حالا خارج از چرندیات فوق، این مشغله های درسی باعث شد غده هیپوفیزم بزنه تو تروییدم و جفتی باهم از تو غدد لنفاوی در بیان! و در نتیجه تصمیم گرفتم هر چند روز یکبار، روزانه نویسی کنم، البته روزانه نویسی از نوع دست دوم:

دیروز این کلمات برام پیش اومد:
ساسات- ریچارد براتیگان- احمد نوری- غفوریان- اصول تصفیه آب- کولر*
ساسات
دیروز کامپیوتر یه بار روشن می شد، دفعه دیگه که میخواستی روشنش کنی روشن نمیشد! قرار شد ساساتش رو بکشیم، تا دفعه بعد زودی روشن شه!
ریچارد براتیگان
دیروز کتاب پنجم یا شیشم، شایدم چهارم از کتاب های مرحوم براتیگان رو هم تموم کردم. واقعا نابغه ای بوده برای خودش. مخصوصا وقتی قراره مخاطب رو سرکار بذاره یا بپیچونش. این کتاب هفتمی که دیروز تمومش کردم، اسمش بود یک زن بدبخت. البته هیچ کدوم از کتاب هاش به کتاب اولی که ازش خوندم و معتادش شدم نمیرسه، یعنی در رویای بابل. البته این کتاب سومی هم که دیروز تمومش کردم بد نبود!
اطلاعاتی در مورد ریچارد براتیگان
احمد نوری
دیروز بعد از تموم کردن کتاب هشتم از مرحوم براتیگان یاد احمد نوری افتادم. نور به قبرش بباره! نه بابا، احمد نوری حالا حالاها زنده اس! منظورم براتیگان بود! باور کنین این احمد نوری روح براتیگان رو هم شاد کرد! تو روحش! اینجا دیگه دقیقا منظورم احمد نوریه! اگه حافظه ام درست یاری کنه، چهار سانت بالاتر از اینجا، دقیقا همین جا، نوشتم که «هیچ کدوم از کتاب هاش به کتاب اولی که ازش خوندم و معتادش شدم نمیرسه، یعنی در رویای بابل.» (الان که اومدیم خط بعد شد چهار و نیم سانت بالاتر!) خود نابکارش بود که به من جنس فرهنگی داد و معتادم کرد! و باعث شد بیست سی هزار تومن بسلفم و سری کامل کتاب های ترجمه شده به فارسی براتیگان رو بخرم. فوتبال سالنی هفتگی چهار راه مخابراتِ جلسه ای دو هزار تومن رو هر چند هفته یکبار میرم تا پول جنسام دربیاد! خانواده هم کم کم مشکوک شدن! تازه من خودمم کم کم دارم مشکوک میشم! به خودم نه ها، به احمد نوری! نکنه این بابا مسئول خود انتشارات چاپ آثار براتیگان در ایران باشه!
البته نگران نباشید، یا بهتر بگم نباشم! این احمد نوری یه شصت هفتاد تومنی از من میخواد. شاید بیست سی تومنش مشمول جریمه بشه! اعتراض کنه میرم کتاب های ترجمه نشده براتیگان رو هم واسه خودم میخرم!
غفوریان
این چیزی که اول میخوام بگم ربطی به غفوریان نداره، چون اینجام گیر کرده باید بگم: آخه احمد نوری! تو که دوزار اطلاعات تو ویکی پدیا نداری جنس دست بچه مردم میدی که چی؟!....آخیش! راحت شدم!
یه بنده خدایی به نام غفوریان یه ماشین یک سال پیش از ما خریده ولی هنوز سندش رو انتقال نداده. همون پارسال یک ماه بعد از خریدش زنگ زد گفت «مرد حسابی، این چه جور ماشینیه؟! نصفش تو تصادف رفت که!» چند وقت بعدش زنگ زد گفت «مرد ناحسابی، این چه جور ماشینیه؟! چرا آتیش میگیره؟!» (توضیح: 405 نیست، اگه بود که همون اول می گفتم! بیخود هم اصرار نکنید نوع ماشین و مدلش رو بگم! با کامنت های افشاگرانه هم به شدت برخورد میشه! الکی نیست که، ما آبرو داریم!)
خلاصه، دیروز بعد از مدت ها زنگ زده بود و گفت «از پارسال تا الان ماشین به صورت قول نامه ای چهار دست چرخیده و الحمدا... صاحب آخرش هم از ماشین راضیه! و اگه میشه چند روز آینده بیاین سند بزنین.»
اینو که گفت ناخودآگاه گفتم: اون ماشینی که نصفش رفته بود، چیزیش هم باقی مونده که برای دفعه چهارم معامله شده باشه!
خدا قسمت کنه این جور مشتری ها رو!
اصول تصفیه آب
اون مشغله درسی که گفتم حتما یادتون هست. یادتون نمیاد یک وجب بالاتر رو نگاه کنین. فعلا دارم برای اون مشغله درسی کتاب اصول تصفیه آب، مرتضی حسینیان، چاپ 1347 رو می خونم. از کتابخونه گرفتم. چاپ سنگی فکر کنم باشه! البته مشکوک به پَرنویسی هم هست! (پَر نه پُر، پرِ کلاغ پر منظورمه)
دیروز سرچ کردم دیدم خدا رو شکر چاپ 1387 اش هم هست. گرون هم هست! و با این شرایط ممکنه تو رفرنس های این مشغله ی درسیم، سال چاپ ناغافل عوض بشه بخوره چاپ 1387!
اطلاعاتی در مورد اصول تصفیه آب
کولر
و اما پایان بخش«توضیح کلمه نوشت های دیروزانه من» ماجرای کولره.
توی خونه ما هر روز در مورد کولر دعواست. قبل از این لازمه بگم که توی خونه ما هر چیز جدیدی خریدیم صدا میکنه! یخچال جدید خریدیم، دوبلِ قیمتش رفت رو اعصاب! پنکه جدید خریدیم لق لق کرد!، ماشین لباس شویی جدید خریدیم، کسی نبیندش فکر می کنه تانک تو خونه روشنه! و.... البته این طور که یادم میاد همون چند سال اولی که همه وسایل جدیدالخرید ما صدا میکرد سخت بود، بعدش عادت کردیم! الان دیگه اگه صدا نکنه خوابمون نمی بره! حتی تو خریدهای جدیدمون هم تاثیر گذاشته! و فروشنده حسابی از درخواست ما تعجب می کنه و بعد لبخندی میزنه و میگه اتفاقا یکی اکازیون ویژه شما تو انبار دارم! ولی این تنها مشکل ما نیست. وسایلی که خریدیم صدا هم نکنه، یه عیب و ایراد دیگه داره! بخاری برقی خریدیم، برقش خراب بود! تلویزیون مدل جدید خریدیم، موقع خاموش کردن تصویر جمع میشد و تبدیل به یک نقطه میشد و بعد خاموش میشد! گاز خریدیم در فِرِش رو باز کردیم دیدیم طرح فِره! پیرهن خریدیم لک داشت، از اون مدل دلخواه ما هم دیگه نداشت! فروشنده گفت تو بازارم نگردین نیست، همین مدل رو هم تازه از پارسال برام مونده بود! خونه خریدیم، ... و....
دیروز این کولر ما صدا می کرد، هر کسی توی خونه ما متخصص کولر شده بود و یه نظریه در مورد صدای کولر میداد. البته من نظری نداشتم. در آخر نظر جمع بر این شد که من! برم بالا پشت بوم و ببینم کولر گازیمون! چشه! من رفتم و تشخیص بود، یعنی ته همه کولرهای آبی خیصه! یه مخزن داره که آب جمع میشه و وقتی هم آب جمع میشه، قاعدتا باید تش خیص باشه دیگه! خلاصه من رفتم و تهشخیس! ندادم چشه. بعد یه تکنیسین کولر اومد (البته آچار کلاغی با خودش آورده بود، که من هر چی به کولر نگاه کردم نفهمیدم آچار کلاغی به کجای کولر میخوره! ازش که پرسیدم چرا آچار کلاغی آوردی، گفت «اوستام رفته مسافرت!») خلاصه روغن زد و درست شد. بعد از رفتن تکنیسین همه اهالی خانه متفق القول نظرشون این بود که نظریه شون در مورد صدای کولر درست بوده و اگه فلانیِ بی عرضه ی [...] (نه براتیگان و نه احمد نوری، منظورشون من بودم!) که رفت بالای پشت بوم، مغز تو اون کله پوکش بود باید میفهمید که با یک روغن کاری درست میشه و بیخودی باعث نمیشد مزاحم اوستا بشیم!
چون این کلمه «کولر» ممکنه در «کلمه نوشت های روزانه من» زیاد تکرار بشه، بیشتر از این در موردش توضیح نمیدم.