از انشاهای کودک هشت ساله

                                        با عیدی هایتان چکار خواهید کرد؟

                                      

ما عیدی گرفتن را خیلی دوست داریم. بابای ما هم عیدی گرفتن را خیلی دوست دارد! ما يك بار عيدي مي گيريم ولي بابای ما كه کارمند است دو بار. يك بار عیدی خودش را می گیرد و يك بار هم عیدی های ما را! خانوم معلممان پرسیده با عیدی هایمان چکار خواهیم کرد؟ بابای ما اگر بخواهد هم نمی تواند با عیدی اش کار خاصی بکند! بابایمان همیشه می گوید رفتگر محل بیشتر از 200 تومان عیدی جمع می کند! ولی ما با عیدی هایمان خیلی کارها می کنیم. یعنی بابای ما خیلی کارها می کند! بابای ما به جای عیدی هایمان برایمان شکلات آبنباتی«کپل» می خرد! بابایمان به ما گفته قیمت«کپل» خیلی بیشتر از عیدی های ما است! ولی ما می دانیم که با عیدی های ما غیر«کپل» یک آدامس هم می شود خرید!

ما عیدی هایمان را به سختی جمع می کنیم. یعنی وقتی به عید دیدنی می رویم آنقدر پسته و فندق از ظرف آجیل جدا می کنیم تا عمو از رو برود و عیدی ما را بدهد و تا خسارت آجیلی بیشتری نزده ایم، مرخص شویم! گفتنی است ما عمو زیاد داریم! اگر قیافه ی مرد هر فامیلی که به خانه شان می رویم، تیریپ عیدی دهنده داشته باشد، عموجان صدایش می کنیم! البته ما رِنج عیدی ای که باید از هر نفر بگیریم، ثابت است و اگر کمتر از آن بگیریم، آجیل و شیرینی های بیچاره باید جورش را بکشند!

ما عیدی زیاد می گیریم ولی عیدی زیاد نمی دهیم! بابای ما بیشتر به جای عیدی، بچه های فامیل را ماچ و بوس می کند! و می گوید این هم عیدی ما! و از آنجا که ما آجیلمان بیشتر تخمه و نخود است، به اندازه معده بچه های فامیل خسارت نمی بینیم! این بود انشای من.

چاپ شده در شماره ویژه نوروز ستون آزاد (۲۹)

همكاري با جهان نيوز

سلام دوستان. یک توضيح در مورد كارهاي جديدم:

براي دوره جديد فتوركاتورها با جهان نيوز به توافق رسيديم. و از اين به بعد من و غرغرو مشتركاَ براي بخش طنز اين سايت فتوكاتور آماده مي كنيم و اين هم سري اول:

فتوكاتور-جهان نيوز-سري اول(ویژه انتخابات)

                                     

در ضمن شماره ۲۹ ستون آزاد(ویژه نوروز) منتشر شد:

لینک دانلود نسخه الکترونیکی شماره نوروزی ستون آزاد

نامه محرمانه شهرام!

 

سال پيش حدوداَ همين موقع ها بود كه موضوع فرار شهرام جزايري و بعدش هم دستگيري جالبش اتفاق افتاد. بد نديدم مطلب پارسالم رو كه نامه محرمانه و منتشرنشده! شهرام جزايري از مخفيگاهش خطاب به مردم ایران بود دوباره توي اين پست تكرارش كنم:

 

بچه تا من این نامه رو می نویسم بپر اون بره رو برای من کباب کن! نه ... وایستا بیا در حین نوشتن این نامه من رو باد بزن. مهمتره! بره رو هر خر دیگه ای هم می تونه کباب کنه. قبل از نوشتن نامه لازمه یه کار دیگه هم بکنم...کله ات رو بیار پایین...شترق!!! این پس کلگی سهمیه امروزت رو هم زدم! آخیش دلم خنک شد! حالا چرا گریه می کنی؟ بیا این تراولها رو بگیر اشک هات رو پاک کن... بیا... نه راستی این تراول ها که کثیفن.دماغم رو باهاشون پاک کردم! برو از توی جاتراولی گلریز(!) تراول بردار اشک هات رو پاک کن. برو دیگه. بعد از فرار هیچ نامه ای به ایران ننوشتم! ممکنه نگرانم شده باشن!

 

 

 

نامه ای به مردم ایران

کلاه بر میداریم...!

سلام به ایران و ایرانی؛

من شهرام جزایری عرب فرزند ایران؛ تکه نانی دارم! خرده هوشی! .... [بچه تندتر باد بزن، مثل اینکه اینجا هاواییه ها!] خب داشتم می گفتم راستش اینجا هوا بس ناجوانمردانه گرمه، این کلفت نوکرامونم هم هر چی پس کله شون می زنیم، تراول بهشون می دیم کارشون رو درست انجام نمی دن.قربون همون زندان توی ایران!!!

خب از کجا تعریف کنم راستش من اولش بستنی فروش... فکر کنم خیلی رفتم عقب... یه کم میریم جلوتر...راستش فقط چند روز مونده بود به صدور حکم نهایی.ما هم که مثل بچه های خوب آماده حبس ابد! هر چی هم فرت و فرت توی جلسات دادگاه می خندیدیم اینا باور نمی کردن که ما خوشحالیم و فکر می کردن که ما داریم ژست ژئوپلیفئودالیک تبلیغاتی(یه ژست خیلی...خیلی...خیلی مهم و خوب!) می گیریم. تا اینکه یه روز ما تصمیم گرفتیم برای خود شیرینی یک یه ذره دیگه از کارامون رو افشا کنیم.چیزی که از ما کم نمی شد! خلاصه با مامورا داشتیم می رفتیم به جایی که من گفته بودم که یهو یکی از مامورا چیزش گرفت! رفت چیزش رو انجام بده که مامور دیگه گفت از اونجا که این رفیق ما هفتاد و دو ساعته که هیچ کار خاصی انجام نداده چیزش زیاد طول می کشه! پس تا وقتی اون بیاد بیا قایم باشک بازی کنیم. حالا کی چشم بذاره؟ سربازه گفت دستمون رو توی دماغمون می کنیم هر کی انگشتش بالاتر بره اون میره قایم میشه! گفتم خیلی کثیفی ولی باشه.خلاصه تا تونستیم انگشتمون رو به سمت بالا فشار میدادیم! من یه لحظه احساس کردم به مغزم رسیده! ولی نه مثل اینکه از کنارش گذشته بود! خلاصه من برنده شدم و قرار شد که برم قایم شم. منم مستقیم اومدم فرودگاه قایم شدم (نیست فضاش بازه! (حتی به سمت کشورهای خارجی!)) هنوز قایم ...گرومب! چی شد پسرم؟ چی شکست؟ «هیچی باباجون این گلدون عتیقه هه بود که آقای[...] بهتون داده بود افتاد.» ناراحت نشو باباجون قضا بلا بود.بیا حالا این تراوله رو بگیر برو لپ لپ بگیر ببین شانست چطوره؟  «ولی بابا جون من هیچ وقت توی هیچ چی شانس نداشتم.» درست مثل بابات! بیا اصلاً این تراولها رو بگیر برو کارخونه لپ لپ رو بخر! شاید شانس بیاری!

خب داشتم می گفتم که هنوز قایم نشده بودم که دوستان به ما گفتند که از همه جا بهتر برای قایم شدن توی هواپیماست! ما هم که حساس و ساده، به حرف کردیم! هر چی توی هواپیما نشستم که اینا بیان دنبالم نیومدن. از آخر از هواپیما اومدم پایین که برم بازی رو تموم کنم که دیدم اِ... چرا این جا خواهرا حجابشون کامل نیست! نکنه دوباره انقلاب شده؟! آقاجون پرس و جو که کردیم فهمیدیم که  هواپیما ما رو اشتباهی آورده هاوایی! ما گفته بودیم میدون ونک پیاده میشیم ولی...! چند لحظه بعد یهو چند نفر پریدن توی بغل ما که یکیش بچه ام بود! از خانواده که پرسیدیم شما کجا اینجا کجا و توی آسمون ها و از این جور حرفها ، گفتند که هواپیما ما رو هم اشتباهی آورده اینجا! تا سه چهار روز بعد که من افسردگی گرفته بودم و هی پامو به زمین می کوبیدم و می گفتم که من زندون خودم رو می خوام! ولی مثل اینکه روزگار سر ناسازگاری با ما داره! و باید شرایط رو تحمل کنیم!

شنیدم بعد از سی ساعت از قایم باشک من، خبرش از تلویزیون پخش شده! گفتن همش تقصیر مامورا بوده و اونا هم دستگیر و زندانی شدن.ولی دوستان از ایران خبر دادن یکی از مامورا همون جایی که بازی رو شروع کردیم ،هنوز داره میگه: «هشتاد نود صد! بیام! عیب نداره یه باردیگه میشمارم ده بیست...!» واون یکی دیگه هنوز توی[...] ! و یه چیز دیگه هم شنیدم. شنیدم که توی ایران هنوز دارن دنبال من می گردن! بازم این همتشون جای تقدیر داره! من که فکر می کنم به زودی توی یکی از گوشه موشه های ایران من رو پیدا کنن! و احتمالاً توی رادیو تلویزیون اعلام میشه طی تلاش ... شهرام جزایری دستگیر شد و برای گذراندن حبس ابدش مستقیماً به زندان انتقال داده شد و امکان هیچ گونه تصویربرداری ازش نداریم!

در پایان لازم می دونم به بعضی ها یه توصیه هایی بکنم. اول اینکه خواهش می کنم اون شمش ها رو در راه درست مصرف کنین! و خلوص نیت! خلوص نیت چیز مهمیه آقا ، خیلی! داشته باشینش! همچنین پول زیادی بده، باعث میشه آدم چاق بشه، تازه فرت وفرت هم بخنده که اولی باعث سکته خود آدم میشه و دومی باعث سکته بقیه!

در ضمن هر چی ما میگیم از این سوسول بازیها خوشم نمی یاد باز اینا گوششون بدهکار نیست. سوییسی ها توی کشورشون یه بانک به نام شهرام جزایری تاسیس کردن و فقط مسئول رسیدگی به حساب های من کردنش! آخه فقط یک بانک که...!

دیگه بیش از این نمی تونم براتون بنویسم، ممکنه از توی ایران ردیابی بشم! (خنده) راستش دیگه وقت ندارم. به خاطر اینکه امشب با رئیس اینتر پل(پلیس بین الملل) قرار شب نشینی داریم. دیر برم باید بهش دلار بدم! دلارهم بهش بدم ارزش پول کشور هاوایی تغییر می کنه! و باز مسئولین هاوایی از دست من شاکی میشن!

 

پست يك سالگي

 

و امروز بود که «دست دوم» به دنیا آمد!


 سلام. یک سال گذشت. مثل یک چشم برهم زدن... به هیچ وجه نبود! دقیقاً یک سال طول کشید! 13 اسفند 86 ساعت بیست و یک و سیزده دقیقه بهمن مهران به کمک میرحسین دست دوم رو به دنیا آورد! یعنی یه جورایی فارغ شد! فارغ از درد خودکم وبلاگ بینی! گفتم میر حسین. آره، میر حسین! میر حسین بر خلاف تصور ایجاد شده در شما پس از خواندن جمله قبل، یک ماما نبود! میرحسین تا قبل از 13 اسفند 86 برای خودش کسی بود. آخه فقط یک خودش میرحسین بود و یک میرحسین موسوی! (فارق از حر گونع جمبه صیاصی!) اما از 13 اسفند پارسال به بعد این میرحسین بود که باید پشت دامن بهمن مهران رو می گرفت! و میرحسین ناچاراً کم کم حذف شد ...دوست ندارم بیشتر از این در این مورد توضیح بدم! راستش دنبال یه فرصت بودم که باهاتون حرف بزنم، دردل کنم.(یا دل دردم رو باهاتون درمیون بگذارم!)

 شاید دوست داشته باشین یه سری از ناگفته های من رو بدونین:

 - از سال 79-78 شروع به طنزنویسی کردم تا اینکه از سال 82 به صورت حرفه ای وارد کار رسانه بازی شدم.

- سال 83 تا اواسط سال 86 بالغ بر 600 مطلب طنز چاپ شده در نشریات مختلف داشتم که خیلی هاش رو اگه خودم مسوول صفحه یا نشریه بودم چاپ نمی کردم!

- مجموع ارقام عدد سال تولدم رو اگه بعلاوه پنج ضربدر دو بکنین اصلا مهم نیست، چون قرار نیست بدونین چند سالمه!

- از پاییز 86 به بعد تصمیم داشتم وبلاگ دار بشم و لی نه با نام دست دوم! دست دوم نام پیشنهادی اولم برای وبلاگ داداشم بود که در آن واحد بهش گفتم! ولی چند ماه بعد دست دومم گریبان خودم رو گرفت!

- بازی قارچ خور میکرو رو تا آخرش رفتم و غولش رو هم کشتم! شب راحت بخوابین!

- یه چیزی رو پس از مدتها فهمیدم و اون اینه که پرسپولیس سرور استقلاله!

- بچه ها میگن یه چیزی ام تو مایه های رامبدجوان و عادل فردوسی پور!( البته بچه ها میگن یه ذره هم تو مایه های علی معلم دامغانی ام!)

- فتوکاتورهای بدحجابی(سری اول) نقطه عطف دست دوم بود.

- احساس می کنم آی طنز با من مشکل داره! نمیدونم چرا! (به انتهاي مطلب مراجعه شود!*)

- ستون آزاد به زودی سلطان طنز کشور خواهد شد! میدونم چرا!

- خیلی دوست داشتم یک سری از ستون ثابت هام در نشریات مختلف رو کتاب کنم که نشده!

- از مخالفان سرسخت «علم بهتر از ثروت است» هستم!

- بچه که بودم تحت تاثیر داستان های ژول ورن «رمان» سفر به کهکشان ناشناخته رو شروع به نوشتن کردم! هفت فصل از این «رمان» رو در سه صفحه برگ دفتر مشقم! که نوشتم به دلیل برخی تاملات روحی(داداشم تو بازی جر زد!) از نوشتن ادامه اش منصرف شدم و رفتم جلوی یک انتشاراتی بزرگ و هر سه صفحه رو آتیش زدم!

- ساندویچ فروشی زیتون تاثیر زیادی در ادامه روند کار مطبوعاتی ام داشت!

- اگه دنیا وا می ایستاد احتمال داشت که پیاده بشم!

- دوست دارم یه روزی دست دوم همه برای سربلندی ایران عزیزمون فعال بشه.

 

حرف پاياني ارژنگ در یک سالگی وبلاگش تا حدودی حرف دل من هم هست:

« قصد تعطيل كردن وبلاگ رو ندارم، اما ...

اما نوشتن طنز به صورت حرفه اي و روزانه نيازمند مطالعه زياد، آنلاين بودن، پيگيري اخبار روز و مهمتر از آن اختصاص دادن ساعتهاي مفيد طول شبانه روز به مقوله طنز است و .... برخلاف ميل باطني ام اين روزها ديگر اولويت اول من نوشتن طنز نيست ... به اميد روزي كه طنز را كمي جدي بگيريم ... »

نکته ماقبل آخر؛ دوست داشتم پست یک سالگی دست دوم خیلی ویژه تر از این حرفها باشه ولی از اونجا که من کلاً آدمی ام که در اکثر روزهای سال همین جوری الکی ناراحتم، و الآنم چند روزیه ظاهراً بی دلیل ناراحتم، نشد! فقط بدونین که یکی از مهم ترین دلخوشی های من «دست دوم» و کامنت های شما دوستان عزیزه. از تمام دوستانی که در یک سال گذشته منو لینک کردن و دوستانی که با کامنت های پر لطف و محبتشون منو شرمنده کردن تا زنده ام متشکرم!

و اما آخر؛ دوست دارم دست دومم رو تقدیم کنم به نزدیکترین دوستم، کسی که در غم و شادی همیشه همراهمه. و یکی از انگیزه های من برای زندگیه. دست دومم رو تقدیم می کنم به م.ن. راد - غرغروی دوست داشتنی...

بهمن مهران- 13 اسفند 86

* پ. ن: آخرين خبر اينكه آي طنز لينك پست ويژه يك سالگي دست دوم رو از ليست لينك ها حذف كرد!

معرفي دست دوم در سايت گل آقا