از یادداشت های یک کودک 88 ساله- قسمت اولِ قسمت پایانی
البته من اون موقع هم خوابم!

آخرهای شب رو دوست دارم. درست مثل سال های آخر عمر میمونه. میتونی با خودت فکر کنی در طول یک روز زندگیت و یا یک عمر زندگی که ظاهراً -الان که به گذشته نگاه می کنم،- اون هم بیشتر از یک روز نبود، چکار کردی؟ چه کارهایی کردی که بتونی فردا ازش استفاده کنی. یه زنبیل تو صف شیر گذاشتم، یک ظرف تَرَک خورده به همسایه قرض دادم که حتما تا الان شکسته و مجبوره فردا یک نو اش رو برام بیاره. توپ بچه های تو کوچه رو پاره کردم، حالا دیگه فردا جلوی در خونه من بازی نمی کنن و کلی کار دیگه...فقط همین توپ پاره کردنه سخت بود. آخه هر چی پشت در خونه نشستم تا به محض اینکه توپشون افتاد تو حیاط پاره کنم، توپی داخل حیاط نیفتاد. پس مجبور شدم برم بیرون و مثلاً از وسط بازی شون رد شم تا توپ بهم بخوره و به همین بهانه توپشون رو پاره کنم. ولی نامردها (هنوز پسربچه ان!) هر بار که من از وسط بازی شون رد میشدم، بازی رو نگه میداشتن. دفعه هفتم که رد شدم، از دستشون در رفت...یعنی از پاشون در رفت و....فسسسسسس!
خب دیگه، حالا با خیال راحت میتونم بخوابم...
....زییییینگ.....
ماشاا....: کسی خونه نیست!... حتماً بابای پسر همسایه اس. به خاطر یک اردنگی ساده که این موقع شب مزاحم نمیشن! تقصیر خودش بود که نتونست پاره شدن توپش رو هضم کنه و فحش داد!
پشت در/
- حالا چه جوری قضیه رو به بابا بگیم داداش....چرا در رو باز نمیکنه؟
- بابا تا حالا کِی در رو روی ما باز کرده که دفعه دومش باشه. من کلید آوردم......آآآآآآآخ!
***
داخل اتاق/
- اِ... نگفتم، خوابه.
- ببببباوررررر کککککککن خخخخخخواب ننننننیسسسست.
ماشاا.... از زیر پتو: چرا خوابم! هر وقت موقع ارث تقسیم کردن شد، بیاین. البته من اون موقع هم خوابم!
- آقاجون سلام، حقیقتش ما اومدیم...
ماشاا... از زیر پتو: لازم نیست عذرخواهی کنین.
- دیدی داداش، گفتم آقاجون کینه ای نیست.
- آررررره آآآآآبججججی ولییییی آققققاجوننننن....
ماشاا... از زیر پتو: لازم نیست عذرخواهی کنین، چون بخششی در کار نیست! به اون داداشت هم بگو بیخود زبونش رو به گرفتن نزنه که مثلاً از شرمندگی جلوی من زبونش گرفته. من خودم آخر این فیلم هام!
- آخخخخه چررررا شششما....
ماشاا... از زیر پتو: آخه چرا من نمی بخشمتون؟ کارهاتون رو هنوز فراموش نکردم.
- ننننه....آخخخخه چررررا شششما سسسسیم.....
- ای بابا.... داداش منظورش اینه که آخه چرا شما سیم برق رو به دستگیره داخل در وصل کردین!
ماشاا... همان زیر پتو اینقدر میخندد که به سرفه می افتد: چون میدونستم شما امشب میاین!
- آقاجون شما که هر چی متلک بلدین به ما انداختین، حداقل زیر اون پتو روی ماهتون رو از ما دریغ نکنین.
ماشاا... از زیر پتو: نمیشه.
- تو رو خدا ما رو ببخشین. ما پشیمونیم. (و با لحنی که انگار سر یک کودک را شیره می مالد ادامه می دهد:) آشتی آقاجون؟!
ماشاا.... سرش را از زیر پتو بیرون می آورد: ای بابا، میگم نمیشه. اصلاً بحث قهر و آشتی در کار نیست. دکتر گفته آخر شب باید زیر پتو بخور بدی! با بخار شلغم پخته. آخه وقت زیادی هم ندارم.
- چچچچی؟ یعنیییی رففففتنی ششششدین؟
ماشاا...: نه، خوشحال نشین. باید برم قابلمه شلغم این همسایه رو پس بدم. میخوان شلغمشون رو بخورن! گناه که نکردن، قابله شلغمشون رو به من قرض دادن!
- آهان...
ماشاا....: به این داداش احمقت بگو بره یه بار دستش رو بکنه تو پریز برق، شاید حرف زدنش خوب شه! شوک دوباره علاجشه!
- ننننه آققاجون، من ککککم کم دارره حالم جاااا میاد. الان فکر کنم دیگه خوب شدمممممممممم.....گرررررفت باز!
- راستش آقاجون من و داداش فکر می کنیم این وضعیت برای شما خوب نیست.
ماشاا....: میدونم. از اول هم گفتم برای من زن بگیرین. از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون یه اقدس خانمی هست....
- نننه آققاجون. منظور آبجی ایننه که این خونه دَرَندشت برای شمای پیرمرد بزرگ و ناامنه.
ماشاا...: آره. رررراست میگگگی....چه کیفی میده مسخرت میکنم!...به نظر منم بزرگه. منم تو فکرم بود اتاق های اضافی رو اجاره بدم. چه درآمدی بهم بزنم! من باید از همین الان به فکر آینده ام باشم!
- نه، منظور داداش اینم نیست. منظورش اینه که بهتر نیست شما پیش هم سن وسال هاتون باشین.
ماشاا....: خیلی خوبه. من و اقدس خانم تقریباً هم سنیم. هیچ کدوممون سنی نداریم!
- نننه آققاجون. رک و پوسست کنده بگگم....رکک و پوست کنده بهش بگو آبججی چیی میخوای بگگی!
- راستش. میخواستیم بهتون پیشنهاد کنیم برای اینکه حال و هواتون عوض شه، برین...
ماشاا...: نه، حوصله سفر رو ندارم. ایشالا یه سفر کلی ماه عسل با اقدس خانم میریم!
- نه، برین...
ماشاا...: بنال دیگه. کجا برم؟ اگه تایلندی جایی باشه، شاید برم!
- .... یه خونه سالمندان.
ماشاا... قهقهه ای سر می دهد: از اول اینو بگو. باشه.
- بببببببببببباشششششششششه؟!
ماشاا...: آره. اگه باز میگفتین برو خونه سالمندان که با اردنگی پرتتون میکردم بیرون ولی حالا که.... (با فریاد) چی؟!
- باور کنین با وجود اینکه خونه متعلق به خانم جون بود، ولی ما بعد از اینکه اون خدابیامرز به رحمت خدا رفت خیلی صبر کردیم تا شاید....
ماشاا... با عصبانیت: تا شاید من مُردم و یک آگهی حصروراثت بیشتر هزینه نکردین! آره؟
- نه... گففتیم صبببر کنیم ششاید شما سر عققل بیاین.
ماشاا... با عصبانیت: حالا که می بینین هنوز سر عقل نیومدم. الان دیگه برین گمشین باید کپه مرگم رو بذارم.
دختر و پسر ماشاا... با ناراحتی در حال ترک خانه بودند که ماشاا... فکری به ذهنش می رسد.
ماشاا...: صبر کنین. قبوله. میرم خونه سالمندان ولی به یک شرط.
ادامه دارد....

