تبليغاتX
دست دوم
سفر- همایش نامه یک مهمان همایش ندیده ی همایش!

سفر- همایش نامه یک مهمان همایش ندیده ی همایش!*

هشتمین همایش مدیران مسئول نشریات دانشگاهی

نوزدهم تا بیست و یکم فروردین ماه هشتاد و هشت – مجتمع تحقیقاتی عصر انقلاب

 توی خونه نشسته بودم که یه نفر از خانه نشریات دانشجویی زنگ زد گفت شما رو به عنوان مهمان بسیار ویژه هشتمین همایش مدیران مسئول نشریات دانشگاهی که قراره نوزدهم تا بیست و یکم فروردین برگزار بشه، به برنامه دعوت کردن و گفتن که حضور شما متمنی خاطر بازماندگانِ مایه خوشحالی است!.... و منم با اینکه برنامه کاریم پر بود ولی بعد از کلی اصراری که کردند قبول کردم. البته قول صددرصد ندادم که اگه نتونستم برم ناراحت نشن.

...... البته این یک روی قضیه بود. اون روی قضیه که به واقعیت نزدیک تره، اینه:

توی خونه وایستاده بودم که یادم اومد قراره هشتمین همایش مدیران مسئول برگزار شه. پس زنگ زدم خانه نشریات و گفتم میشه منم بیام توی همایش؟ گفتن نچ!... گفتم بخدا من همایش ندیده ام! راه دوری نمیره اگه بذارین بیام! ثواب داره بخدا! گفتن ... خلاصه از ما اصرار و از اونا انکار! بعد از کلی رایزنی گفتن حالا بیا ببینیم چی میشه. اگه نیومدی متمنی خاطر بازماندگان مایه خوشحالی نمیشه!... ولی من که برنامه بیکاریم! پر بود، با اینکه اصراری هم در کار نبود، گفتم میام! قول صددرصد هم دادم که میام تا اگه یک درصد هم زلزله شد یا ناغافل در صور دمیدن!، نتونستم برم، از الان خوشحال نباشن!

.... از این به بعد سعی می کنم به واقعیت بیشترتر نزدیک شه! :

از دو سه روز قبل همایش چیزی نخوردم تا بتونم از محتوای همایش به بهترین نحو استفاده کنم! حتی همکوپه ای هام در قطار هم از اینکه نافم به نخاعم چسبیده بود تعجب کرده بودند! و من به خاطر اینکه تابلو نشه گفتم مادرزادیه!

خلاصه رسیدم تهران. همایش قرار بود شهریار برگزار شه. با راهنمایی یکی از همشهری های! تهرانیم از راه آهن رفتم چهارراه ولیعصر و از اونجا یه بلیط دادم و با «بی ام و» رفتم میدون آزادی! چی؟ با یک بلیط مگه میشه سوار «بی ام و» شد؟! بله که میشه! برا ما که شد! یه «بی ام و» بزرگ و قرمز بود، میگفتن مسیر ویژه داره! چی؟ اون «بی ام و» نیست، «بی آر تیه»! ولی بی انصاف ها کرایه «بی ام و» رو از من گرفتن! حالا بگذریم. رسیدم آزادی و از اونجا با اتوبوس های شهریار رفتم کجا؟ خب با اتوبوس های شهریار تبریز یا اهواز که نمیرن! میرن شهریار دیگه!

اولش فکر می کردم شهریار هم مثل طرقبه ی مشهده که پات رو از خونه بذاری بیرون، میره تو طرقبه! ولی نه، طولانی تر بود. من روی صندلی های عقب اتوبوس نشسته بودم که نزدیک شهریار تصمیم گرفتم برم پیش راننده ازش آدرس مجتمع عصر انقلاب رو که قرار بود همایش اونجا برگزار شه، بپرسم. ولی چشمتون روز بد نبینه، همین که از روی صندلی های عقب اتوبوس که ارتفاع بیشتری نسبت به سایر صندلی ها داره بلند شدم، اتوبوس رفت رو سرعت گیر! ملاج ما هم رفت تو سقف اتوبوس! سقف اتوبوس که غُر شد، ولی فدای سرش، بیمه است! من چی؟! با سر برآمده رفتم سراغ راننده که آدرس مجتمع عصر انقلاب رو ازش بپرسم که گفت من همچین چیزی تا به حال ندیدم ولی مطمئنم باش توی این راسته ای که تا شهریاره، نیست، مسیر هر روزمه! توی خود شهریار باید باشه!... ما هم از همه جا بی خبر با سر برآمده تا شهریار رفتیم.

توی شهریار همه من رو با اون پیرمرده رئیس مدرسه ی کیو سان اشتباه می گرفتن! ازشون آدرس مجتمع رو پرسیدم. اکثرا بلد نبودن! از یه راننده تاکسی پرسیدم که یه مسیر اشتباه و پرپیچ و خم از داخل شهریار رو به عنوان مجتمع عصر انقلاب معرفی کرد! شانس آوردم سر کرایه تاکسی باهاش به توافق نرسیدم وگرنه معلوم نبود کلیه ملیه برام میموند یا نه؟! یه تاکسی دیگه گفت فلان قدر می گیرم می برمت. بهم گفت آی کیو مجتمع عصر انقلاب نرسیده به شهریاره، اول همین مسیری که با اتوبوس اومدی، میتونستی پیاده شی!... منم با سر برآمده ناچاراً کرایه رو قبول کردم و سوار تاکسی شدم.

توی تاکسی داشتم زیرلب یه چیزایی می گفتم که راننده گفت خدا به شما توفیق بده که دائم ذکر میگی. التماس دعا!... دیگه بهش نگفتم حاج آقا ذکر نمی گم دارم، جد و آباد راننده اتوبوس رو آباد می کنم!، گفتم محتاجیم به دعا! اینو که گفتم یکدفعه ساعتم رو نگاه کردم که دو بعد از ظهر رو نشون میداد. نهار قرار بود فقط تا ساعت دو سرو بشه. به راننده گفتم آقا گازشو بگیر وقت نماز داره دیر میشه! اونم گازش رو گرفت!

با سر برآمده رسیدم به مجتمع. مجتمع در یه جای پرتی قرار داشت که اگه قرار نبود همایش ممایش توش برگزار شه، به نظرم بدرد فعالیت های هسته ای میخورد! با سرعت وارد شدم. رفتم پذیرش. وقتی فهمیدن من کی ام، روحیه شون به کل عوض شد! منتظر بودم کارهای پذیرشم تموم شه تا زودتر هدیه همایش یعنی از اون کیف قشنگ ها که اون گوشه بود به من بدن. نوبت کیف دادن که شد گفتن چون شما مدیرمسئول نیستی و مهمان همایشی هدیه بهتون تعلق نمی گیره. بعدش خوب که فکر کردم دیدم کیف هاش مالی هم نبود!

سریع رفتم غذاخوری برای نهار. فکر کنم نفر آخر بودم! آخ جون نهار جوجه کباب بود! جوجه کباب که میگفتن این بود! من قبلا فکر می کردم کله ی جوجه هم به سیخ جوجه کباب وصله، آدم دلش نمیاد بخوره! .... خلاصه نهار و متعلقاتش رو در جیک ثانیه خوردم و زود رفتم به سالن افتتاحیه.

افتتاحیه قرار بود ساعت دو و نیم شروع بشه. آقای حسینی سده مدیرخانه نشریات با جنب وجوش داشت مقدمات کار رو فراهم می کرد. قرار بود دکتر حدادعادل رئیس کمیسیون فرهنگی مجلس، دکتر حسینی قائم مقام وزیر، دکتر خرمشاد معاونت فرهنگی وزارتخونه و دکتر اسلامی مدیر دفتر امورفرهنگی در افتتاحیه حضور داشته باشن. با اینکه ساعت دو و نیم شده بود ولی هنوز از افتتاحیه خبری نبود. من نگران زمانبندی همایش بودم. نکنه ستاد اجرایی که اینقدر زحمت کشیده، خللی توی برنامه هاش ایجاد بشه و با دیر شروع شدن افتتاحیه مجبور شن برخی از برنامه ها رو حذف کنن. مثلا طبق برنامه ای که به ما داده بودن قرار بود ساعت چهار بعد از ظهر تا چهار و نیم پذیرایی داشته باشن! شانس که نداریم، همین رو ورمیدارن حذف میکنن!

خلاصه اینقدر نشستیم تا اینکه حدود سه، سه و نیم افتتاحیه شروع شد. با حضور همون مهمون هایی که گفتم. آقای حداد رو تا حالا اینقدر از نزدیک ندیده بودم. دوست داشتم بهش دست بزنم، بعد برم پیش بچه محل ها پز بدم! ولی حیف که نشد. فقط تونستم یه عکس یادگاری غیر مستقیم باهاش بگیرم! به این صورت که عکاس می خواست از ردیف های اول سالن یعنی آقای حداد و بقیه ی آدم حسابی ها عکس بگیره و من ناحسابی با تمام وجود سعی کردم توی کادرش باشم! هر چی عکاسه کادر رو می آورد پایین تر، منم کله ی برآمده ام رو می آوردم پایین تر! و بالاخره من پیروز شدم!

افتتاحیه با شعرخوانی مجری( یک دو سه تا دیوانی رو حداقل خوند!) ، سخنرانی آقایان دکاتر! حداد عادل، خرمشاد، حسینی و اسلامی و آقای حسینی سده و آقای پذیرایی به پایان رسید. حرف های آقای پذیرایی از همه بیشتر به دل مدیران مسئول نشریات دانشجویی نشست!

پشت بند افتتاحیه جلسه پرسش و پاسخ با حضور دکتر اسلامی و دکتر حسینی و آقای حسینی سده برگزار شد. کلی سوال مکتوب پرسیده شد. همون کلی سوال مکتوب بدون سانسور توسط دکتر اسلامی خونده شد و با توجه به کمبود وقت بعضا پاسخ داده شد. آخر جلسه که همه خسته و کوفته شده بودند، تعدادی از «بیش فعالین» دانشجویی خواستار پرسیدن سوال شفاهی شدن و با برهم زدن جو جلسه سوالشون رو هم پرسیدن و خوشحال مراسم رو ترک کردند!

قرار بود شب قبل از شام برنامه استخر و از این جور برنامه های آبکی برقرار باشه ولی من از اونجایی که حدس زدم می ریم تو استخر یکی ورمیداره شوخی شهرستانی میکنه، کله ما رو زیر آب میکنه، سقط میشیم، شام رو از دست میدیم! ، بی خیال شدم و رفتم اتاق برای استراحت تا وقت شام برسه. البته بعدا فهمیدم به علت کمبود وقت به جای استخر، ملت رو بردن سینما. اگه فیلم ترسناک برده باشنشون ممکنه همزمان استخر هم ایجاد شده باشه!

نفر اول بودم که با سربرآمده وارد غذاخوری شدم. شام رو زدیم و برگشتم اتاق و زودی لالا کردم تا صبح خواب نمونم و صبحانه از دست بره!

صبح با سربرآمده و با دیدن خوابی که تعبیرش صبحانه بود!، از خواب بلند شدم. رفتم غذاخوری و از انواع و اقسام چیزهای همگون و ناهمگونی که برای صبحانه وجود داشت میل کردم!

بعد صبحانه نوبت سمینارهای آموزشی «اصول روزنامه نگاری دانشجویی» و «اصول مصاحبه در نشریات دانشجویی» بود. بین دو تا سمینار هم قرار بود پذیرایی باشه. سمینار و پذیرایی و سمینار به ترتیب انجام شد و بعد نوبت رسید به سمینهار! و باز مستفیض شدیم! همزمان ثبت نام کاندیداهای عضویت در شورای مرکزی ناظر بر نشریات هم انجام میشد و مثل اینکه سی و نه نفر هم ثبت نام کردن. بعد از اون هم گوشه کنار کاندیداها داشتن رای جمع می کردن.

بعد از ظهر سمینار «سایبرژونالیسم» برگزار شد و بعدش هم سخنرانی های کاندیداها شروع شد و هر کسی اومد از سابقه دار بودن خودش! گفت و برنامه هاش رو تشریح کرد.

شب من به جز همه! منتظر اعلام آماده بودن شام بودیم که گفتن آقای نمی دونم چی چی بهرام چی چی بیضایی از کارگردان های چی چی سینمای چی چی ایران! حضور دارن و قراره فیلم «وقتی همه خوابیم» ایشون رو پخش کنن و بعدش هم نقد و بررسیش کنیم. وقتی همه خواب و گشنه بودیم فیلم پخش شد! آخرهای فیلم بود که یکی منو از بیرون سالن صدا زد و من رفتم بیرون. اون به من گفت نگاه کن با توجه به کله ی برآمده ات به نظر میاد بتونی برای حفظ آبروی دانشجوها یکی دو تا سوال فنی از استاد بیضایی بپرسی.... بعدشم یکی دو تا سوال فنی به منِ غیرفنی داد که بپرسم و تاکید هم کرد توی جلسه نقد و بررسی انتقاد نکنی ها! منم گفتم چشم! اینقدر تاکید کرد که بهش گفتم درسته که من مخم غُر شده ولی مغزِ توش هنوز سالمه! گرفتم چی میگی!...

بعد که اومدم تو سالن نشستم، دیدم همون یارو همراه استاد چی چی بیضایی وارد سالن شد و همه کف و هورا کشیدن. من یه جای پرت سالن نشسته بودم. یارو مجریه با شروع نقد و بررسی پرسید کی سوال داره و با اینکه کلی آدم جلوی من دستشون بالا بود، زرتی ورداشت گفت: اوشون! میکروفن رو بدین به اوشون! ...آره منظورش من بودم. همه تعجب کرده بودن که پرت ترین جای سالن رو انتخاب کرده! منم با ترس و لرز میکروفن رو گرفتم و با تته پته به استاد خوش آمد گفتم.... راستی چی قرار بود بپرسم؟! یادم رفته بود! میخواستم همون جا از مجریه بپرسم گفتین از استاد چی بپرسم که یکدفعه یه سوال انتقادی غیرفنی به ذهنم رسید و پرسیدم! استاد هم به فنی ترین شکل ممکن جواب داد و همه دانشجوها سر تایید تکون دادن که انگار فهمیدن!

جلسه با اهدای لوح تقدیری به استاد بهرام بیضایی به اتمام رسید و رفتیم برای شام.

شام رو که خوردم، میخواستم برم استراحت کنم ولی گفتن میخوان بچه های یک ائتلاف رای گیری کنن و نامزدهاشون رو برای انتخابات فردا معرفی کنن. منم گفتم یکم فعالیت برای هضم شدن غذا خوبه. اینجوری جا برای صبحانه و دو سه نوبت پذیرایی و نهار فردا که روز آخره باز میشه! وایستادم و با برگزاری انتخابات ائتلاف همراه شدم. نیمه شب بود که نامزدهای این ائتلاف انتخاب شدن و قرار شد حامیان این ائتلاف به نفع دو تا نامزد انصراف بدن و همین کار رو هم کردند.

صبح روز بعد صبحانه آخر رو باز هم با سری برآمده و با چشمانی اشکبار خوردم! و منتظر شروع انتخابات شدم. چون مدیرمسئول نبودم حق رای نداشتم و فقط میتونستم دست به سینه نگاه کنم. انتخابات جالبی بود. از سی و نه نفر اولیه فقط بیست نفر مونده بودن و بقیه انصراف داده بودن. همه داشتن مشارکت می کردن. حتی بین انتخابات پذیرایی هم داشت انجام میشد که فقط من رفتم ژتونم رو دادم و پذیرایی آخر رو با چشمانی اشکبار گرفتم! برای بقیه انگار مهم نبود نعمت خدا داره حیف میشه! طفلی ها ستاد اجرایی هم فکر می کردن من با توجه بر سر بر آمده ام از لحاظ مخی کم دارم که همیشه متفاوت از بقیه عمل می کنم!

خلاصه انتخابات با نظارت خود مدیران مسئول برگزار شد و دو تا نامزد همون ائتلاف دیشبی یعنی آقای آذین و آقای زیرک رای آوردن. اعضای علی البدل هم آقای تیموری و آقای سلمانی شدن. جالبه که هیچ اعتراض مشهودی هم به روند کار وجود نداشت.

بعد از انتخابات همه راضی رفتن برای نهار و من هم با چشمانی اشکبار نهار آخرم رو خوردم!

بعد از ظهر نوبت برگزاری اختتامیه بود. قرار بود توی اختتامیه حاج آقای رنجبران معاونت فرهنگی نهاد مقام معظم رهبری و عضو شورای مرکزی ناظر و آقای دکتر اسلامی حضور داشته باشن.

استقبال خیلی خوبی از اختتامیه نشد. آخه طبق برنامه بعدش خبری از پذیرایی نبود! سخنرانان به نوبت صحبت کردند و نماینده سابق مدیران مسئول در شورای مرکزی ناظر هم گزارش کار داد. بعدش هم از حضور همه تشکر شد و همه باهم عکس یادگاری گرفتن. البته عکاس ها هر چی لنز رو عقب جلو کردن، نتونستن همه رو توی عکس بندازن!

زرشک! همه فکر کردن مراسم تموم شده و رفتن. ولی من با کورسوی امیدی از پذیرایی، سوت زنان دور و بر سالن پلکیدم و یکدفعه اعلام شد فلان جا داره پذیرایی انجام میشه و به منم اصرار کردن برم پذیرایی رو بگیرم! فقط تاکید کردن از شام خبری نیست و بهتره زودتر مرخص شم. داشتم مقاومت می کردم که یکدفعه یکی لنگه کفشش رو به سمت کله من پرت کرد! و این طور شد که من هم با خاطره ای خوب و سرشار از ویتامین و انرژی و با سری برآمده محل همایش رو ترک کردم!

* میدونم که هیچ کس این مطلب رو نمیخونه!

اینم لینک دانلود شماره 40 ستون آزاد:
http://rahekahi.persiangig.com/sa/PDF-40.rar
+ نوشته شده در 88/02/10ساعت 19:51 توسط بهمن مهران |