تبليغاتX
دست دوم
توضیح کلمه نوشت های دیروزانه من 1
مدتهاست به دلیل یه سری مشغله درسی، فرصت (و شاید همت) نمی کنم طنز بنویسم. و از اونجایی که مدتهاست وبلاگم رو به روز نکردم و به همین دلیل سیل انتقادات و سوالات بیشمار در مورد عدم آپیدگی وبلاگ، به سمت اینجانب سرازیر که نشد هیچ!، هیچکی اصلا نفهمید ما یکی دو ماهه چیزی تو دست دوممون نیست!

حالا خارج از چرندیات فوق، این مشغله های درسی باعث شد غده هیپوفیزم بزنه تو تروییدم و جفتی باهم از تو غدد لنفاوی در بیان! و در نتیجه تصمیم گرفتم هر چند روز یکبار، روزانه نویسی کنم، البته روزانه نویسی از نوع دست دوم:

دیروز این کلمات برام پیش اومد:

ساسات- ریچارد براتیگان- احمد نوری- غفوریان- اصول تصفیه آب- کولر*

ساسات

دیروز کامپیوتر یه بار روشن می شد، دفعه دیگه که میخواستی روشنش کنی روشن نمیشد! قرار شد ساساتش رو بکشیم، تا دفعه بعد زودی روشن شه!

اطلاعاتی در مورد ساسات

ریچارد براتیگان

دیروز کتاب پنجم یا شیشم، شایدم چهارم از کتاب های مرحوم براتیگان رو هم تموم کردم. واقعا نابغه ای بوده برای خودش. مخصوصا وقتی قراره مخاطب رو سرکار بذاره یا بپیچونش. این کتاب هفتمی که دیروز تمومش کردم، اسمش بود یک زن بدبخت. البته  هیچ کدوم از کتاب هاش به کتاب اولی که ازش خوندم و معتادش شدم نمیرسه، یعنی در رویای بابل. البته این کتاب سومی هم که دیروز تمومش کردم بد نبود!

اطلاعاتی در مورد ریچارد براتیگان

احمد نوری

دیروز بعد از تموم کردن کتاب هشتم از مرحوم براتیگان یاد احمد نوری افتادم. نور به قبرش بباره! نه بابا، احمد نوری حالا حالاها زنده اس! منظورم براتیگان بود! باور کنین این احمد نوری روح براتیگان رو هم شاد کرد! تو روحش! اینجا دیگه دقیقا منظورم احمد نوریه! اگه حافظه ام درست یاری کنه، چهار سانت بالاتر از اینجا، دقیقا همین جا، نوشتم که «هیچ کدوم از کتاب هاش به کتاب اولی که ازش خوندم و معتادش شدم نمیرسه، یعنی در رویای بابل.» (الان که اومدیم خط بعد شد چهار و نیم سانت بالاتر!) خود نابکارش بود که به من جنس فرهنگی داد و معتادم کرد! و باعث شد بیست سی هزار تومن بسلفم و سری کامل کتاب های ترجمه شده به فارسی براتیگان رو بخرم. فوتبال سالنی هفتگی چهار راه مخابراتِ جلسه ای دو هزار تومن رو هر چند هفته یکبار میرم تا پول جنسام دربیاد! خانواده هم کم کم مشکوک شدن! تازه من خودمم کم کم دارم مشکوک میشم! به خودم نه ها، به احمد نوری! نکنه این بابا مسئول خود انتشارات چاپ آثار براتیگان در ایران باشه!

البته نگران نباشید، یا بهتر بگم نباشم! این احمد نوری یه شصت هفتاد تومنی از من میخواد. شاید بیست سی تومنش مشمول جریمه بشه! اعتراض کنه میرم کتاب های ترجمه نشده براتیگان رو هم واسه خودم میخرم!

اطلاعاتی در مورد احمد نوری

غفوریان

این چیزی که اول میخوام بگم ربطی به غفوریان نداره، چون اینجام گیر کرده باید بگم: آخه احمد نوری! تو که دوزار اطلاعات تو ویکی پدیا نداری جنس دست بچه مردم میدی که چی؟!....آخیش! راحت شدم!

یه بنده خدایی به نام غفوریان یه ماشین یک سال پیش از ما خریده ولی هنوز سندش رو انتقال نداده. همون پارسال یک ماه بعد از خریدش زنگ زد گفت «مرد حسابی، این چه جور ماشینیه؟! نصفش تو تصادف رفت که!» چند وقت بعدش زنگ زد گفت «مرد ناحسابی، این چه جور ماشینیه؟! چرا آتیش میگیره؟!» (توضیح: 405 نیست، اگه بود که همون اول می گفتم! بیخود هم اصرار نکنید نوع ماشین و مدلش رو بگم! با کامنت های افشاگرانه هم به شدت برخورد میشه! الکی نیست که، ما آبرو داریم!)

خلاصه، دیروز بعد از مدت ها زنگ زده بود و گفت «از پارسال تا الان ماشین به صورت قول نامه ای چهار دست چرخیده و الحمدا... صاحب آخرش هم از ماشین راضیه! و اگه میشه چند روز آینده بیاین سند بزنین.»

اینو که گفت ناخودآگاه گفتم: اون ماشینی که نصفش رفته بود، چیزیش هم باقی مونده که برای دفعه چهارم معامله شده باشه!

خدا قسمت کنه این جور مشتری ها رو!

اطلاعاتی در مورد غفوریان

اصول تصفیه آب

اون مشغله درسی که گفتم حتما یادتون هست. یادتون نمیاد یک وجب بالاتر رو نگاه کنین. فعلا دارم برای اون مشغله درسی کتاب اصول تصفیه آب، مرتضی حسینیان، چاپ 1347 رو می خونم. از کتابخونه گرفتم. چاپ سنگی فکر کنم باشه! البته مشکوک به پَرنویسی هم هست! (پَر نه پُر، پرِ کلاغ پر منظورمه)

دیروز سرچ کردم دیدم خدا رو شکر چاپ 1387 اش هم هست. گرون هم هست! و با این شرایط ممکنه تو رفرنس های این مشغله ی درسیم، سال چاپ ناغافل عوض بشه بخوره چاپ 1387!

اطلاعاتی در مورد اصول تصفیه آب

کولر

و اما پایان بخش«توضیح کلمه نوشت های دیروزانه من» ماجرای کولره.

توی خونه ما هر روز در مورد کولر دعواست. قبل از این لازمه بگم که توی خونه ما هر چیز جدیدی خریدیم صدا میکنه! یخچال جدید خریدیم، دوبلِ قیمتش رفت رو اعصاب! پنکه جدید خریدیم لق لق کرد!، ماشین لباس شویی جدید خریدیم، کسی نبیندش فکر می کنه تانک تو خونه روشنه! و.... البته این طور که یادم میاد همون چند سال اولی که همه وسایل جدیدالخرید ما صدا میکرد سخت بود، بعدش عادت کردیم! الان دیگه اگه صدا نکنه خوابمون نمی بره! حتی تو خریدهای جدیدمون هم تاثیر گذاشته! و فروشنده حسابی از درخواست ما تعجب می کنه و بعد لبخندی میزنه و میگه اتفاقا یکی اکازیون ویژه شما تو انبار دارم! ولی این تنها مشکل ما نیست. وسایلی که خریدیم صدا هم نکنه، یه عیب و ایراد دیگه داره! بخاری برقی خریدیم، برقش خراب بود! تلویزیون مدل جدید خریدیم، موقع خاموش کردن تصویر جمع میشد و تبدیل به یک نقطه میشد و بعد خاموش میشد! گاز خریدیم در فِرِش رو باز کردیم دیدیم طرح فِره! پیرهن خریدیم لک داشت، از اون مدل دلخواه ما هم دیگه نداشت! فروشنده گفت تو بازارم نگردین نیست، همین مدل رو هم تازه از پارسال برام مونده بود! خونه خریدیم، ... و....

دیروز این کولر ما صدا می کرد، هر کسی توی خونه ما متخصص کولر شده بود و یه نظریه در مورد صدای کولر میداد. البته من نظری نداشتم. در آخر نظر جمع بر این شد که من! برم بالا پشت بوم و ببینم کولر گازیمون! چشه! من رفتم و تشخیص بود، یعنی ته همه کولرهای آبی خیصه! یه مخزن داره که آب جمع میشه و وقتی هم آب جمع میشه، قاعدتا باید تش خیص باشه دیگه! خلاصه من رفتم و تهشخیس! ندادم چشه. بعد یه تکنیسین کولر اومد (البته آچار کلاغی با خودش آورده بود، که من هر چی به کولر نگاه کردم نفهمیدم آچار کلاغی به کجای کولر میخوره! ازش که پرسیدم چرا آچار کلاغی آوردی، گفت «اوستام رفته مسافرت!») خلاصه روغن زد و درست شد. بعد از رفتن تکنیسین همه اهالی خانه متفق القول نظرشون این بود که نظریه شون در مورد صدای کولر درست بوده و اگه فلانیِ بی عرضه ی [...] (نه براتیگان و نه احمد نوری، منظورشون من بودم!) که رفت بالای پشت بوم، مغز تو اون کله پوکش بود باید میفهمید که با یک روغن کاری درست میشه و بیخودی باعث نمیشد مزاحم اوستا بشیم!

چون این کلمه «کولر» ممکنه در «کلمه نوشت های روزانه من» زیاد تکرار بشه، بیشتر از این در موردش توضیح نمیدم.

اطلاعاتی در مورد کولر

+ نوشته شده در 88/05/02ساعت 1:36 توسط بهمن مهران |

کلمه نوشت های روزانه من 1
ساسات- ریچارد براتیگان- احمد نوری- غفوریان- اصول تصفیه آب- کولر*

*توضیح این کلمات و عباراتِ روزانه، در پست بعدی میاد.

+ نوشته شده در 88/05/01ساعت 23:20 توسط بهمن مهران |

هدیه غرغرو به من
این هم هدیه [یارقدیمی و خوب ترین دوستم!] به من:

....کلیک کنید....

+ نوشته شده در 87/12/22ساعت 13:40 توسط بهمن مهران |

تو رضای الهی...

شهادت ولی نعمتمان علی بن موسی الرضا (ع) را تسلیت می گویم....

+ نوشته شده در 87/12/07ساعت 21:31 توسط بهمن مهران

خود تبریک گویی/ تکرار پست
هميشه از روزهاي اول بدم مي اومد. روز اول هفته، روز اول ماه، روز اول عيدنوروز، روز اول ترم، روز اول شروع يك كار جديد و روزهاي اول بيشمار ديگه. چون شديدا معتقدم كه اون روز ميتونه در طي كردن ادامه مسير بسيار تاثيرگذار باشه. يه جورايي همون خشت اول چون نهاد فلان نمي دونم چي چي حافظا! با خدا هم راستش رودربايستي كه ندارم! هر معامله اي كردم همون روز اول كردم. به همين خاطر از تمام روزهاي اول بدم مياد! آخه احساس مي كنم اگه توي اين روز معامله خوبي نكنم تا آخرش بازنده ام! از همه روزهاي اول بدتر روز اول سال جديد زندگيه! درست مثل امروز... هفتم بهمن، تولدم مبارك!

برام دعا كنين.

+ نوشته شده در 87/11/07ساعت 19:26 توسط بهمن مهران |

دفاعیه از عطاران و نه سریالش!
سلام. شرمنده ام. یه مدت درگیر مسائل کاری بودم.امیدوارم تا چند روز دیگه این «یه مدت» تموم شه!

اینم یه دفاعیه کوچیک از عطاران و نه سریالش! :
به نظرم عطاران تلاش کرده بود متفاوت باشه و روی این تفاوت هم مقاومت کرد. اگه یادتون باشه کار نقطه چین اولش مهران مدیری نقش یه کارآگاه رو بازی می کرد و بعد از 15- 10 قسمت داستان به کل عوض شد و بامشاد اومد و همه خوششون اومد! ولی بعدا خود مدیری گفت :« دوست داشتم همون سبک کارآگاهی رو ادامه میدادم» ولی مقاوت نکرد! مطمئنم اگه کار اولی بود که از عطاران می دیدیم همه به به و چه چه می کردن ولی چون مخاطب از عطاران انتظار به هر نحو خندوندن داره این کار اونی نشد که مخاطب می پسندید. این کار گرچه دل عطاران رو (به گفته خودش) بدست آورد ولی به نظر من یکی به دلیل متفاوت بودن و عدم وجود جریان خانوادگی مرسوم
در کارهای عطاران(یک خانواده مشخص نه مثل بزنگاه از هر خانواده چند نفر) در این کار و همچنین شتابزده ساخته شدن و یه مقدار ضعف فیلمنامه (روی دو تای آخر تاکید دارم ولی اگه عطاران وقت داشت هر دوش رو اصلاح می کرد)، به قول معروف نگرفت.
و همچنان معتقدم نگاه عطاران به طنز نگاه دقیق و جامعیه.
+ نوشته شده در 87/07/15ساعت 20:12 توسط بهمن مهران |

روزنوشت
یکی می گفت توی روزهای اخیر به خاطر شرایط سخت مانسانگ، سر نماز برای ایم سانگ اووک رئیسش یعنی همون تاجر بوسان دعا میکنه!
عجب ملت جوگیری داریم به خدا!

راستی به زودی یه سری دیگه از فتوکاتورهایی رو که سایت جهان کار نکرده روی دست دوم میذارم.
+ نوشته شده در 87/05/21ساعت 15:22 توسط بهمن مهران

روزنوشت 4
روزنوشت یک دست دوم:
امروز آرزو کردم کاش من یک گاو بودم! آخه امروز یکی دو بار با اتوبوس این ور اونور رفتم و وقتی با وانتی که گاو گوسفندها رو جابه جا میکرد و از کنارمون رد شد مقایسه کردم با خودم گفتم گاو و گوسفندها عقب وانت راحت تر از آدم ها توی اتوبوس های شلوغ شرکت واحدند!

+ نوشته شده در 87/04/22ساعت 15:14 توسط بهمن مهران

روزنوشت3
روزنوشت یک دست دوم:
اصلا نمی تونم با از دست دادن دندون نازنینم کنار بیام. من از مغزم بدی دیدم ولی از این دندونم بدی ندیدم! از بس خوب بود این اواخر این زیونم عاشق این دندون شده بود و زیاد باهاش بازی می کرد!
من با این دندون چه کارها که نکرده بودم! از فرط ناراحتی امروز برای دندونم "سوم" گرفتم! بچه هایی که این روزها رفتار من رو می بینند میگن قطع به یقین دندون عقلت بوده که کشیدی!
+ نوشته شده در 87/04/18ساعت 14:11 توسط بهمن مهران |

روزنوشت2
روز نوشت یک دست دوم:
دستشویی خونه ما به آشپزخونه طبقه پایینی راه داره. هر وقت من میرم اون تو بوی بد غذاشون من رو اذیت میکنه! عجب آدم های بی فرهنگی پیدا میشن!
+ نوشته شده در 87/04/17ساعت 14:37 توسط بهمن مهران

روزنوشت
روزنوشت یک دست دوم:
امروز دندونم رو کشیدم. من با این دندون خاطرات زیادی دارم. امشب حسابی جاش خالیه! زبونم رو که به جاش میزنم مشخصه که نیست!

در ضمن برگزاری شب شعر - در حلقه رندان - پنجشنبه 20 تیرماه در مشهد ....توضیحات بیشتر....

بازم در ضمن سری جدید فتوکاتورها ...کلیک کنید....
+ نوشته شده در 87/04/16ساعت 19:34 توسط بهمن مهران

پست يك سالگي

 

و امروز بود که «دست دوم» به دنیا آمد!


 سلام. یک سال گذشت. مثل یک چشم برهم زدن... به هیچ وجه نبود! دقیقاً یک سال طول کشید! 13 اسفند 86 ساعت بیست و یک و سیزده دقیقه بهمن مهران به کمک میرحسین دست دوم رو به دنیا آورد! یعنی یه جورایی فارغ شد! فارغ از درد خودکم وبلاگ بینی! گفتم میر حسین. آره، میر حسین! میر حسین بر خلاف تصور ایجاد شده در شما پس از خواندن جمله قبل، یک ماما نبود! میرحسین تا قبل از 13 اسفند 86 برای خودش کسی بود. آخه فقط یک خودش میرحسین بود و یک میرحسین موسوی! (فارق از حر گونع جمبه صیاصی!) اما از 13 اسفند پارسال به بعد این میرحسین بود که باید پشت دامن بهمن مهران رو می گرفت! و میرحسین ناچاراً کم کم حذف شد ...دوست ندارم بیشتر از این در این مورد توضیح بدم! راستش دنبال یه فرصت بودم که باهاتون حرف بزنم، دردل کنم.(یا دل دردم رو باهاتون درمیون بگذارم!)

 شاید دوست داشته باشین یه سری از ناگفته های من رو بدونین:

 - از سال 79-78 شروع به طنزنویسی کردم تا اینکه از سال 82 به صورت حرفه ای وارد کار رسانه بازی شدم.

- سال 83 تا اواسط سال 86 بالغ بر 600 مطلب طنز چاپ شده در نشریات مختلف داشتم که خیلی هاش رو اگه خودم مسوول صفحه یا نشریه بودم چاپ نمی کردم!

- مجموع ارقام عدد سال تولدم رو اگه بعلاوه پنج ضربدر دو بکنین اصلا مهم نیست، چون قرار نیست بدونین چند سالمه!

- از پاییز 86 به بعد تصمیم داشتم وبلاگ دار بشم و لی نه با نام دست دوم! دست دوم نام پیشنهادی اولم برای وبلاگ داداشم بود که در آن واحد بهش گفتم! ولی چند ماه بعد دست دومم گریبان خودم رو گرفت!

- بازی قارچ خور میکرو رو تا آخرش رفتم و غولش رو هم کشتم! شب راحت بخوابین!

- یه چیزی رو پس از مدتها فهمیدم و اون اینه که پرسپولیس سرور استقلاله!

- بچه ها میگن یه چیزی ام تو مایه های رامبدجوان و عادل فردوسی پور!( البته بچه ها میگن یه ذره هم تو مایه های علی معلم دامغانی ام!)

- فتوکاتورهای بدحجابی(سری اول) نقطه عطف دست دوم بود.

- احساس می کنم آی طنز با من مشکل داره! نمیدونم چرا! (به انتهاي مطلب مراجعه شود!*)

- ستون آزاد به زودی سلطان طنز کشور خواهد شد! میدونم چرا!

- خیلی دوست داشتم یک سری از ستون ثابت هام در نشریات مختلف رو کتاب کنم که نشده!

- از مخالفان سرسخت «علم بهتر از ثروت است» هستم!

- بچه که بودم تحت تاثیر داستان های ژول ورن «رمان» سفر به کهکشان ناشناخته رو شروع به نوشتن کردم! هفت فصل از این «رمان» رو در سه صفحه برگ دفتر مشقم! که نوشتم به دلیل برخی تاملات روحی(داداشم تو بازی جر زد!) از نوشتن ادامه اش منصرف شدم و رفتم جلوی یک انتشاراتی بزرگ و هر سه صفحه رو آتیش زدم!

- ساندویچ فروشی زیتون تاثیر زیادی در ادامه روند کار مطبوعاتی ام داشت!

- اگه دنیا وا می ایستاد احتمال داشت که پیاده بشم!

- دوست دارم یه روزی دست دوم همه برای سربلندی ایران عزیزمون فعال بشه.

 

حرف پاياني ارژنگ در یک سالگی وبلاگش تا حدودی حرف دل من هم هست:

« قصد تعطيل كردن وبلاگ رو ندارم، اما ...

اما نوشتن طنز به صورت حرفه اي و روزانه نيازمند مطالعه زياد، آنلاين بودن، پيگيري اخبار روز و مهمتر از آن اختصاص دادن ساعتهاي مفيد طول شبانه روز به مقوله طنز است و .... برخلاف ميل باطني ام اين روزها ديگر اولويت اول من نوشتن طنز نيست ... به اميد روزي كه طنز را كمي جدي بگيريم ... »

نکته ماقبل آخر؛ دوست داشتم پست یک سالگی دست دوم خیلی ویژه تر از این حرفها باشه ولی از اونجا که من کلاً آدمی ام که در اکثر روزهای سال همین جوری الکی ناراحتم، و الآنم چند روزیه ظاهراً بی دلیل ناراحتم، نشد! فقط بدونین که یکی از مهم ترین دلخوشی های من «دست دوم» و کامنت های شما دوستان عزیزه. از تمام دوستانی که در یک سال گذشته منو لینک کردن و دوستانی که با کامنت های پر لطف و محبتشون منو شرمنده کردن تا زنده ام متشکرم!

و اما آخر؛ دوست دارم دست دومم رو تقدیم کنم به نزدیکترین دوستم، کسی که در غم و شادی همیشه همراهمه. و یکی از انگیزه های من برای زندگیه. دست دومم رو تقدیم می کنم به م.ن. راد - غرغروی دوست داشتنی...

بهمن مهران- 13 اسفند 86

* پ. ن: آخرين خبر اينكه آي طنز لينك پست ويژه يك سالگي دست دوم رو از ليست لينك ها حذف كرد!

معرفي دست دوم در سايت گل آقا

+ نوشته شده در 86/12/13ساعت 22:31 توسط بهمن مهران |

خود تبریک گویی در پست 100 !
هميشه از روزهاي اول بدم مي اومد. روز اول هفته،روز اول ماه، روز اول عيدنوروز، روز اول ترم، روز اول شروع يك كار جديد و روزهاي اول بيشمار ديگه. چون شديدا معتقدم كه اون روز ميتونه در طي كردن ادامه مسير بسيار تاثيرگذار باشه. يه جورايي همون خشت اول چون نهاد فلان نمي دونم چي چي حافظا! با خدا هم راستش رودربايستي كه ندارم! هر معامله اي كردم همون روز اول كردم. به همين خاطر از تمام روزهاي اول بدم مياد! آخه احساس مي كنم اگه توي اين روز معامله خوبي نكنم تا آخرش بازنده ام! از همه روزهاي اول بدتر روز اول سال جديد زندگيه! درست مثل امروز... هفتم بهمن، تولدم مبارك!

برام دعا كنين.

+ نوشته شده در 86/11/07ساعت 0:49 توسط بهمن مهران |

روزنوشت
سلام. به زودی پایان دی ماه می شود و بهانه ای دیگر باقی نمی ماند! برمیگردم!
+ نوشته شده در 86/10/26ساعت 22:52 توسط بهمن مهران |

به زودی پست جدیدی میزنم. سری سوم وچهارم فوتوکاتورها هم آماده است و چند مطلب جدید هم به همچنین. به محض اینکه فرصت کنم آپ می کنم.

+ نوشته شده در 86/07/02ساعت 9:25 توسط بهمن مهران |

پست بعدی دست دوم:

پدیده ازدباج را چگونه ارزیابی می کنید؟!( انشایی جدید از کودک هشت ساله)

به زودی...

+ نوشته شده در 86/06/09ساعت 19:32 توسط بهمن مهران |

پست بعدی دست دوم:

الو...آقاي رئيس جمهور؟!

به زودي از همين شبكه...ببخشيد وبلاگ!

 

در ضمن يه خبر مهم:به زودی بهمن مهران - غرغرو و محمدرضا حسینی ۳ دست می شوند!

پ.ن: بالاخره ۳ دست اکران عمومی شد!

+ نوشته شده در 86/06/01ساعت 1:6 توسط بهمن مهران |

خبر مهم:
به زودی بهمن مهران - غرغرو و محمدرضا حسینی ۳ دست می شوند!

پ.ن:بالاخره ۳ دست اکران عمومی شد!

+ نوشته شده در 86/05/29ساعت 1:31 توسط بهمن مهران |

پست بعدی دست دوم:

بیوگرافی لعنتی من...

به زودی...

+ نوشته شده در 86/05/24ساعت 22:18 توسط بهمن مهران |

پست بعدی وبلاگ طنز دست دوم:

چگونه از ایدز پیشگیری کنیم! (از انشاهای کودک هشت ساله)

به زودی...

+ نوشته شده در 86/05/13ساعت 15:12 توسط بهمن مهران |

پست بعدي وبلاگ طنز دست دوم:

فتوكاتورهاي مبارزه با بدحجابي ۲

به زودي...

+ نوشته شده در 86/05/03ساعت 16:7 توسط بهمن مهران |

پست بعدي وبلاگ طنز دست دوم:

من  يك مراقب كنكور، بيست و چند سال دارم!

(ناگفته هاي جلسه كنكور از زبان يك مراقب كنكور)

به زودي...

+ نوشته شده در 86/04/21ساعت 14:51 توسط بهمن مهران |

پست بعدي وبلاگ طنز دست دوم:

مصاحبه اي با سرمربيان جديد تيم هاي استقبال و پرسبوليز...نادر مجازي و افشين استوايي

+ نوشته شده در 86/04/18ساعت 18:9 توسط بهمن مهران |

تسلیت
شهادت حضرت زهرا(س) و ارتحال ملکوتی آیت الله العظمی فاضل لنکرانی را به تمامی شیعیان جهان تسلیت عرض می کنم.

           

+ نوشته شده در 86/03/27ساعت 0:7 توسط بهمن مهران |

من غیر از فیبر نوری از دنباله نویسی هم متنفرم!
باور کنین من خودم هم از دنباله نویسی خیلی خوشم نمی یاد ولی توی یه مدتی که مشغله زیادی داشتم و نمی تونستم مطلب جدید بنویسم تصمیم گرفتم تعدادی از مطالب دنباله داری رو که توی نشریات و روزنامه ها در چند سال اخیر نوشتم در پست های مختلف توی وبلاگم بذارم ولی وقتی دیدم   دو نفر از چهار نفری که در پست قبلی از دنباله نویسی های من اظهار برائت کرده اند تصمیم گرفتم فعلاْ دنباله نویسی هام رو توی وبلاگ نذارم.
+ نوشته شده در 86/03/17ساعت 0:8 توسط بهمن مهران |

عذر خواهی یا... من از فیبر نوری متنفرم!
سلام. باور کنین من با خودم عهد کرده بودم که تا می تونم هر شب آپ کنم ولی این دست استکبار جهانی که چشم موفقیت پست قبلی من رو نداشت از پاچه شرکت مخابرات منطقه ی ما درآمد و چند روزیست که مخابرات منطقه ما داره سیستم خط های تلفن ما رو روی فیبر نوری قرار میده و این یعنی ته کلاس...! اما... تا اینجای قضیه همه چی خوب پیشرفته و ما داریم جزو آدم حسابی ها میشیم! تا اینکه ما فهمیدیم "ای دی اس ال" بر روی فیبر نوری(سیستم مرسوم دنیا!) توی ایران جواب نمی ده و ما باید دوباره به همان سرعت دیزلی اینترنت معمولی بسنده کنیم. به جان شما نباشه به جان عزیزم ما به همان هم راضی بودیم ولی دیدیم این سیستم هم روی کامپیوتر ما سر ناسازگاری گذاشته. خلاصه سرتون رو دردنیارم قضیه آپ نکردن ما طی این چند روز همین بود و هم اکنون هم از یک کافی نت نسبتاً محترم با آدمهای کاملاً نیمه محترم دارم این چیزا رو برای شما می نویسم. انشاا...به محض آماده شدن نوار برنامه شما رو به دیدن ادامه برنامه دعوت می کنم!

+ نوشته شده در 86/02/11ساعت 9:9 توسط بهمن مهران |

سال نو مبارک...

+ نوشته شده در 86/01/01ساعت 0:18 توسط بهمن مهران |

تسلیت
شهادت هشتمین اختر تابناک آسمان ولایت وامامت امام رضا(ع) را به همه دوستداران آن حضرت تسلیت می گویم.

 

+ نوشته شده در 85/12/28ساعت 18:53 توسط بهمن مهران |

بازگشت موفقیت آمیز

سلام من برگشتم.مذاکرات هسته ای ام در اهواز موفقیت آمیز بود.قرار شد ایران هم سلاح هسته ای داشته باشه و هم دوتا پس کله ای یکی به آمریکا و یکی به اتحادیه اروپا بزنه تازه تیم البرادعی اینا هم برای یک بازی دوستانه به ایران دعوت شدن! خدا رو شکر با اتوبوس بنز دانشگاه هم توی مسیر تصادف نکردیم! 

+ نوشته شده در 85/12/26ساعت 9:14 توسط بهمن مهران |

یک خداحافظی ده روزه

سلام دوستان من امروز دارم میرم اهواز. اونجا یک مذاکراتی در رابطه با برنامه هسته ای داریم! دعا کنین به سلامتی برگردیم تا بتونم دوباره در خدمتتون باشم. پس فعلاً مرسی.میل ندارم!

+ نوشته شده در 85/12/16ساعت 9:23 توسط بهمن مهران |

وقتي آدم احساس مي كنه...
بسم ا.. الحق

خب بعضي وقت ها آدم احساس ميكنه ميتونه طنز... آقا من غلط خوردم! به خدا تقصير اين دوستهاي ناباب و زغال...! راستش داشتم جمله آغازين يكي از دوستهام براي وبلاگ طنزش رو تقليد مي كردم كه اين وجدان بيدار و هميشه در صحنه سراغم اومد! اين مير حسين هم كنارم نشسته از اين وجدانه بدتر.هي مثل اين بچه مثبت ها ميگه اين كار رو بكن اون كار رو نكن.كلافه كرده ما رو به خدا! خلاصه كنم...اين پست اول از دست دومه و مي خواستم در اولين پست بهتون بگم كه ... پست بعدي رو بخونين!

+ نوشته شده در 85/12/13ساعت 21:13 توسط بهمن مهران |