بودم كه اسمي ازم توي تيتراژ نيومد !اون قديمها خيلي بچه بودم. حتي فك و فاميل بزرگتر ميگن من بودم كه انگشتم رو توي سد سوراخ كرده بودم و هم من بودم كه دروغكي به اهالي ده ميگفتم كه گرگ به گله ام زده و بعد كه ملت ميومدن، مي ديدن ضايع شدن! و يك سري هم ميگن كه هم خود من «تصميم» گرفتم كه ديگه كتابم رو توي بارون نذارم و من در نقشي متفاوت نقش كبري رو بازي كردم و هم چنين در مجموعه سفرهاي آقاي هاشمي به كازرون هم من يه بار بدون گريم از جلوي دوربين رد شدم !و يك سري نقش ديگه كه همه شون مثل بچه هاي من مي مونن !و حتماً لازمه بگم كه اين نقشهاي رنگارنگ شكل نمي گرفت جز به دستان توانمند عبدا... اسكندري، استاد مسلم گريم ايران!
در يك برنامه روتين تلويزيوني به نام «حسن به المي گاز دست نزن خطرناكه حسن!» هم بازي كردم و همين مجموعه بهانه اي شد براي نوشتن اين مطلب. از همون سالهاي آغازين فعاليتم، میرزا فرشیدخان وزير وقت آموزش و پرورش كه براي حق الزحمه يك ساله من چك مي داد براي اين كه چكها رو پاس بكنه پيشنهادهاي نامشروع به من مي داد !پيشنهادهايي از قبيل حضور در نقش فرهنگيان شركت كننده در آزمون ضمن خدمت مكتب خانها و جواب دادن به يك سري سؤالهاي موهون و تعريف و تمجيد از سؤالها پس از آزمون. كه البته من هيچ وقت قبول نمي كردم و براي اين كه نون زن و بچه ام رو كه به خاطر بازي من در نقش كبري براشون آبرويي پيش در و همسايه باقي نمونده بود، مجبور شدم پيشنهاد بازي در طنزهاي شبانه «المي گاز» رو قبول كنم و خوشبختانه با پخش آن مورد اقبال عموم واقع شد. چندتا كار پخش نشده هم دارم كه در نقش رب و ماكاروني و بدل ميمون چي توز بازي كردم !يه پيشنهاد هم از آقاي مهرجويي دارم كه هنوز فيلمنامه اش به دلم نچسبيده!
و اما موضوع اصلي؛ شنيده ميشه كه دليل اصلي استيضاح فرشيدخان، وزير وقت، قبول نكردن استعفاي من از حضور در كتابهاي درسي و دوشغله شدن من بوده است و استدلال نمايندگان هم اينه كه كلي تلاش كرده اند تا تونستن مديران دو شغله رو تك شغله و حتي بعضي رو بي شغله (آقاي خطيب، مديرعامل اسبق پرسپوليس رو ميگم) بكنند و حالا بايد بيفتند دنبال حسن و هي بگن حسن دوشغله بودن خطرناكه حسن !و از اون بدتر بي شغله بودنه حسن !
ولي من گوشم به اين حرفها بدهكار نيست. من از كجا بايد نون زن و بچه ام رو بدم؟ !حتي من بعد از ظهرها كه از سر فيلمبرداري بر مي گردم توي راه مسافر- با دو تا سرنشين در جلو!- مي زنم. من شده به شوراي «الي» استيناف شكايت كنم نمي ذارم شلغم رو ...ببخشيد شغلم رو ازم بگيرين. براي من هيچي به جز المي گاز خطرناك نيست!

+ نوشته شده در 86/02/29ساعت 0:38 توسط بهمن مهران |

خبردون(3)

دستا بالا، نوبت منه!

- جون داداش با اینکه ما هنوز کارمون تموم نشده ولی حاضریم فضا رو برای شما خالی کنیم ها. دنیا ارزش گنده تر از این حرفها رو نداره بعد تو به خاطر یکی دو لیتر این کار ها رو میکنی. اصلا همش مال خودت! البته جسارت نباشه برادر ولی به نظر من هر کی خربزه می خوره باید توی نوبت دستشویی اش هم وایسته دیگه! این دلیل نمی شه که شما فرتی بزنی یارو رو بکشی که! خلاصه ما هر رقمه حاضریم در خدمت باشیم فقط سر اون اسلحه رو یک کم اونورتر بگیر خطر داره یهو کله می کنه توی ملاج ما و کلاً دیگه به دستشویی احتیاج پیدا نمی کنیم!...قضیه از این قراره که توی هنگ کنگ یه آقایی که زیادی کار داشته سر نوبت دستشویی رفتن با همسرش گلاویز میشه و اون رو به قتل می رسونه! والبته بعدش هم به حبس ابد محکوم میشه. آخرین خبرها حاکی از اونه که مثانه کلیه زندانیان هنگ کنگی باد کرده! آخه جرئت نمی کنن برن دستشویی!

نذار بگم...!

- فردا فوتبال میای... آره به شرط اینکه قرار پس فردای سینما رو هم بیای... یادت باشه قول بیرون شهر جمعه رو هم از همکلاسی ها بگیریم... بعد این چند روز هم اگه کنکور بچه خوبی باشه یه حالی هم به کتابهای کنکوری میدیم تا دوباره جلوی بابا مامانامون بهانه داشته باشیم هفته ی دیگه هم سه چهار روز عشق و حال کنیم!...هه هه هه!

و این است ماجرای داوطلبان امروز و فردای کنکور. به قول یکی از دوستان یه زمانی ما کچل می کردیم تا زورکی بشینیم توی خونه و درس بخونیم اما حالا این پسرعموی ببو گلابی ما هم مهندسی قبول شده! همینه دیگه. وقتی توی اخبار اعلام میشه که احتمالا در آینده ای نزدیک کنکور در 90 درصد رشته ها حذف میشه، همینه دیگه! ما که پوستون برای کنکور خوندن کنده شد، آبیاری گیاهان کف اقیانوس ها گرایش اقیانوس های کف دست نیافتنی قبول میشیم بعد عمومون جلوی ما فرت و فرت در مورد پسرش، فرید که هنوز ترم اول دانشگاهه میگه آقای مهندس فلانه، آقای مهندس بهمانه! آخه هر کی ندونه من که می دونم چند سال پیش به همین فرید توی فک و فامیل می گفتند فرید تک ماده و همه بچه ها اخبار امتحان های شهریور رو همش از همین فرید می پرسیدن! نذار بگم که تا پیش دانشگاهی توی کوچه تون کاشی بازی می کردی آقای مهندس! نذار بگم...!

 

این دفعه دیگه خودشه!

جون دادش بی خیال! نمی دونم شنیدین یا نه. قراره این خارجیای از خدابی خبر از این به بعد از دلفين و شير دريايي عليه تروريسم استفاده کنن! خدا به خیر بگذرونه! میگن که این شيرهاي دريايي با حمل كابلهايي در دهانشون میتونن اين كابلها رو به پاي تروريستهاي درحال غواصي ببندند! باز اگه لنگه دمپایی یا کمربندی چیزی علیه تروریست ها به کار می گرفتن یه چیزی! معقولانه تر بود! حتی می شد به تروریست ها تف کرد یا فحش داد! دیگه پای این دلفین های بی گناه رو چرا می کشین وسط؟! شما فرض کنین بعد از یه فصل پرکار برای تمدد اعصاب میرین مسافرت کنار دریا و دارین شنا می کنین که یه چیزی پاتون رو یهو میگیره...نه این یکی توهم بود! دوباره میگیره، این دفعه هم پاتون به یه آشغال گیر کرده ... و دوباره می گیره. این دفعه هم محکم تره هم دردش بیشتره، پاتون رو میارین بالا ببینین چی شده که یهو میبینین اصلاً پایی وجود نداره! و کوسه ای خوشحال و شادمان ار کنارتون رد میشه! باز جای شکرش باقیه که توی آبهای ما از این دلفین های خر پیدا نمیشه! یعنی جرات ندارن بیارنشون. حالا چرا ناراحتین؟! دوست داشتین هنوز پا داشتین ولی دلفین های تروریست گیر سراغتون می فرستادن؟! خوشحال باشین که کسی جرات نمی کنه به شما تهمت تروریست بودن بزنه! شما پاتون رو در راه... در راه...در راه اون بچه کوسه های گرسنه از دست دادین!

+ نوشته شده در 86/02/28ساعت 0:41 توسط بهمن مهران |